سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: آوریل 2012

واقعا الان خوشحالی؟ واقعا الان داره خوش میگذره؟

در یک مهمانی، نشسته ای به تماشای آدمها که لیوانت را روی میز می گذاری و چشمانت را می بندی و نفس عمیقی می کشی و از جایت جست می زنی، می روی وسط و به زور خودت را سوار موسیقی می کنی و به رقص میوفتی. می خوری، می نوشی، می خندی، شوخی می کنی، عکس می گیری… خوش می گذرانی. می خواهی نفس تازه کنی. می روی دستشویی و آب را می پاشی به صورتت و به خودت و نیش باز شده تا پس یقه ات در آینه خیره می شوی و با مکث کوتاهی از خودت می پرسی: «واقعا الان خوشحالی؟ واقعا الان داره خوش میگذره؟»

نیشت بسته می شود و می خزی گوشه ای و آرام تراس را پیدا می کنی و می ایستی  رو به کوچه و تنها سیگاری روشن می کنی و دودش را شلیک می کنی به سمت ماه که از آن بالا خیره شده به تو. سیگارت که تمام شد فیلترش را پرت می کنی پایین و برمی گردی لای همان همهمه، لای همان مهمانی. کسی برایت دست تکان می دهد، یک نفر به تو لبخند می زند، یک نفر از آن ته فریاد می زند «کدوم گوری بودی؟» و یک نفر هم لیوان به دست به سمتت می آید. برای اولی دست تکان می دهی، به دومی لبخند می زنی، جواب سومی را با انگشت وسط می دهی و لیوان را از دست چهارمی می گیری و می روی یک کناری می نشینی.

چند جرعه بالا می روی، کمی سرت را می چرخانی، کمی فکر می کنی، کمی بیشتر فکر می کنی، همانطور نشسته ای به تماشای آدمها که لیوانت را روی می گذاری و چشمانت را می بندی و نفس عمیقی می کشی و از جایت جست می زنی، می روی وسط و به زور خودت را سوار موسیقی می کنی و به رقص میوفتی.

یک وقتهایی

یک وقتهایی لازم است یک نفر در زندگی آدم باشد که حرفهای احمقانه و مسخره اش را با دقت و لذت گوش کنی و کارهای عجیب و غریب و اشتباهش را با هیجان دنبال کنی، فقط بخاطر اینکه خودش از تمام حرفها و کارها مهمتر است.

منطق، همیشه، همه جا

– خواهرت چطوره؟
+ خوبه! چطور؟
– همینطوری… اتفاقا هفته پیش خیلی در مورد تو صحبت کردیم
+ مگه تو خواهر منو دیدی؟
– آره خب! اشکالی داره مگه؟
+ چرا به من نگفتی؟ اصن به چه حقی تو بدون حضور من اونو دیدی؟؟
– اولا که تختخواب یه نفره بود، خودمون دو تا هم به زور جا شدیم. ثانیا حالا خواهرت رو نمیدونم، اما من اصن دوست ندارم جلوی تو که رفیقمی لخت باشم!
+ آهان… خب قانع شدم حالا.

فکر من، روحت شاد

یک Note در موبایلم دارم که وقتی در جایی هستم که به کامپیوتر یا کاغذ و قلم دسترسی ندارم و فکری، حرفی یا سوژه ای در ذهنم جوانه می زند و شکوفه می دهد،  آنجا می نویسم تا بعدها تبدیلش کنم به یک نوشته توی دفتر، یک پست توی وبلاگ، یا یک نوت در گوگل پلاس.

توی موبایل همیشه از چند کلمه کوتاه برای به خاطر سپردن فکرها، ایده ها و دیده هایم استفاده میکنم: مانتوی خاکی، کارگر سیگاری، پلهء مترو، ساعت منفی، دوراهی یا بی راهی، یادگاری لعنتی، تیک عصبی و… . هر بار که می روم یک مورد جدید اضافه کنم، همه را از بالا تا پایین نگاه می کنم و چند تایی را اصلا بخاطر نمی آورم. نه دیگر آن ایده در ذهنم مانده و نه آن فکر با خواهش و التماس من پیشم بر می گردد. انگار که شکوفه اش میوه و یا جوانه اش ساقه نشده باشد. کمی بیشتر به ذهنم فشار می آورم، کمی بیشتر زور می زنم، کمی بیشتر تقلا می کنم، یادم نمی آید، عنوانش را پاک می کنم و تمام.

هر بار که فکری جان می گیرد و به این لیست اضافه می شود، لاشهء چند فکر را بیرون می کشم و جایی در ذهنم دفنشان می کنم، روی قبرش سنگی می گذارم و روی آن می نویسم: «در این مکان ساعت منفی آرمیده است. او همین چند لحظه پیش از دنیا رفت. از گذشتهء نامبرده اطلاعات دیگری در دست نیست»

چی چی

+ این چیه؟
–  چی؟
+ این.
–  این چی؟
+ این چیه؟
–  اینچ!
+ اینچ چیه؟
–  این.
+ این چی؟
–  این اینچه.

دو راهی، هر چه که باشد، راه است

یک زمانی ست که آدم ایستاده رو به روی یک دو راهی: گفتن یا نگفتن،‌ رفتن یا نرفتن.  فکر می کند انتخاب از بین دو گزینه سخت ترین کار ممکن است. آدم گاهی یادش می رود که گزینه داشتن خیلی بهتر از بی گزینه بودن است. یادش می رود قسمت سخت ماجرا آنجاست که اگر بخواهد بگوید، چه چیزی بگوید و اگر بخواهد برود، کجا را دارد که برود.

دو راهی، هر چه که باشد، راه است و بهتر از گیر افتادن در یک دشت بی راه و بدون قطب نماست.

سطح انتظارات

– از زندگیت چی میخوای؟
+ اونو…
– از اون چی میخوای؟
+ زندگیمو…

بسوزانید، بسوزانید

چیزهایی که از گذشته می مانند سه دسته اند:

1 – تجربه
2 – خاطره
3 – یادگاری

دو تای اول که تکلیفشان روشن است. اما یادگاری ها خود دو دسته اند:

1 – 3 : آنهایی که فلسفه وجودی شان تغییر می کند. در گذشته چیز دیگری بوده اند، حالا می توانند چیز دیگری باشند. اگر از او ساعت گرفته باشی، حالا که نیست، ساعت هنوز هم می تواند زمان را نشان دهد. اگر عطر گرفته باشی، حالا که نیست، عطر هنوز بوی خودش را دارد. اگر کلاه گرفته باشی، حالا که نیست، کلاه هنوز هم می تواند سرت را گرم نگه دارد.

2 – 3 : آنهایی که دیگر هیچ دلیلی برای داشتنشان وجود ندارد. تکه کاغذی که روی آن نوشته دوستت دارم، دستمالی که رد لبهایش را دارد، شعری که برایت سروده، متنی که برایت نوشته، عکسی که برایت انداخته. اینها اگر در زمان خودشان ارزشی داشتند، حالا یا دروغند یا خنده دار. اینها را نگه ندارید. یا دور بریزید، یا آتششان بزنید. دومی بیشتر جواب می دهد.

لیلیت هنوز منتظر است؟

یادت هست یک بار خون دماغ شدی؟ یادت هست بیرون دست شویی منتظرت شدم؟
حالا نه خون دماغ شده ای، نه توی دست شویی هستی… اما من منتظرتم.

پ.ن: این را توی کشوی میزم پیدا کردم، روی تکه ای کاغذ. خیلی سال پیش وبلاگ «لیلیت قرن بیست و یک» نوشته بودش. آن زمان نوشته هایی را که دوست داشتم روی تکه ای کاغذ می نوشتم و بعدها نمی دانم چه بلایی سرشان می آوردم که هیچکدامشان را دیگر پیدا نمی کردم. این اما توی کشوی میزم جا خوش کرده بود. رفتم به وبلاگش، آنجا نبود. گوگل ش کردم، چیزی نصیبم نشد. اگر کسی از او خبر دارد سلامم را برساند. همین.

اگر فقط باران را می شناختی

دیر شده است، اما مهم نیست. خیس شده ام، این هم مهم نیست. تنها چیزی که مهم است، بارانی ست که در اولین ساعات کاری اولین روز هفته می بارد. این هوا و این باران را باید پیاده بود. باید ولیعصر را قدم زد و پایین رفت. برای اینطور مواقع پلی لیستی ساخته ام به نام «با باران، برای باران»‏، برای زمانهایی که باران پایین می ریزد و من جلو می روم، برای روزهای بارانی پشت پنجره، روزهای بارانی سواره و روزهای بارانی پیاده. پلی لیست را آتش می کنم تا ببینم برایم چه چیزی انتخاب می کند: «باران مسائل را حل نخواهد کرد» از Man an Ocean.

خب این همان چیزی ست که هر چقدر هم بخواهیم انکارش کنیم از حقیقتش کاسته نمی شود. باران است دیگر، اسید که نیست! بخواهد هم نمی تواند چیزی را حل کند. باران زورش نه به بدبختی من می رسد و نه به مشکلات شما. ماشینی از کنارم رد می شود و آب جمع شده در چالهء خیابان را حواله می کند به سر تا پایم. هنگ حس و حال غم و غصه دارد، اما اسمش کافی ست که همیشه من را به جای غمگین، عصبانی کند. جوی پر از کثافت، خیابان پر از چاله، پیاده رویی که سنگفرشش به درد صخره نوردی می خورد، مردمانی خاکستری که از باران فرار می کنند و شهری خاکستری که باید تحملش کنی. باران مسائل را حل نخواهد کرد و در بیشتر مواقع چندین مسئله هم به مسائل موجود اضافه می کند.

آهنگ به انتها نرسیده خاموشش می کنم. می گردم دنبال یک چیزی، دنبال یک باران دیگری که بیاید و اثر باران قبلی را بشورد و ببرد. «اگر فقط باران را می شناختی» از Balmorhea چارهء کار است. باران را نمیشناسی. از قدرت فوق العاده اش خبر نداری. باران اسید نیست چیزی را حل نمی کند، اما می شورد، تمیز می کند، به رقص در می آورد و به خنده وا می دارد. اگر به جوی پر از کثافت خیره شوی، بطری های نوشابه زیر باران و روی جریان آب می رقصند و بازی می کنند. اگر به چاله های پر آب خیابان نگاه کنی، آسمان در آنها پیداست، و تو انگار بر روی ابرها، بر روی آسمان راه می روی. این شهر خاکستری، اگر باران روی سر و صورتش نبارد، سیاه و کبود است.

خانمی ایستاده روبروی دست فروشی که بساطش را پهن کرده زیر نیمچه سقف کنار بانک و دختر بچه ای 4 پنج ساله  کنارش سر به آسمان گرفته و با جست و خیز قطرات باران را با دهانش شکار می کند. دخترک هر رهگذری که عبور می کند با خنده و شیطنت بوسه ای برایش می فرست و می خندد. مادر مشغول بحث با دست فروش است و کاری به رقص و بوسه های دخترک ندارد. از کنارشان که عبور می کنم بوسه ای هم سهم من می شود، و اینجاست که می فهمی تو هنوز باران را نشناخته ای.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: