سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: ژانویه 2012

هراس از تراس

تراس اتاق من طبقهء دوم است | تراس اتاق من برای مردن مناسب نیست، فقط زخمی خواهی شد | تراس اتاق من کاربردش همین است، که شبها بروی روی آن و سیگار دود کنی | وقتی من آن بیرون به سیگار پک می زنم، یک چیزی در درون به من پک می زند | شبها روی تراس اتاق من فریاد نمی توان زد… مردم که گناهی ندارند.

Advertisements

هستی، اما در اصل، نیستی

نشسته ای آنجا، پیش دیگران و همراهشان، به آن چیزی که شنیده ای، بلند بلند می خندی. بعد نمی فهمی چطور می شود که از آنجا کنده می شوی، پرتاب می شوی، شوت می شوی، سوت می شوی بر بالای بلندترین کوه، تنها و ساکت، رو به شهر. خیره می شوی به چراغها، خیابانها، پنجره ها، مردم، آسمان، ابرها، خورشید، ماه. می خواهی نفس عمیقی بکشی. چشمت می افتد به دود، به کثیفی، به سیاهی، به تاریکی، به تیره گی، به بدبختی. حالت به هم می خورد، دلت را می زند، سرت گیج می رود، سرفه می کنی، سرفه می کنی، سرفه می کنی. به خودت می آیی. می بینی نشسته ای آنجا، پیش دیگران و همراهشان، به چیزی که اصلا نشنیده ای، بلند بلند می خندی.

مبارکت باشه بدبخت

+  ماه دیگه من و دختری که یه عمر عاشقش بودم ازدواج می کنیم
–   پس چرا خوشحال نیستی؟
+ چون داماد اون یکی دیگه س، عروس منم یکی دیگه…

نگران نباش، من اینجا هستم

گاهی دلم می خواهد یک نفر باشد، فقط باشد. یک نفر باشد که بغض داشته باشد، غم داشته باشد، ترسیده باشد، تنها مانده باشد. یک نفر که بیاید و روبرویم بایستد با لبهای آویزان، زل بزند به من با چشمان آمادهء بارش. چیزی نگوید، چیزی نگویم، چیزی نخواهد، چیزی نپرسم. بیاید نزدیک، خودش را بیاندازد در آغوشم، خودش را در بغلم گم کند، بغضش بترکد، هق هق کند، اشک بریزد، صورتش و لباسم را خیس کند. یک نفر باشد که به من تکیه کند، که آرام بگویم «نگران نباش، من اینجا هستم» یک نفر که آرام هم نشد، نشد. فقط بداند که من آنجا هستم.

تا آخر ِ آخرش

–  بیا یه قولی بهم بدیم.
+  چه قولی؟
–  اینکه تا آخر عمر، تا آخر ِ آخر عمر، کنار هم بمونیم.
+  خب، قبوله، قول.
–  میدونی، خیلی خوبه که آدمها وقتی… اون چیه تو دستت؟
+  این؟ تفنگه!
–  چیکار داری میکنی؟
+  دارم فشنگ میذارم توش!
–   واسه چی؟
+  تو به این چیزا کار نداشته باش… داشتی میگفتی… خیلی خوبه که چی؟!

تو با یک فکر فتح می شوی

معمولا خیلی ساده است. یک فکری وحشیانه از جایی بیرون می پرد و با تمام قدرت، مثل یک شوالیه، یک گلادیاتور، یک سامورایی، یک وحشی، یک لعنتی، می آید و ذهن تو را فتح می کند، همهء داشته هایت را به خاک و خون می کشد و فاتحانه می رود بر بالای بلندترین احساست و پرچمش را در آن فرو می کند و تو… تو به تصرف یک فکر در می آیی.

معمولا خیلی ساده است. تو خودت را به یک فکر می بازی و می بینی که چطور آنجا  ایستاده، خاطرات را به صف کرده، خوبهایش را تیر خلاص می زند و بدهایش را به برده گی می برد. تو آنجا ایستاده ای. تو، عاجز و ناتوان، آنجا ایستاده ای.

معمولا خیلی ساده است: یک فکر ساده، یک حملهء ساده، یک نابودی ساده، برای تویی که ساده ترین هستی. برای تویی که فکر می کنی پیچیده ای، اما ساده ترین هستی.  ببین! آن بالا، ببین، پرچمش را ببین که چطور در باد می رقصد… تو، با تمام وجود، فتح شده ای.

یه روز یه احمق، با سر افتاد تو خندق

زندگی شبیه یک موجود لوده و مسخره است که می آید و می نشنید کنارت و در گوش ت می گوید «یه روز یه یارو…» و وقتی جوک او و خندهء تو تمام شد، می فهمی که آن «یارو» خودت بوده ای!

هنوز یک تکه ات جایی جا مانده است

گاهی ممکن است از جایی، از موقعی، از کسی، رد شوی و تکه ای از تو به گوشه اش گیر کند و کنده شود. وقتی کمی از تو جایی جا ماند، کم می شوی! بدون آنکه خودت بخواهی قسمتی از تو دیگر همراهت نیست و یک جایی بیدار ایستاده و از خاطراتت مراقبت می کند.

گاهی تکه ای از تو جا می ماند لا به لای نگاهش، چند انگشت پایین تر از گوشش، روی گردنش، زیر پیراهنش، پشت میز گوشهء کافهء همیشگی، زیر یک درخت در انتهای باغ، توی یک کوچه، یک آسانسور، یک اتاق، یک تخت، تو جدا می شوی و تکه ای از تو جا می ماند، بدون آنکه خودت جا بمانی.

آنوقت یک روزی می رسد که خودت را جمع می کنی، تکه تکه ات را سرهم می کنی و می روی و جای دیگری پهن می شوی. اما یک شب که حواست نیست، صدایی می شنوی، چیزی می بینی، از جایی رد می شوی، که یادت می افتد هنوز یک تکه ات، همان تکه ات، جایی ایستاده و از خاطراتت مراقبت می کند… هنوز یک تکهء لعنتی ات جایی جا مانده است.

(تقدیم به این نوشته از وبلاگ دوست داشتنی «شال گردن«)

مال ما که هم بزرگه هم کلفت

شمایی که راحت بیدار می شوی، راحت صبحانه می خوری، راحت می زنی بیرون، راحت بر می گردی خانه، راحت دوش می گیری و راحت می شاشی و راحت می خوابی، شمایی که در کل برای خودت راحتی: اگر آرزوهایت در تو دلهره و استرس و نگرانی ایجاد نمی کنند، به اندازهء کافی بزرگ و مهم نیستند.

همونجا بشین، صدات رو نشنوم

نشسته ای گوشهء خاطراتم و چشم به من دوخته ای. می آیی چیزی بگویی، دستم را می آورم رو به روی صورتم، انگشت اشاره را می گیرم جلوی لبهایم و آرام می گویم هیسسسس! سرت را می اندازی پایین، سرم را می گیرم بالا… کمی می گذرد و دوباره می آیی چیزی بگویی. دستم را می برم بالا، به نشانهء اینکه اگر صدایت بیاید محکم می خوابانم زیر گوش ت! سرت را می اندازی پایین، سرم را می گیرم بالا… چند لحظه بعد دوباره می آیی چیزی بگویی. دو دستم را می زنم به پهلو و زل می زنم توی چشمانت و می گویم: خفه شو! سرت را می اندازی پایین، سرم را می گیرم بالا.

…و حقیقت این است که تو همچنان نشسته ای گوشهء خاطراتم، سرت را گرفته ای بالا، سرم را انداخته ام پایین.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: