سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

در این شبهای عزیز، که ما داریم مریض

صدای بلندگویی که روی وانت جلوی تکیه قرار گرفته تا چند کوچه آن طرف تر هم می رود. چند جوان مشکی پوش ایستاده اند کنار وانت، سیگار می کشند و لا به لای صدای بلندگو تلاش می کنند با ایما و اشاره با یکدیگر ارتباط کلامی و تصویری برقرار کنند. حاج آقا، که هر سال این تکیه را در ایام عزاداری در همین جا برپا می کند، امسال سنگ تمام گذاشته است. لااقل این را می شود از تعداد پرچمها، میزی که روی آن از لیوانهای یک بار مصرف شربت پر شده و صدای بلندگوهای پشت وانت تشخیص داد. حاج آقا مانند هر سال دم در تکیه ایستاده و به آنهایی که وارد می شوند «اجرتان با حسین» می گوید.

پیرزنی که گوشهء چادر مشکی اش را به دندان گرفته، با قامتی خمیده، آهسته و آرام به حاج آقا نزدیک می شود و بعد سلام کوتاهی می گوید «حاج آقا! تو مرد خدایی، تو عزیز کرده ای، من پسرم مریضه، به حق پنج تن تو می تونی خوبش کنی!» حاج آقا نگاه مهربانی به پیرزن می اندازد و می گوید «مادرجان، دعا می کنم برای پسرت. خدا تو این شبا هیچ دعایی رو بی جواب نمیذاره» پیرزن کمی خودش را جمع می کند «من چیزی بیشتر از دعا می خوام. از دستت بر میاد. خونه ما همین دو قدم اونور تره. یه توک پا بیا بالا سر پسرم. من مطمئنم که تو میتونی بهترش کنی»

حاج آقا به چشمهای پیرزن نگاه می کند، به پسرهای دم در می گوید که می رود و زود بر می گردد و با پیرزن همراه می شود. چند خانه را که رد می کنند حاج آقا رو به پیرزن می کند «حالا مریضی پسرت چی هست مادرجان؟» پیرزن بجای آنکه جواب بدهد جلوی در خانه ای می ایستد، از زیر چادرش کلید را بیرون می آورد، در را باز می کند و به حاج آقا تعارف می زند که داخل شود. چند لحظه بعد حاج آقا درون اتاقی ایستاده که پسر جوانی روی تخت آن دراز کشیده و به سقف چشم دوخته است.

«مادر جان، نگفتی پسرت چی شده» پیرزن دستی روی سر پسر می کشد و می گوید «عاشق بود. رفت سربازی که برگرده دختره رو بستونه، اما دختره شوهر کرد. نه اینکه پسرم عیب داشته باشه، قسمتش این بود. طفل معصوم  آواره خیابونا شد و هی سیگار کشید. آخرش بی حواسی و عاشقی کار دستش داد و ماشین زد بهش. حالا هم روحش درد میکنه هم بدنش. دکترا گفتن باید استراحت کنه. نگرانشم حاج آقا»

حاج آقا نگاهی به ساعتش می اندازد، سرش را می خواراند و به آرامی می گوید «به حق این شبای عزیز دعا میکنم خدا شفاش بده. من چیکار میتونم بکنم مادرجان؟» پیرزن انگشت اشاره اش را بالا می آورد و روبروی صورتش می گیرد «هیسسس… میشنوی؟» حاج آقا گوشهایش را تیز می کند «چیو میگی؟ صدا بلندگوی تکیه س» پیرزن می آید کمی نزدیکتر و رو به حاج آقا می ایستد «خب همینه دیگه! یه کم شعور هم خوب چیزیه به خدا! فکر نمیکنی با این صدایی که راه انداختی مردم مریض دارن تو خونشون؟ یه دقیقه میخوان کپه مرگشون رو بذارن؟ مرض اعصاب گرفتیم پدر آمرزیده! آدم سالم مریض میشه با این صدا. امام حسین قربونش برم امام ما هم هست به خدا! یه کم ملاحظه کن مرد مومن! کم کن اونو تا دیوونمون نکردی»

حاج آقا زیر لب یک استغفرالله می گوید و از اتاق خارج شود.

Advertisements

10 پاسخ به “در این شبهای عزیز، که ما داریم مریض

  1. Hadi دسامبر 5, 2011 در 12:19 ق.ظ.

    گووووووود . دووووووود ! کاشکی صدامون به جایی برسه ولی … !

  2. Mute Vision دسامبر 5, 2011 در 1:15 ق.ظ.

    عالییی بود . حاج آقا هر سال واسه اعصاب ما سنگ تموم میزاره . سنگ تمومش هم تمومی نداره گویا !

  3. سپیده دسامبر 5, 2011 در 2:11 ق.ظ.

    بازخوبه حاجی کم رو بوده…همساده ما که اصرار داره به هر مناسبتی روضه دهه بگیره، در جواب اعتراض ما به صدای گوشخراش حوسِی حوسِی روضه هاش گفت: همین که صدای روضه و قرآن بیاد تو خونه تون خودش کلی ثواب داره. اصلا شما خیلی سعادت دارید که همش این صدا میره تو گوشتون!!!

  4. مادیان وحشی دسامبر 5, 2011 در 8:39 ب.ظ.

    چه مامانبزرگ باحالی ! دوسش داشتم 🙂

  5. مرمر دسامبر 10, 2011 در 6:14 ق.ظ.

    آخ چقدر خوشحال خواهم شد اگر بدانم داستان واقعی ست !

  6. يه دوست دسامبر 16, 2011 در 6:45 ق.ظ.

    يه پيرزنه تو همسايگي ما هست كه هر سال محرم يه هيئت تو خونه اش علم ميكنه. پسرا و داماداش هيئت رو ميچرخونن و نوار اين مداحاي لات و لوت رو اينقدر بلند ميكنن كه صداش تا دو تا چهارراه اونورتر ميره.
    يه بار رفتم به پيرزنه اعتراض كردم گفت :از اسم حسين بدت مياد؟
    گفتم مادرجان شايد كسي مريض داشته باشه. اين صدا اذيتش كنه
    گفت: اسم حسين شفاست. اسم حسين هيشكي رو اذيت نميكنه
    گفتم: مادر من ! هيشكي با مردم آزاري نميره بهش
    گفت: باشه. كمش ميكنيم. برو. اما ايشالا نه در اين دنيا نه در اون دنيا ديگه اسم حسين رو نشنوي
    اين جمله رو با يه حالتي گفت كه انگار من يزيدم واون امام حسين
    تا ما مردم؛ اينقدر بيشعور هستيم چه توقعي ميشه از حاكمانمون داشت

  7. emre دسامبر 16, 2011 در 1:35 ب.ظ.

    بسی خوشمان آمد اجرتان با نقی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: