سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

جایی همین نزدیکی: مطب

منشی یک ماه پیش به من گفته بود که امروز ساعت 6 آنجا باشم. دور تا دور مطب آدم نشسته بود. منشی گفت ساعت 9 به بعد می توانم دکتر را ببینم. آدمهایی که آنجا نشسته بودند از 6 ماه قبل برای امروز وقت داشتند. با یک تحلیل مقایسه ای، 3 ساعت معطل شدن منصفانه بنظر می رسید. با نگاهم چرخی روی آدمها زدم: پیرمردی که کلاه بافتنی سرش بود و به همه چیز و همه کس با لبخند نگاه می کرد. پسر و مادر و مادربزرگی که کنار هم نشسته بودند، در گوش هم پچ پچ می کردند و از خنده روی یکدیگر پهن می شدند. دختر سر تا پا مشکی پوشی که موهایش را آفریقایی بافته بود و با صدای نسبتاً بلندی با موبایل حرف می زد. و آدمهای دیگری که همه ساکت و آرام چشم دوخته بودند به صفحهء تلویزیون روی دیوار. حداقل سه ساعت مانده بود. زدم بیرون و رفتم توی ماشین و خوابیدم.

آنجا ایستاده بودم. چشمم توی مطلب به روی آدمها می چرخید: پیرمرد خندان حرفهای پسرش را با ذوق گوش می داد و لبخند می زد. مادر برای پسر و مادربزرگ چیزی تعریف می کرد و آنها هم نیششان کاملا باز بود. دختر سر تا پا مشکی پوش چندتا چندتا مسیج می فرستاد و چندتا چندتا مسیج می گرفت. و آدمهای دیگری که همه ساکت و آرام چشم دوخته بودند به صفحهء تلویزیون روی دیوار. هنوز خیلی مانده بود. زدم بیرون رفتم همان نزدیکی ها تا شام بخورم.

آنجا ایستاده بودم. کمی از 9 گذشته بود. تلویزیون روی دیوار اخبار پخش می کرد «بالاترین میزان در صادرات را کسب کرده ایم، دستاوردهای پزشکی مان در چند سال اخیر دنیا را متعجب کرده است، مردم 60 شهر در آمریکا به نشانهء حمایت از ایران تظاهرات کردند، آمریکا با مخالفین جریان وال استریت به شدیدترین شکل ممکن (بازداشت 7 نفر) برخورد کرده است، مردم سوریه به نشانهء حمایت از دولت این کشور و انزجار از بیگانگان به خیابانها ریختند، عسلویه در سال 1376 به دست خارجی ها افتاد اما در سالهای اخیر و اقتدار دولت ایرانی ها آنرا پس گرفتند، ما بی نظیریم، هیچ کسی مثل ما نیست، ما تکدانه و یکدانه و دردانه ایم، ما از خودمان به رسمی ترین شکل ممکن تشکر می کنیم…» پیرمرد خیره شده بود به صفحهء تلویزیون و بجای لبخند، پوزخند می زد. پسر و مادر و مادربزرگ چشمشان به صفحهء تلویزیون بود و در گوش هم پچ پچ می کردند و هیچکدامشان اینبار نمی خندید. دختر سر تا پا مشکی پوش همچنان با موبایلش ور می رفت، و آدمهای دیگری که همه ساکت و آرام چشم دوخته بودند به صفحهء تلویزیون روی دیوار.

6 پاسخ به “جایی همین نزدیکی: مطب

  1. monaliza فوریه 6, 2012 در 5:11 ق.ظ.

    گاهی روزا دلم می خواد از تلویزیون صدای آدمی رو بشنوم که فارسی صحبت می کنه،اما سریع پشیمون میشم.چون حتما و بی شک اون صدا داره دروغ می گه. از دروغاشون.از این که خر فرضمون کردن و -به قوله آلپاچینو توو پدرخوانده- به شعورمون توهین کردن ،متنفرم.ازشون خسته ام.از این که وضعیتمون گریه داره اما تی وی پر از دلقک بازی های لوس و بی نمک ه.ناراحتم.کاری کردن که آدم روش نمیشه بگه ایرانی ام.

  2. nakedwritings فوریه 6, 2012 در 9:03 ق.ظ.

    سیستمشون همینه ! سر یه مشت ساده لوح رو با این شر و ورا گول بمالن😐

  3. خـــآتون خــــآموش فوریه 6, 2012 در 1:50 ب.ظ.

    ما خیلی خوبیم هــَ مــَ ( با لحن مق) و اینها از برکات همین انفجار است ..

  4. Hadi فوریه 6, 2012 در 5:30 ب.ظ.

    اول اینکه خدا بد نده !! چی شده که بعد 1 ماه نوبت دادن حاضر شدی این همه طاقت بیاری و صبر کنی واسه دُکی !! از صبر شما بعیده … !

    دوما : کاملن واقعی :
    اخبار تلويزيون:
    سرما و بارش رحمت الهي در سراسر کشور…
    بارش برف و سرماي مرگبار در اروپا…!
    سوما : تا بوده چنین بوده ( البته ماها که کم سن و سالیم تا حدودی ) تا هست چنین هست … پس گاهی فقط میشه با پشت دست زد زیر گوش تلویزیون !! اگه انگشتات درد نگیره … !

  5. شهرخوبان فوریه 6, 2012 در 11:24 ب.ظ.

    عالي بود
    واقعا از اين نوشته ات خوشم اومد مرسي

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: