سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

زندگی آن بیرون جریان دارد

زندگی آن بیرون جریان دارد… لخت و عور نشسته اید توی خانه، روی مبل، روی تخت، روی زمین، روی هر چیزی که دلتان می خواهد و مشغول تکرارِ زندگیِ تکراری و همیشگی خود هستید که زنگ خانه را می زنند. شاید هم در می زنند، شاید هم یک صدای مشکوکی می آید. به هر حال یک چیزی می شنوید که به سمت در می روید. چون در حالت عادی شما لخت و عور هستید و آدم لخت و عور به سمت در نمی رود، مگر آنکه درِ آشپرخانه یا درِ حمام باشد.  در را باز می کنید. با یک جعبهء روبان دار و خوشگل روبرو می شوید که از یک جایی آمده پشت در خانه شما. تقویم را در ذهنتان مرور می کنید، نه! هیچ مناسبت خاصی که بخواهد یک کادو را پشت درِ خانه تان بکارد پیدا نمی کنید. جعبه را بر می دارید و برمی گردید توی خانه و در را می بندید. می آیید روی مبل، روی تخت، روی زمین، روی هر چیزی که دلتان خواست می نشینید و به جعبه نگاه می کنید.

هزار فکر و خیال در ذهنتان می چرخد که تمام آنها با نیش باز و چشمان درخشان و ذوق و شوق همراه است. بله! این یک معجزه است. چیزی از غیب آمده، دعاهایتان مستجاب شده، آرزوهایتان برآورده شده. این می تواند یک شروع، یک عامل، یک زمینه، یک دلیل و یک انرژی تازه باشد. جعبه را باز می کنید: یک لباس زیبا، با جنس عالی، با طرح فوق العاده. بهتر از این نمی شود. حالا می توانید لباس را بپوشید و از لخت و عوری در بیایید و از خانه بزنید بیرون. حالا می توانید از چهاردیواری خود خارج شوید و تمام چیزهایی که بخاطر لخت و عور بودن از دست داده اید را دوباره بدست آورید. نقشه می کشید که کجاها بروید و چه کارهایی بکنید. حتی ممکن است این حماقت را به خرج دهید و تلفن را بردارید و با چند نفر قرار بگذارید. دست می کنید و لباس را از توی جعبه در می آورید. می روید روبروی آینه، نفس عمیقی می کشید و لباس را تنتان می کنید. خیلی گشاد است! شاید هم خیلی تنگ باشد، بد دوخت است، به شما نمی آید، مسخره شده اید، زشت است، به تن شما خوب نمی ایستد، کوتاه است، بلند است، احمقانه است، صدها سال با مُد روز فاصله دارد، پاره است، کج است، هر چقدر سعی می کنید تصویری که در آینه می بینید راضی تان نمی کند. خودتان را تصور می کنید با این ریخت و قیافه از خانه زده اید بیرون. دستتان می لرزد، تپش قلب می گیرد، نفس تان بند می آید، خجالت می کشید، می ترسید، شرمنده می شوید، نگران می شوید… منصرف می شوید، بیخیال می شوید.

لباس را تا می کنید و توی جعبه می گذارید و روبانش را دوباره گره می زنید. همانطور لخت و عور به سمت اتاق می روید، در کمد را باز می کنید و جعبهء روبان دار را می گذارید کنار چندین جعبهء روبان دار دیگر. برمی گردید و دوباره می نشینید، روی مبل، روی تخت، روی زمین، روی هر چیزی که دلتان خواست و مشغول تکرارِ زندگیِ تکراریِ و همیشگی خود می شوید… زندگی آن بیرون جریان دارد.

6 پاسخ به “زندگی آن بیرون جریان دارد

  1. آنوش مارس 7, 2012 در 1:21 ق.ظ.

    این رو تو گفته بودی یا من؟ …

  2. مهدی ملک‌زاده مارس 7, 2012 در 3:22 ب.ظ.

    از قشنگ‌ترین‌های این‌جا…

  3. آنکور مارس 7, 2012 در 6:59 ب.ظ.

    شاید وقتشه خودمون دست به کار دوختن لباس مناسب واسه خودمون بشیم. هر چند اون بیرون هم خبری نیست

  4. خـــآتون خـــآموش سابق :( مارس 7, 2012 در 7:47 ب.ظ.

    ما که هر چی می پوشیم به تنمون گریه میکنه همون برهنگی برازنده تره …

  5. مادیان وحشی مارس 7, 2012 در 10:05 ب.ظ.

    مهم دیدگاه ما نسبت به لباسمونه .

  6. monaliza مارس 10, 2012 در 7:56 ق.ظ.

    باید خطر کرد.لخت و عور بیرون زد.و لباس متناسب را جست.نشسته است روی مبل ،تخت،زمین،یا هرچیزی که دوست دارد، که چه؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: