سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

واقعا الان خوشحالی؟ واقعا الان داره خوش میگذره؟

در یک مهمانی، نشسته ای به تماشای آدمها که لیوانت را روی میز می گذاری و چشمانت را می بندی و نفس عمیقی می کشی و از جایت جست می زنی، می روی وسط و به زور خودت را سوار موسیقی می کنی و به رقص میوفتی. می خوری، می نوشی، می خندی، شوخی می کنی، عکس می گیری… خوش می گذرانی. می خواهی نفس تازه کنی. می روی دستشویی و آب را می پاشی به صورتت و به خودت و نیش باز شده تا پس یقه ات در آینه خیره می شوی و با مکث کوتاهی از خودت می پرسی: «واقعا الان خوشحالی؟ واقعا الان داره خوش میگذره؟»

نیشت بسته می شود و می خزی گوشه ای و آرام تراس را پیدا می کنی و می ایستی  رو به کوچه و تنها سیگاری روشن می کنی و دودش را شلیک می کنی به سمت ماه که از آن بالا خیره شده به تو. سیگارت که تمام شد فیلترش را پرت می کنی پایین و برمی گردی لای همان همهمه، لای همان مهمانی. کسی برایت دست تکان می دهد، یک نفر به تو لبخند می زند، یک نفر از آن ته فریاد می زند «کدوم گوری بودی؟» و یک نفر هم لیوان به دست به سمتت می آید. برای اولی دست تکان می دهی، به دومی لبخند می زنی، جواب سومی را با انگشت وسط می دهی و لیوان را از دست چهارمی می گیری و می روی یک کناری می نشینی.

چند جرعه بالا می روی، کمی سرت را می چرخانی، کمی فکر می کنی، کمی بیشتر فکر می کنی، همانطور نشسته ای به تماشای آدمها که لیوانت را روی می گذاری و چشمانت را می بندی و نفس عمیقی می کشی و از جایت جست می زنی، می روی وسط و به زور خودت را سوار موسیقی می کنی و به رقص میوفتی.

Advertisements

8 پاسخ به “واقعا الان خوشحالی؟ واقعا الان داره خوش میگذره؟

  1. Hadi آوریل 30, 2012 در 12:48 ق.ظ.

    آخ که چقدر این سکانس ذهنت عالی بود … در عین سر وصدای موسیقی انگار لحظه ای کر شد این شخصیته و منم باهاش کر شدم … و این یه لحظه کلی گذشت با یه فکر آشنا و غریب ! ….عالی … ; )

  2. mandalacircle آوریل 30, 2012 در 8:52 ق.ظ.

    گاهی آدم خیلی حرف ها می خواد بزنه اما سرش رو تکون می ده و می گه بله می فهمم..

  3. Na S Rin ItanIz مه 1, 2012 در 1:42 ب.ظ.

    یه وقت هایی باید بزاری موسیقی سوارت بشه ببریش یه کنج خلوت بخوابونیش …

  4. navat مه 1, 2012 در 10:23 ب.ظ.

    یک حالت دیگه اش هم هست، وقتی عالم و آدم دارن برات زار می زنن و می دونی که باید زار بزنی اما ته ته دلت یک چیز لعنتی هنوز داره در اوج بلاهت به زندگی لبخند می زنه و نمی خواد و نمیذاره که سرتو بذاری زمینو بمیری! این لحظه ها از خودت بدت میاد، از زار زدنت، از…! حااالم از این احوال به هم می خوره، حتی بیشتر از شادی هایی که معصومانه تر تن به این شک ها میدن!

  5. همای مه 2, 2012 در 5:17 ق.ظ.

    می دونی، به نظر من تو باید جز وبلاگهای برتر توی دویچه وله انتخاب می شدی. انقدر که خاص و خوب می نویسی. متفاوت و در عین حال محترمانه.
    کلا می گم نه صرفا به خاطر پست آخر. کلا همه پستهات یک تم خیلی خاص و در عین حال تفکر برانگیز و دوست داشتنی داره

    • سراب ساز سودا ستیز مه 2, 2012 در 4:40 ب.ظ.

      اینجاست که باید گفت WOW ! ممنونم از محبتت همای عزیز. بدون در نظر گرفتن بخش کیفی و ارزشی ماجرا، اگه بخوام منطقی (و نه احساسی) به این لطفتون نگاه کنم، این وبلاگ اولین (و مهمترین) اصل برای رسیدن به همچین چیزی رو نداره. منظورم «شهرت» هست البته. اما همین کامنت شما انگار که خود جایزه رو دادن بهم، ذوق مرگم کرد. ممنون.

  6. آنوش مه 2, 2012 در 7:27 ب.ظ.

    این یکی از حس و حال های یواشکی من بود توی مهمونی ها بردیا… فکر می کردم من عجیبم که توی شادی و خنده هم از خودم می پرسم مثلا» خوشحالی؟

  7. سحر مه 6, 2014 در 3:10 ب.ظ.

    چرا ته سیگارو پرت کردی پایین؟ D:
    نمیگی حباب میترکه، نخ بادبادک پاره میشه؟ (؛

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: