سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: مارس 2012

قدرت و ناپایداری

تاریخ، جمعه، یازدهم فروردین هزار و سیصد و نود و یک. زمان، چند لحظه بعد از 7:00 بعد از ظهر. مکان، جادهء تندرستی باشگاه انقلاب. حدود نیم ساعت پیش باران آمده و بوی خیسی زمین همراه با علفهای نم خورده نفس کشیدن را خوشمزه کرده است. باران آدمهای جاده را فراری داده و مسیر از همیشه خلوت تر بنظر می رسد. آسمان به شکل وحشت انگیزی ابری اما روشن است. درختهای دو طرف جاده هنوز خالی از برگ اند و شاخه هایشان با چند جوانهء ریز تزئین شده است. اینجاست که لعنتی شروع می شود: «قدرت» (1) از کریستین رول.

سرم را گرفته ام بالا، در حال حرکت از لای شاخه ها به آسمان ابری نگاه می کنم، آسمان انگار ثابت ایستاده، شاخه ها از زیرش رد می شوند. سرم را همانطور بالا گرفته ام  و تاب می دهم و نگاهم را روی شاخه های درختهای دو سمت جاده می چرخانم. کمی جلوتر یک دیوار سنگی سمت راست جاده است. نزدیکش می شوم، همانطور که سرم بالاست، همانطور در حال حرکت، به موازات دیوار از لای شاخه ها به آسمان نگاه می کنم. نوای ویولن سل دیوانه ام می کند. ترسیده ام! انگار گم شده باشم. انگار هر چیزی که آن بیرون گم شده درون من پیدا شده باشد. انگار من را گذاشته باشند توی اجاق و یادشان رفته در بیاورند. انگار اصلا من را یادشان رفته باشد. انگار آسمان آمده باشد پایین و لای شاخه ها گیر کرده باشد. انگار شاخه ها رفته باشند بالا و فرو شده باشند در آسمان. انگار دیوار می خواهد خراب شود روی من. انگار من می خواهم خراب شوم زیر دیوار… و این جادوی حیرت انگیز موسیقی ست.

یک ربع گذشته و کریستین رول لعنتی رسیده به «ناپایداری» (2) که باران دوباره شروع می شود. کلاه را می کشم روی سرم تا هدفون خیس نشود. قدم می زنم زیر باران. قطره ها انگار می رقصند روی جاده. من انگار می رقصم روی جاده. من واقعا می رقصم روی جاده. بیخیالم از نگاه همان چند نفری که مانده اند توی جاده. دستانم را به دو طرف باز می کنم و تاب می دهم و می چرخانم بالای سرم و چشمانم را می بندم و سرم را می گردانم حول محوری که گردن باشد، من دور خودم زیر باران می چرخم، حول محوری که آسمان باشد. آرشه در دست کریستین رول، آرشه روی ویولن سل، ناله سر می دهد و گریه می کند و لبخند می شود روی لب و اشک می شود زیر چشمی که بسته است و اشکها گم می شوند لای بارانی که می آید و می بارد روی صورتی که خیس شده است… و این جادوی حیرت انگیز موسیقی ست.

1 Power / 2 Impermanence

پ.ن: آهنگ اول، Power از Kristin Rule، را ایــنــجـــا بشنوید.

.

Advertisements

در خصوص انتظارات اخیر

دوست و یار عزیز من
درود بیکران بر تو باد،

می دانم رسیدنم همزمان با آن چیزی که انتظارش را داشته ای نبوده. می دانم که یادت رفته بود آمدنم از قبل برنامه ریزی شده و من اجازه ندارم یک دقیقه دیرتر یا زودتر پیش تو بیایم. می دانم که آن چیزی نبودم که آرزویش را داشتی، آن بویی را نمی دادم که دلت می خواست، آن رنگی را نداشتم که منتظرش بودی. می دانم که برای آمدنم نقشه ها کشیده و برنامه ها چیده و طرح ها ریخته بودی. می دانم وقتی من را با این ریخت و قیافه دیدی، تمام نقشه ها و برنامه ها و طرح هایت را دور انداختی و بیخیالم شدی. می دانم، تمام اینها را می دانم و بابت آن از عمق وجودم متاسف و شرمنده ام. خواستم بگویم من هیچ فایده ای ندارم اگر تو با آمدنم نخندی، اگر تو با دیدنم شاد نشوی. اگر نفس نکشی، من بویی ندارم. اگر چشمانت را ببندی، من رنگی ندارم. اصلا من هیچ ارزشی ندارم! تو هستی که با نفس و نگاهت به من ارزش می دهی، وگرنه من هیچ تفاوتی با آنکه رفته و آنکه بعد از من خواهد آمد ندارم. خواستم بگویم صبر کن! تازه رسیده ام. کمی فرصت بده، به هم عادت می کنیم، با هم نقشه می کشیم، با هم برنامه می چینیم و با هم طرح می ریزیم. می دانی که، من مطیع و گوش به فرمان تو هستم. اگر بخواهی، آخر سر همانی خواهم شد که انتظار داری.

در آخر اینکه: حواسم به تو ست، تو هم حواست به من باشد.

با عشق و علاقه و احترام،
امضا: « سال 1391 »

افسانه ای از آینده

.

اگه یه روز اومدی و من اینجا نبودم، فکر نکن که ول کردم و رفتم… احتمالاَ تموم شدم.

.

 

من برای تحویل بیدار بودم، تحویل برای من خواب بود

لحظهء تحویل امسال، بر خلاف چندین سال گذشته، آنقدر فکرم می چرخد دور اینکه نه درد و زخم تازه و واضح و مشخصی دارم و نه آنکه منتظر خبر حیرت انگیز و خارق العاده ای هستم، که یادم می رود برای سال جدید آرزویی در دلم بکارم. لحظهء تحویل امسال آنقدر ذهنم خالی از فکر و ایده است که بجای آرزو، مغزم می چرخد پی اینکه دمپایی ام کجاست، شکلاتم را کی برداشته و چای چرا یخ کرده است.

امسال من برای تحویل بیدار بودم، اما تحویل برای من خواب بود.

سندرم عید یا تجاوز کلاغ به کرم – قسمت دوم

(ابتدا قسمت اول را بخوانید)

دکتر سرش را از روی کاغذ بلند می کند، خیره می شود به من که مقابلش آنطرف میز نشسته ام. با انگشت اشارهء دست راستش کمی عینک را هول می دهد پایین، با همان انگشت پشت گوش راستش را می خاراند، دوباره با همان انگشت عینک را می کشد بالا و سرش را می کند لای کاغذها. پرونده ام را از بالا به پایین و از پایین به بالا می خواند‏، دست راستش را می گیرد جلوی دهانش و سرفهء بلندی می کند و با انگشت اشاره دست راست عینکش که از شدت سرفه کمی آمده پایین را دوباره می کشد بالا. مداد را با دست راستش بر می دارد و روی چند جای پرونده علامت می زند و در همان حال زیر چشمی به من نگاه می کند. با همان دست عینک را از روی چشمهایش بر می دارد و هر دو، عینک و مداد، را می گذارد روی میزد. دست به سینه می شود و تکیه می دهد به صندلی اش و می گوید «خب؟»  کمی روی صندلی جا به جا می شوم و خم می شوم به جلو به طوری که تکیه نداده باشم. دستهایم را می گذارم روی زانوهایم که چسبیده به هم عمود ایستاده اند روی زمین. حالتی می گیرم که کاملا زیر سلطهء دکتر بنظر برسم.

«اول باید بابت رفتار گذشته ام عذرخواهی کنم. قاعدتاَ با مریضهای بدتر از من هم برخورد داشته اید. رفتارم را بگذارید به حساب بیماری. من با شما دشمنی نداشته و ندارم.» کمی روی صندلی اش پایین می رود. نرم شده است. با لحنی که کمی مهربانی را می توان در آن حس کرد می گوید «باز همان مشکل قدیمی؟ باز هم کرمت قبل از آنکه فرمان به دست بگیرد خوراک کلاغ شد؟» دست می کنم توی جیب چپم و دو تا آب نبات چوبی بیرون می کشم و می گویم:‌«البته آقای دکتر کلاغها کرم نمی خورند. شاید بعضی وقتها کرم بریزند،‌ اما کرم نمی خورند» یکی از آب نباتها را به سمتش می گیرم. تشکر می کند، اما آب نبات را نمی گیرد. دست می کند توی کشوی سمت راست میزش و پاکت سیگار را بر می دارد. یک نخ بیرون می کشد و با فندک بزرگ و تزئینی که روی میزش گذاشته آنرا رو روشن می کند و پک عمیقی می زند. «آب نبات زیاد خوب نیست. قند برایت ضرر دارد. حالا اینبار مشکل از کجاست؟»

نفس عمیقی می کشم و حواسم را جمع می کنم که با حداقل کلمات حداکثر منظور را برسانم «امیدوارم آقای دکتر! سال جدید می خواهد سال خوبی باشد. یعنی می خواهم که اینطوری فکر کنم که سال جدید برایم جایزه دارد. انگار که توی قرعه کشی شرکت کرده باشم و شماره 91 به اسم من در آمده باشد» سیگارش را با دست راست نصفه خاموش می کند و بلند می شود و لای پنجره را با دست راست باز می گذارد. «امیدواری؟ چرا؟ یعنی توی این یک سال اتفاقی افتاده که فکر می کنی با امیدواری می توانی به حریف گل بزنی؟ فقط آب نبات کمتر بخور» با دست چپم آب نبات چوبی را از گوشهء لپم بیرون می کشم و‌ آب دهانم که شیرین شده را قورت می دهم «اتفاقا قرار نیست امیدواری گل بزند! امیدواری مثل یک زمین چمن استاندارد با آب و هوای ایده آل است که تشویقت می کند تا بتوانی گل بزنی. همین» با همان دست چپ دوباره آب نبات را می فرستم گوشهء لپم. دکتر دست راستش را می برد بالا و روی پیشانی اش می کشد. کمی صدایش را می برد بالا و می گوید «همین؟ تمام؟ مهاجمت کجاست؟ دفاع داری؟ اصلا بازیکن داری؟ یا شاید فکر می کنی قرار است روی زمین چمن سفره پهن کنی و پیک نیک راه بیاندازی و فکر کنی گل کاشته ای؟ آب نبات برایت ضرر دارد» بلند می شود و با دست راستش لای پنجره را می بندد و با همان دست از توی کشوی سمت راست میزش بستهء سیگار را بر می دارد و یکی دیگر روشن می کند.

از جایم بلند می شوم. آب نبات را کمی توی دهانم می چرخانم و دوباره می فرستمش گوشهء لپ چپم. همانطوری‏، با لپ ورم کرده، می گویم‌ »امسال کرم ها برای خودشان لانه می سازند و کلاغ هم با یک قالب صابون سرگرم خواهد شد. سال جدید بوی جدیدی می دهد. فقط آمده بودم سال جدید را تبریک بگویم و بابت گذشته عذرخواهی کنم» لبخند می زند‏. نه، پوزخند می زند، دود سیگارش را توی هوا پخش می کند و می گوید «خیلی خب. حالا تو آب نبات نخور. یک سال دیگر همین موقع می بینمت. امیدوارم آن موقع با گریه نگویی که کلاغها با صابونهایشان اول کرم ها را شستند و بعد خوردند!» با قرچ و قروچ ته ماندهء آب نبات را خرد می کنم و چوبش را توی سطل آشغال کنار میز می اندازم. به سمت در می روم و قبل از خارج شدن می گویم «اما آقای دکتر، کلاغ کرم نمی خورد. شسته یا نشسته فرقی ندارد. کلاغ کرم نمی خورد» می روم بیرون، در را باز می گذارم تا دکتر ببیند آن آب نبات چوبی را که به او تعارف کرده، با دست چپ می اندازم گوشهء لپ چپم. او همچنان پشت میزش نشسته، به دود سیگاری که در دست راستش گرفته خیره شده است.

روز نو، آهنگ نو

این خیلی مهم است که آدم صبح را با چه آهنگی شروع کند. البته اصولا خیلی مهم است که آدم صبح را بالاخره با یک آهنگی شروع کند. یعنی شاید هیچ چیزی را در دنیا نتوانیم به اندازه موسیقی منظم و دقیق پیدا کنیم. گوش، مثل یک کاراگاه دقیق و وسواسی، مو را از لای صدا و آوا و ملودی و نوت و ریتم بیرون می کشد. آنقدر حساس که فقط کافی ست یکی از نوتها کمی پایش را کج بگذارد، دیر بیاید، زود برود، کج بایستد یا خم شود، برای گوش فرقی نمی کند، فریاد می زند و با تحقیر می گوید: «فالش ِعوضی!» موسیقی منظم است و می تواند نظم دهنده هم باشد.

این خیلی مهم است که آدم صبح را با چه آهنگی شروع کند. من همیشه هیجان را انتخاب کرده ام. تصورم این بوده که صبح ها باید یک چیزی تو را یک طوری بلرزاند و تکانت بدهد که تا آخر شب بتوانی هشیار باقی بمانی و خاموش نشوی. یک روزم با نعره های فیلیپ انسلمو (1) آغاز می شد و روز دیگر با فریادهای مکس کاوالرا (2). بعد اگر دلم چیز دیگری می خواست با حفظ ضرباهنگ، ژانر را عوض می کردم. می رفتم سراغ هیجان الکترونیک های بومفانک ام سیز، ناله های گیتار گری مور، ریف های سنگین کرت کوبین (3)، هیبت و شکوه آنتونی لوکاسن (4)، اعتراضات برادران لوفلر (5)، افسارگسیختگی بنجامین برنلی (6) ، یا حتی شادی و سرخوشی کایزر چیفس. هر روز صبح انواع و اقسام هیجان، در رنگ و لعاب متفاوت، در نقش ها و طرحهای گوناگون، چیزی بود که از لحاظ تئوری عالی، اما هیچوقت بصورت عملی جواب نمی داد. آن حسی که صبح باید با آن شروع می شد وتا آخر شب تو را سر پا نگه می داشت، هر چیزی که بود، هیجان نبود.

امروز پیدایش کردم، آن حسی که باید صبح ها برای خودت شبیه سازی کنی. آن حس لعنتی و جادویی که مدتهاست رفته و گم شده و دیگر برنگشته. همان حسی که اگر دستش را بگیری و آرام آرام با او از صبح تا شب قدم بزنی، از شب تا صبح می آید کنارت گرم و ساکت می خوابد و بغلت می کند. همان حسی که اگر حواست نباشد و قهر کند و برود، تا مدتها اگر خودت را تکه پاره و حلق آویز کنی و پابرهنه و نعره زنان سر به بیابان بگذاری، بر نمی گردد و از همان دور انگشت وسطش را نشانت می دهد… همان حس ساده و پیچیده و آشنا و غریب: حس آرامش.

امروز، کاملا تصادفی، پیدایش کردم. آفتاب خیابان ولیعصر، وقتی با زاویه صبحگاهی می تابد به روی سنگ فرشهای پیاده رو، کافی ست چیزی مانند نوای پیانوی برایان کرین، در گوشهایت بچرخد و فرو برود و تصاحبت کند. به خودت که می آیی می بینی که دستهایت را کرده ای درون جیب هایت و سلانه سلانه، بدون آنکه هیچ عجله ای برای رسیدن به مقصد داشته باشی، با نیشی که بدون ارادهء تو کمی باز شده، به آدمها لبخند می زنی و از ترکیب موسیقی و آفتاب و سنگ فرش لذت می بری. همین است! حالا می فهمم که هر صبح، شروع هر روز، چیزی مانند صدای پیانوی برایان کرین، ساکسیفون جسیکا اسپینلا، حرارت مارک نافلر و لطافت کتی ملوآ را کم دارد. امروز صبح من در فضای آزمایشگاهی و با امکانات ویژه، آرامش را شبیه سازی کردم. مهم نیست که تا قبل از رفتنش چقدر پیشم ماند. چیزی که اهمیت دارد این است که حالا می دانم صبحها چه چیزی باید در گوشهایم زمزمه کند. می دانید که، اصولا خیلی مهم است که آدم صبح را بالاخره با یک آهنگی شروع کند. چه بهتر آنکه این آهنگ، نوای آرامش باشد.

1 Pantera / 2 Sepultura / 3 Nirvana /  4 Ayreon / 5 Chevelle / 6 Breaking Benjamin

خیر، تنها هستم

–  سلام خوش اومدین.
+  سلام، شب بخیر. ممنون.
–  همراه دارین؟
+  بله. بفرمایین.
–  منظورم تلفن همراه نبود. منظورم همراهه.
+  ببخشید. خیر، تنها هستم.
–  تا آخر؟
+  امیدوارم که اینطوری نباشه! یعنی واقعا امیدوارم که اینطوری نباشه!
–  منظورم اینه که براتون یه صندلی رزرو کنار بذاریم یا تا آخر مراسم تنها هستین؟
+  آهان. بله تا آخرش تنها هستم.
–  ولی یه فکری برای خودتون بکنین.
+  حالا امشب که گذشت. اما باید یه فکری بکنم.
–  منظورم برای حواس پرتی تونه.
+  اوه، بله، حتما. ممنون.

صبر کن! الان به نتیجه می رسم

یک وقتهایی یک آدمی یک طوری از یک جایی می آید داخل زندگی و حال و روزت، که بلندش می کنی و نگاهش می کنی و توی دلت می گردی و می گردی و تا مدتها نمی دانی او را باید کجای دلت بگذاری، و آنقدر دست دست می کنی و لفتش می دهی و اما و اگر می آوری که از دستت میوفتد و می شکند و تمام می شود… به همین سادگی: تمام می شود.

زندگی آن بیرون جریان دارد

زندگی آن بیرون جریان دارد… لخت و عور نشسته اید توی خانه، روی مبل، روی تخت، روی زمین، روی هر چیزی که دلتان می خواهد و مشغول تکرارِ زندگیِ تکراری و همیشگی خود هستید که زنگ خانه را می زنند. شاید هم در می زنند، شاید هم یک صدای مشکوکی می آید. به هر حال یک چیزی می شنوید که به سمت در می روید. چون در حالت عادی شما لخت و عور هستید و آدم لخت و عور به سمت در نمی رود، مگر آنکه درِ آشپرخانه یا درِ حمام باشد.  در را باز می کنید. با یک جعبهء روبان دار و خوشگل روبرو می شوید که از یک جایی آمده پشت در خانه شما. تقویم را در ذهنتان مرور می کنید، نه! هیچ مناسبت خاصی که بخواهد یک کادو را پشت درِ خانه تان بکارد پیدا نمی کنید. جعبه را بر می دارید و برمی گردید توی خانه و در را می بندید. می آیید روی مبل، روی تخت، روی زمین، روی هر چیزی که دلتان خواست می نشینید و به جعبه نگاه می کنید.

هزار فکر و خیال در ذهنتان می چرخد که تمام آنها با نیش باز و چشمان درخشان و ذوق و شوق همراه است. بله! این یک معجزه است. چیزی از غیب آمده، دعاهایتان مستجاب شده، آرزوهایتان برآورده شده. این می تواند یک شروع، یک عامل، یک زمینه، یک دلیل و یک انرژی تازه باشد. جعبه را باز می کنید: یک لباس زیبا، با جنس عالی، با طرح فوق العاده. بهتر از این نمی شود. حالا می توانید لباس را بپوشید و از لخت و عوری در بیایید و از خانه بزنید بیرون. حالا می توانید از چهاردیواری خود خارج شوید و تمام چیزهایی که بخاطر لخت و عور بودن از دست داده اید را دوباره بدست آورید. نقشه می کشید که کجاها بروید و چه کارهایی بکنید. حتی ممکن است این حماقت را به خرج دهید و تلفن را بردارید و با چند نفر قرار بگذارید. دست می کنید و لباس را از توی جعبه در می آورید. می روید روبروی آینه، نفس عمیقی می کشید و لباس را تنتان می کنید. خیلی گشاد است! شاید هم خیلی تنگ باشد، بد دوخت است، به شما نمی آید، مسخره شده اید، زشت است، به تن شما خوب نمی ایستد، کوتاه است، بلند است، احمقانه است، صدها سال با مُد روز فاصله دارد، پاره است، کج است، هر چقدر سعی می کنید تصویری که در آینه می بینید راضی تان نمی کند. خودتان را تصور می کنید با این ریخت و قیافه از خانه زده اید بیرون. دستتان می لرزد، تپش قلب می گیرد، نفس تان بند می آید، خجالت می کشید، می ترسید، شرمنده می شوید، نگران می شوید… منصرف می شوید، بیخیال می شوید.

لباس را تا می کنید و توی جعبه می گذارید و روبانش را دوباره گره می زنید. همانطور لخت و عور به سمت اتاق می روید، در کمد را باز می کنید و جعبهء روبان دار را می گذارید کنار چندین جعبهء روبان دار دیگر. برمی گردید و دوباره می نشینید، روی مبل، روی تخت، روی زمین، روی هر چیزی که دلتان خواست و مشغول تکرارِ زندگیِ تکراریِ و همیشگی خود می شوید… زندگی آن بیرون جریان دارد.

حباب ترکید، نخ بادبادک پاره شد

گفتم «مستقیم» و از روی حرکات دست و سر راننده فهمیدم به همان سمتی می رود که مقصد من است. کمی برایم سخت است هدفون را از روی گوشهایم بر دارم و صدای ماشینها و آدمها، صدای شهر را بشنوم. موسیقی برایم تقدس ویژه ای دارد و فکر می کنم اگر وسط یک آهنگ، به هر دلیلی که ضروری نباشد، شنیدنش را بیخیال شوم و قطعش کنم، خیانت بزرگی کرده ام. شنیدن صدای شهر، حتی جواب آقای راننده، آنقدر ضروری نیست که بخواهم بخاطرش مرتکب خیانت شوم. کوله ام را که به پشتم آویزان است بر می دارم و بغلش می کنم و می نشینم صندلی عقل، وسط.

توی ترافیک مانده ایم. چند متر جلوتر دختری ایستاده کنار خیابان. زیباست. آنقدر زیبا که چشمهایم روی صورتش خیره می ماند. شال سفید و کاپشن مشکی اش تصویر یک فرشتهء زمینی از او ساخته که می توانی با همان نگاه اول عاشقش شوی. ماشین آهسته در ترافیک جلو می رود، دختر سر جایش ثابت ایستاده است، گردن من در جهت حرکت عقربه های ساعت آرام آرام می چرخد تا گرهء نگاهم از روی صورتش باز نشود. دختر سرش را کمی پایین می آورد و از لای شیشهء نیمه پایین سمت شاگرد چیزی می گوید، راننده ترمز می زند، دختر در عقب را باز می کند و سمت راست من می نشیند.

کمی خودم را جمع و جور می کنم. صورتش را نمی توانم ببینم. هدفون را از روی گوشهایم بر می دارم، صدای آدمها، صدای ماشینها، صدای شهر حالا شنیدنی بنظر می رسد. دست می کند درون کیفش و کتابی را در می آورد و مشغول خواندن می شود. لبریز از شوق می شوم و احساساتم متبلور می شوند. فرشته ای که در تاکسی کتاب می خواند! فرشته ای که کنار من نشسته است! دختر دوباره دست می کند توی کیفش و یک شکلات Bounty بیرون می آورد، با دستان کشیده اش به شکل ظریفی بازش می کند و گاز کوچکی به آن می زند. دیگر عشقم قلمبه می شود و باد می کند و می آید بالا و به شکل حباب در چشمانم جرقه می زند. فرشته ای که در تاکسی کتاب می خواند! فرشته ای که Bounty می خورد! فرشته ای که کنار من نشسته است! دختر شکلات را تا انتها می خورد. دست می کند توی جیبش و دستمالی بیرون می آورد و شکلات مالیده شده به نوک انگشتانش را پاک می کند. عشقم بادبادک می شود و با حرکت دستان او در هوا تاب می خورد و خودش را به در و دیوار می کوبد. احساس می کنم سر تا پا قلب شده ام و با تمام وجود می تَپَم.

دختر کمی شیشه را می دهد پایین، پوست شکلات و دستمال را می اندازد بیرون و دوباره شیشه را بالا می دهد! … انگار حباب ها ترکیده باشند، انگار نخ بادبادک را بریده باشند. صدای ماشینها و آدمها، صدای شهر اذیتم می کند. هدفون را دوباره روی گوشهایم می گذارم، سرم را به عقب تکیه می دهم و چشمانم را می بندم. کمی جلوتر ماشین می ایستد و دختر پیاده می شود. این را از خالی و سبک شدن سمت راستم می فهمم. سرم را بلند نمی کنم. چشمانم همانطور بسته می ماند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: