سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

مثل بیشتر آدم ها

دارم قرار کافه نشینی فردا را می گذارم که شروع می شود. معلوم نیست از کجا سر و کله اش را می اندازد پایین و می آید و نطفه اش را می کارد لا به لای بازوی دست راستم. انگار که یک تکه سنگ کوچک را انداخته باشی وسط یک آبگیر ساکت و آرام، موج می زند و آرام آرام خودش را پخش می کند و تمام سکوت و آرامش را برهم می زند. درد، مثل یک نقطهء ریز، کمی می چرخد و امتداد دست راستم را می گیرد و می رود تا نوک هر پنج انگشت. دستم تیر می کشد، گزگز می کند، خواب می رود، دوباره با درد بیدار می شود و باز از حال می رود. بلند می شوم و می روم روی تخت دراز می کشم. شوخی ندارد، درد را می گویم. لعنتی آنقدر بالا و پایین می رود که راهش را گم می کند و می آید پشت چشمانم و اشک می شود و سُر می خورد روی گونه هایم. تکانش می دهم، دست راستم را می گویم. نازش می کنم، لوسش می کنم، قربان صدقه اش می روم، خواهش می کنم، التماس می کنم، یک ساعت به همین حال می گذرد، نیشگونش می گیرم، سوزن به نوک انگشتانم می زنم، به روی خودش نمی آورد و دست راستم آرام آرام  بی حس می شود، دست راستم به خواب ابدی می رود.

دو ساعت می گذرد. همین اتفاق برای دست چپم می افتد، اما کمی آرامتر. تیر می کشد و گزگز می کند و نوک انگشتانم بی حس می شوند. سه ساعت می گذرد. هر دو دستم همچنان در حال و هوای خودشان، بی توجه به التماسهای من، دهن کجی می کنند و عذابم می دهند. ساعت از دوازده نیمه شب گذشته است. با یکی از دوستان پزشک تماس می گیرم. ماجرا را برایش تعریف می کنم. چند حرکت خاص را می گوید انجام دهم و نتیجه را گزارش کنم. ساعت دوازده و نیم است. می گوید دیر وقت است. می گویم بخوابم؟ می گوید برو اورژانس یا درمانگاه. باید همین حالا نوار قلب بگیری.

ساعت نزدیک یک بعد از نیمه شب است. دکتر دارد معاینه ام می کند. فشار خون، ضربان قلب، انتهای حلق، درجه تب، هر چیزی که خودش می داند و من نمی دانم. می پرسد «فکر و خیال زیاد داری؟» لبخند می زنم، می گویم «مثل بیشتر آدمها». می پرسد «توی خودت می ریزی؟» لبخند نمی زنم، می گویم «مثل بیشتر آدمها». کمی برایم صحبت می کند، آرام بخش می زند و حواله ام می دهد به استراحت، به بی فکری، به بی خیالی. لبخند می زنم، می گویم «چشم». توصیه می کند به درددل، به برون ریزی، به تخلیه. لبخند نمی زنم، می گویم «چشم».

از صبح هر دو دستم تیر می کشند و گزگز می کنند، اما کمتر از دیشب. حالا به این ضیافت جشن و سرور و گزگز و درد، گردن و کمرم هم اضافه شده اند. تا دیروز فکر می کردم این روحم است که دارد ذره ذره تمام می شود. امروز می بینم که جسمم هم همراهش شده و همگی با هم تمام داریم می شویم.

17 پاسخ به “مثل بیشتر آدم ها

  1. صبور بانو فوریه 26, 2012 در 10:15 ب.ظ.

    😦
    این روزها نوشته‌های دوستامو می‌خونم،قلبم تیر می‌کشه،نمی‌دونم شرح ما وقع مینویسن یا فقط یه هنر ذهن خلاقشونه،می‌ترسم،می‌ترسم.

    خوب باشی دوستم.

  2. فائزه فوریه 26, 2012 در 10:22 ب.ظ.

    :((……..
    نبینم دردتو پسر….
    انقدر زجر به خودت دادی , دادی .. که آخر جسمت هم صداش درومد
    بردیا، تو را خدا خوب باش…

  3. پروانه کوچولو فوریه 26, 2012 در 10:28 ب.ظ.

    «توصیه می کند به درددل، به برون ریزی، به تخلیه. لبخند نمی زنم، می گویم «چشم».»

    بهش نگفتی درد و دل سبکت نمی کنه بد تر سنگینت می کنه؟؟؟

    به جسمت بگو ، ما یه دونه سراب بیشتر نداریم. به ما رحم کنه :دی

  4. mandalacircle فوریه 26, 2012 در 11:59 ب.ظ.

    درد رو جدی بگیرید. اینو نمی گم که اینجا افاضات زیادی کرده باشم. اما اگه دکتری میگه مشکلت روحیه، معنیش این نیست که برو خوش باش خوب میشی! جسم ما خیلی آسیب پذیر تر از این حرفاست و دردها دیگه سن و سال نمیشناسن.
    آقا سایه تون سنگین شده!

  5. عروسک سنگ صبور فوریه 27, 2012 در 3:44 ب.ظ.

    ای وای چرا من دیر دیدم اینو…. بردیای عزیزم واقعن جدی بگیرش حتما دکتر و چک آپ برو، اصلا خودم می آم می برمت
    زنگ می زنم باز بهت و ببخشید که دیر متوجه شدم

  6. میرزاآدم جان فوریه 27, 2012 در 4:45 ب.ظ.

    آقا، بنده برای‌تان آرزو می‌کنم هر چه زودتر از مسیر تمام شدن خارج شوید. خواهش هم می‌کنم خارج شوید. کمک کنید به خودتان و دوستان‌تان تا خارج شوید. نگویید دست خودتان نیست، که هست. یک بخشیش هست. به خودتان و دوستان‌تان کمک کنید. به خیر می‌گذرد إن شاء الله.
    فرستاده‌ام برای‌تان لباس عافیت بیاورند. وقتی رسید به دستتان حتماً بپوشید. هرکس پوشیده راضی بوده. یک عمر مشتری شده. کمپوت‌ هم آورده بودم که چون سرعتم کم بود و زیاد معطل شدم، گشنه شدم و خودم خوردم. ببخشید.

  7. fanoos فوریه 27, 2012 در 9:42 ب.ظ.

    شاید اگر همه ی امکانات دلتان را فعال نکرده بودید اوضاع اینقدر وخیم نمی شد!
    برایتان آرزوی سلامت دارم

  8. سپیده فوریه 28, 2012 در 1:21 ق.ظ.

    😦 ای بابا…نکن عزیز من. با خودت اینطوری نکن. ما رو هم نگران نکن. خودتم داغون نکن. اینجا رو هم انقدر سوت و کور نکن!..نکن!

    ایشالا زودتر خوبِ خوبِ خوب بشی.

  9. nasrin فوریه 28, 2012 در 10:26 ق.ظ.

    مدت هاست در سکوت می آیم و میخوانم و میروم … نه این که حرفی برای گفتن نباشد ..نه ! حرف هست اما نای گفتن نیست …
    از اینکه میبینم کسالت دارید غمگینم …مثل سایه ای که نگران منبع نوریست که ایجادش کرده …
    برای سلامتی قلب و روح و قلمتان دعا میکنم …

  10. میثم فوریه 28, 2012 در 12:02 ب.ظ.

    » وقتی 42 سال داشتم به خاطر پشت دردی که وقت تنفس اذیتم می کرد به سراغ دکتر رفتم. اهمیت زیادی نداد و گفت: در سن و سال شما این دردها طبیعی ست. به او گفتم: در اینصورت آنچه طبیعی نیست سن و سال من است!
    -خاطرات روسپیان سودا زدهء من – گارسیا مارکز- »

    مشکل ما اینه که نمیتونیم نفهمیم !
    از این وضع راه فراری نیست ، چاره ی خاصی هم نداره…
    باید مدارا کرد…
    مراقب خودت باش

  11. غزاليات فوریه 28, 2012 در 3:07 ب.ظ.

    لبخند نمی زنم
    ولی چشم…

  12. آنوش فوریه 28, 2012 در 9:40 ب.ظ.

    زودتر از موعد پیر شدیم به گمونم…

  13. ویکا مارس 1, 2012 در 9:35 ب.ظ.

    زودتر خوب شووووووووووووووو……خواهش میکنمممممممم…..

  14. monaliza مارس 3, 2012 در 6:30 ق.ظ.

    نترس .تنها نیستی «بیشتر آدمها» با توست.با تواییم

  15. فرزانه مارس 9, 2012 در 8:28 ب.ظ.

    یک زمانی دنیا بدون خیلی چیزا معنی نداشت..اما الان دنیای ما بدون فیل تر شکن و و ی پی بی معنا شده
    این مدت که دستم از اینا کوتاه شده بود حس خفگی داشتم..دلم برای اینجا و چند تا وب دیگه خیلی تنگ شده بود…قدیمترها نمی گفتم به کسی که دلم تنگ شده ولی وقتی دیدم که یه چیزهائی که تو دل تلنبار میشن به هر در و دیواری میزنن که خودشونو نجات بدن..دیدم بهتره بگم…
    وقتی میبینی حالت بد شده و دکتر بهت میگه یه سکته ناقص کردی..اونوقته که میفهمی شوخی شوخی داری به زندگی میبازی..اونم به چه قیمت پائینی..یه دهن کج..نصف تن فلج شده..و…یه عالمه ترحم بی فایده

    مواظب خودتون باشید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: