سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

روز نو، آهنگ نو

این خیلی مهم است که آدم صبح را با چه آهنگی شروع کند. البته اصولا خیلی مهم است که آدم صبح را بالاخره با یک آهنگی شروع کند. یعنی شاید هیچ چیزی را در دنیا نتوانیم به اندازه موسیقی منظم و دقیق پیدا کنیم. گوش، مثل یک کاراگاه دقیق و وسواسی، مو را از لای صدا و آوا و ملودی و نوت و ریتم بیرون می کشد. آنقدر حساس که فقط کافی ست یکی از نوتها کمی پایش را کج بگذارد، دیر بیاید، زود برود، کج بایستد یا خم شود، برای گوش فرقی نمی کند، فریاد می زند و با تحقیر می گوید: «فالش ِعوضی!» موسیقی منظم است و می تواند نظم دهنده هم باشد.

این خیلی مهم است که آدم صبح را با چه آهنگی شروع کند. من همیشه هیجان را انتخاب کرده ام. تصورم این بوده که صبح ها باید یک چیزی تو را یک طوری بلرزاند و تکانت بدهد که تا آخر شب بتوانی هشیار باقی بمانی و خاموش نشوی. یک روزم با نعره های فیلیپ انسلمو (1) آغاز می شد و روز دیگر با فریادهای مکس کاوالرا (2). بعد اگر دلم چیز دیگری می خواست با حفظ ضرباهنگ، ژانر را عوض می کردم. می رفتم سراغ هیجان الکترونیک های بومفانک ام سیز، ناله های گیتار گری مور، ریف های سنگین کرت کوبین (3)، هیبت و شکوه آنتونی لوکاسن (4)، اعتراضات برادران لوفلر (5)، افسارگسیختگی بنجامین برنلی (6) ، یا حتی شادی و سرخوشی کایزر چیفس. هر روز صبح انواع و اقسام هیجان، در رنگ و لعاب متفاوت، در نقش ها و طرحهای گوناگون، چیزی بود که از لحاظ تئوری عالی، اما هیچوقت بصورت عملی جواب نمی داد. آن حسی که صبح باید با آن شروع می شد وتا آخر شب تو را سر پا نگه می داشت، هر چیزی که بود، هیجان نبود.

امروز پیدایش کردم، آن حسی که باید صبح ها برای خودت شبیه سازی کنی. آن حس لعنتی و جادویی که مدتهاست رفته و گم شده و دیگر برنگشته. همان حسی که اگر دستش را بگیری و آرام آرام با او از صبح تا شب قدم بزنی، از شب تا صبح می آید کنارت گرم و ساکت می خوابد و بغلت می کند. همان حسی که اگر حواست نباشد و قهر کند و برود، تا مدتها اگر خودت را تکه پاره و حلق آویز کنی و پابرهنه و نعره زنان سر به بیابان بگذاری، بر نمی گردد و از همان دور انگشت وسطش را نشانت می دهد… همان حس ساده و پیچیده و آشنا و غریب: حس آرامش.

امروز، کاملا تصادفی، پیدایش کردم. آفتاب خیابان ولیعصر، وقتی با زاویه صبحگاهی می تابد به روی سنگ فرشهای پیاده رو، کافی ست چیزی مانند نوای پیانوی برایان کرین، در گوشهایت بچرخد و فرو برود و تصاحبت کند. به خودت که می آیی می بینی که دستهایت را کرده ای درون جیب هایت و سلانه سلانه، بدون آنکه هیچ عجله ای برای رسیدن به مقصد داشته باشی، با نیشی که بدون ارادهء تو کمی باز شده، به آدمها لبخند می زنی و از ترکیب موسیقی و آفتاب و سنگ فرش لذت می بری. همین است! حالا می فهمم که هر صبح، شروع هر روز، چیزی مانند صدای پیانوی برایان کرین، ساکسیفون جسیکا اسپینلا، حرارت مارک نافلر و لطافت کتی ملوآ را کم دارد. امروز صبح من در فضای آزمایشگاهی و با امکانات ویژه، آرامش را شبیه سازی کردم. مهم نیست که تا قبل از رفتنش چقدر پیشم ماند. چیزی که اهمیت دارد این است که حالا می دانم صبحها چه چیزی باید در گوشهایم زمزمه کند. می دانید که، اصولا خیلی مهم است که آدم صبح را بالاخره با یک آهنگی شروع کند. چه بهتر آنکه این آهنگ، نوای آرامش باشد.

1 Pantera / 2 Sepultura / 3 Nirvana /  4 Ayreon / 5 Chevelle / 6 Breaking Benjamin

15 پاسخ به “روز نو، آهنگ نو

  1. nasrin مارس 14, 2012 در 10:15 ق.ظ.

    «استوریاس » اثر البنیز رو هم مزه کن …شاید برای تو هم طعم ارامش بده

  2. Lady L مارس 14, 2012 در 12:27 ب.ظ.

    این پست رو از اول که می‌خوندم، چقدر منتظر بودم به اون پاراگراف آخر برسم!
    چون خودم هر صبح به محض بیدار شدن و قبل از هر حرکت‌‌ اضافه‌ای، ایرفون رو فرو میکنم توی گوش‌هام، پلیرم رو به عشق پلی کردن یه آهنگ آرام‌بخش بالا پائین می‌کنم. بعد از یکی دو تا ترک تازه زندگی برای من شروع میشه : )

  3. a.f مارس 14, 2012 در 6:51 ب.ظ.

    باید بگم در مورد برایان کریگ و بقیه کاملا باهات موافقم چون به نظرم اول صبح تک نوازی یه ساز اونم پیانو اونم با هنرمندی برایان اونم بی کلام سعی نمی کنه خودش رو بهت تحمیل کنه و میزاره با ارامش به روزی که قراره شروع کنی فکر کنی. راستی یه توصیه هم برا همه دارم: آخر شب قبل از خواب ironmaden یا یه چیزی تو این مایه ها گوش بدین برای من که بدجوری جواب میده.

  4. آنوش مارس 15, 2012 در 2:56 ق.ظ.

    خیلی مهمه آقا، خیلی مهمه…

  5. fianceee مارس 15, 2012 در 6:08 ق.ظ.

    لارا فابین جیغ هم که بکشد من آرآم می شوم.آرون هم گاهی وسطهاش نعره می زند اما من آرامم..چقد دلم برا موزیک گوش دادن تنگ شده.بومفانک.آهههههه.چی یادم آوردی چرا آخه اینقد سودا میسازی واسمون.

  6. مداد گلی مارس 16, 2012 در 6:14 ب.ظ.

    صبحی که از بیدار شدنش تا سر کلاس رسیدن، فقط بیت دقیقه راه باشد و این وسط شامل دست شویی رفتن و صورت شستن هم بشود، با هیچ ارامشی کارش درست نمیشود، حتی هیجان😦

  7. بازتاب: Suggestions 30 « آ ل ب و م

  8. Behzad Danesh مارس 28, 2012 در 6:59 ب.ظ.

    اگه اتفاقا افتاب ولیعصر نبود lamb of god رو امتحان کن:faded line

  9. رزا مارس 31, 2012 در 1:05 ق.ظ.

    عالی بود بردیا🙂 برایان کرین لامصب آدمو دیوونه می‌کنه!

  10. Mas0ud آوریل 6, 2012 در 2:00 ق.ظ.

    آه ه ه ه، بالاخره رسیدی به آنجا که باید.
    خستگی یه راهی که پیموده ای تا به آرامش، از تنم بدر شد.
    خورشید از دیدنت شاد است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: