سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

اگر فقط باران را می شناختی

دیر شده است، اما مهم نیست. خیس شده ام، این هم مهم نیست. تنها چیزی که مهم است، بارانی ست که در اولین ساعات کاری اولین روز هفته می بارد. این هوا و این باران را باید پیاده بود. باید ولیعصر را قدم زد و پایین رفت. برای اینطور مواقع پلی لیستی ساخته ام به نام «با باران، برای باران»‏، برای زمانهایی که باران پایین می ریزد و من جلو می روم، برای روزهای بارانی پشت پنجره، روزهای بارانی سواره و روزهای بارانی پیاده. پلی لیست را آتش می کنم تا ببینم برایم چه چیزی انتخاب می کند: «باران مسائل را حل نخواهد کرد» از Man an Ocean.

خب این همان چیزی ست که هر چقدر هم بخواهیم انکارش کنیم از حقیقتش کاسته نمی شود. باران است دیگر، اسید که نیست! بخواهد هم نمی تواند چیزی را حل کند. باران زورش نه به بدبختی من می رسد و نه به مشکلات شما. ماشینی از کنارم رد می شود و آب جمع شده در چالهء خیابان را حواله می کند به سر تا پایم. هنگ حس و حال غم و غصه دارد، اما اسمش کافی ست که همیشه من را به جای غمگین، عصبانی کند. جوی پر از کثافت، خیابان پر از چاله، پیاده رویی که سنگفرشش به درد صخره نوردی می خورد، مردمانی خاکستری که از باران فرار می کنند و شهری خاکستری که باید تحملش کنی. باران مسائل را حل نخواهد کرد و در بیشتر مواقع چندین مسئله هم به مسائل موجود اضافه می کند.

آهنگ به انتها نرسیده خاموشش می کنم. می گردم دنبال یک چیزی، دنبال یک باران دیگری که بیاید و اثر باران قبلی را بشورد و ببرد. «اگر فقط باران را می شناختی» از Balmorhea چارهء کار است. باران را نمیشناسی. از قدرت فوق العاده اش خبر نداری. باران اسید نیست چیزی را حل نمی کند، اما می شورد، تمیز می کند، به رقص در می آورد و به خنده وا می دارد. اگر به جوی پر از کثافت خیره شوی، بطری های نوشابه زیر باران و روی جریان آب می رقصند و بازی می کنند. اگر به چاله های پر آب خیابان نگاه کنی، آسمان در آنها پیداست، و تو انگار بر روی ابرها، بر روی آسمان راه می روی. این شهر خاکستری، اگر باران روی سر و صورتش نبارد، سیاه و کبود است.

خانمی ایستاده روبروی دست فروشی که بساطش را پهن کرده زیر نیمچه سقف کنار بانک و دختر بچه ای 4 پنج ساله  کنارش سر به آسمان گرفته و با جست و خیز قطرات باران را با دهانش شکار می کند. دخترک هر رهگذری که عبور می کند با خنده و شیطنت بوسه ای برایش می فرست و می خندد. مادر مشغول بحث با دست فروش است و کاری به رقص و بوسه های دخترک ندارد. از کنارشان که عبور می کنم بوسه ای هم سهم من می شود، و اینجاست که می فهمی تو هنوز باران را نشناخته ای.

3 پاسخ به “اگر فقط باران را می شناختی

  1. Mas0ud آوریل 7, 2012 در 3:26 ب.ظ.

    I wanna know,
    Have you ever seen the rain?
    Comin› down, a sunny day?

  2. پروانه کوچولو آوریل 7, 2012 در 11:10 ب.ظ.

    باران برای من زیباست.

    باران پاک کننده است. هر وقت که زیر باران راه می رم خیس می شم احساس می کنم سبک شدم از تمامی گناه ها.
    شاید بدلیل همان بوسه هایی که از سمت یک دختر بچه در گوشه ی از این دنیا رها شده و خودش رو از طریق آب به من رسانده.
    باران من رو سبک می کنه.

  3. خــانــم الـــفـــ و آقای مــیــمـــ آوریل 8, 2012 در 5:37 ب.ظ.

    راستش این را که خواندم، اول هوس کردم درباره ی باران دیروز خیابان ولیعصر بنویسم…
    بعد فکر کردم خب چقدر احمقانه…
    خیلی فکر کردم که از آن بوس های کودک نصیب من هم شد یا نه، فکر کنم نشد… و من هنوز باران را نشناخته ام…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: