سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: مه 2012

ترس را مانند یک تاج بر سرم می گذارم

«نمی دانم این ترس از کجا آمده، که چرا می ترسم همهء آدمها را از دست بدهم. هیچوقت از تنها بودن نترسیده ام و حالا تبدیل می شوم به کسی که از بودن می ترسد. نمی دانم این ترس از کجا آمده، این ترس از شکست، ترس از مایوس کردن دیگران و خود. این ترس در عمق وجودم جان می گیرد، بزرگ می شود، فلج و یخ زده ام می کند. انگار دو قدم به جلو و سه قدم به عقب می روم. صورتم را به سمتش خواهم گرفت و فرار نخواهم کرد. شجاعت و ایمان آزادم خواهند کرد، انگار هیچ کسی نمی تواند نجاتم دهد. اگر این بار احساسم را دنبال نکنم، فراموش می کنم مفهوم زندگی را، انتخاب می کنم این جاده را، تنها قدم در آن می گذارم… ترس را بر می دارم و مانند یک تاج بر سرم می گذارم»

سنگفرش های خیابان ولیعصر زیر پایم به عقب می روند. احتمالا مفهومش آن است که من به جلو می روم. صبح هنوز خنکی خود را دارد. آفتاب از لای برگها خودش را آرام آرام پهن می کند روی سنگفرش ها، همان هایی که زیر پایم به عقب می روند. این را از من بپذیر، غلط است! اینکه صبح را با چنین آهنگی شروع کنی. اینکه حواست نباشد و «ربکا کاریجورد» بیاید و آرام بخزد پشت پیانو و «مانند یک تاج بر سرت بگذار» را بخواند، با آن ترس از ترسیدنش، با آن بهت زدگی اش،‌ با آن حقیقتِ کلامِ برهنه و لخت و عریان و حرام زاده اش. غلط است! اینکه یادت برود باید دستت را در جیبت فرو کنی و بدون آنکه حتی خودت بفهمی انگشتت را بگذاری روی قسمت راست دایرهء وسط آیپاد و سوت زنان بزنی آهنگ بعد. غلط است! اینکه اینقدر ساده، اینقدر آسان، اینقدر واضح، اینقدر احمقانه، فاز یک آهنگ چند دقیقه ای را بگیری و تا چند ساعت نگهش داری.

امروز صبح، مردمی که سنگفرش های خیابان ولیعصر از زیر پایشان عقب می رفت، خرس گنده ای را دیدند که کوله ای مشکی بر دوش و هدفونی مشکی بر گوش داشت، که آرام چیزی را زیر لب زمزمه می کرد، که آرام و ساکت گونه اش خیس می شد.

پ.ن: این نسخهء اصلی آهنگ نیست. آن چیزی که امروزم را شروع کرد این نسخهء آکوستیک آهنگ بود. شما هم همین را میل کنید.

Advertisements

مترو یا اتوبوس، چه فرقی می کند

پسر کمی در جایش تکان خورد، مردد به مرد نگاه کرد، از روی صندلی بلند شد و گفت:‌ »آقا بفرمایین شما اینجا بشینین، من وا میستم» مرد دستش را روی شانه ی پسر گذاشت، لبخندی زد و جواب داد:‌«نه عزیزم خودت بشین. من سنم زیاد نیست. موهام فقط زود سفید شده» مرد همانطور که دستش روی شانه ی پسر بود، سرش را پایین انداخت، آهی کشید و آرام روی صندلی نشست. مرد پیر نبود، خسته بود.

تیرانوسوروس بالای زبان گنجشک

«امروز اگر کودکی در جوامع متمدن به دنیا بیایید، هر قدر هم بی تحرک و تنبل باشد، در پنج شش سالگی به مریخ رفته و با موجودات سبز کوچک درگیر شده، تلفات سنگینی بر ارتش هولناک اژدهای مکانیکی محافظ طلای فورت ناکس وارد کرده است. تیرانوسوروس، شاه دایناسورها را شکست داده و بی آن که از محفظه های زیر دریایی و لباس غواصی استفاده کند به قعر دریا رفته است. او نسل بشر را از خطر شهاب سنگ بزرگی رهانیده که به سمت زمین می آمد. در مقایسه با چنین دستاوردهای بزرگی، پسرک روستایی [50 سال پیش] خیلی که زور می زد خودش را به بالاترین شاخهء زبان گنجشک بیست متری می رساند یا با فروتنی ولی همراه با لذتی فراوان که آب دهان اش را راه می انداخت، بالا رفتنش را از درخت انجیر توی حیاط به رخ می کشید که برای چیدن میوهء تر و تازه صبحگاهی خود را به آن می رساند. هم چون پرنده ای طماع برای چشیدن شیرهء میوه. شاید کار چندان مهمی نباشد اما بی تردید، قهرمان پیروز امروز که پشت تیرانوسوروس را به خاک می مالد، از گرفتن مارمولکی در دست عاجز است.»

(خرده خاطرات ژوزه ساراماگو)

بازگشتن، یک روز زودتر از رفتن

عصر شده. بلند می شوی، کاسه و کوزه ات را جمع می کنی و پیاده راه میوفتی به سمت ایستگاه مترو.  تا آنجا حدود نیم ساعت پیاده روی ست. هدفن را می گذاری روی گوشهایت و برای خودت عالمی خلق می کنی، از موسیقی و تصویر آدمهای پر حرکت در پیاده رو و ماشینهای بی حرکت در ترافیک. سوار مترو می شوی، یک ربع بعد می رسی به مقصد، و پیاده تا خانه هم یک ربع زمان می برد. کلید را می چرخانی و می روی داخل. لباس عوض می کنی، دست و رویت را می شوری، یک لیوان چای می ریزی، دو تا شکلات بر می داری و می روی ولو می شوی روی کاناپه. هنوز راحت لم نداده ای که صدای موبایلت بلند می شود.

– جونم، سلام.
+ سلام. خوبی؟ کجایی؟
– خونه.
+ مگه قرار نبود بیای اینجا؟
– گفته بودم بهت که. فقط روزای فرد می تونم بیام که قبلش با ماشین میرم سر کار.  شرکت طرح زوج و فرده.
+ خب امروز هم سه شنبه س دیگه!
– امروز دوشنبه س فدات شم.
+ ای بابا! امروز سه شنبه س! چک کن خودت

در همان حال کانالها را بالا و پایین می کنی، سر توی سررسید می چرخانی، روزنامه دیروز را چک می کنی، بله! امروز سه شنبه است و تو یک روز عقب مانده ای. ماجرا را با خنده و شوخی تمام می کنی و قول می دهی تا یک ساعت دیگر خودت را به فلان جا برسانی. چای را سر می کشی‏، دوش می گیری‏، حاضر می شوی، از در می زنی بیرون و می روی توی پارکینگ. اما ماشین آنجا نیست! می ترسی، هول می کنی، گیج و منگ سرت را به اطراف می چرخانی، بالای درخت را نگاه می کنی شاید ماشین رفته باشد آن بالا، توی استخر را می بینی شاید ماشین دلش آب تنی خواسته، می نشینی روی پله ها تا فکر کنی باید چه خاکی به سرت بریزی، و با کمی فشار موضوع را به یاد می آوری. اینکه صبح می دانستی امروز سه شنبه است. اینکه چون می دانستی امروز سه شنبه است با ماشین رفته ای شرکت. اینکه ماشین را دو تا کوچه بالاتر از شرکت پارک کرده ای. اینکه ماشین دو تا کوچه بالاتر از شرکت پارک شده و تو پیاده و با مترو برگشته ای. اما یادت نمی آید که کجا و کی و چطور ذهنت دور زده و برگشته یک روز به عقب. که چگونه تو با سه شنبه وارد و با دوشنبه خارج شده ای.

بر می گردی بالا. لباسهایت را دوباره عوض می کنی، یک لیوان چای می ریزی، دو تا شکلات بر می داری و می روی ولو می شوی روی کاناپه. گوشی را دستت می گیری و برای کسی که به تو زنگ زده بود یک پیغام می فرستی:‌«ببخشید. برامون مهمون اومد، امروز نمی تونم بیام. باشه برای یه وقت دیگه»

آدما از آدما زود سیر میشن

«داشتم میگفتم… چیزی که زیاده آدمه. نه اینکه آدما همشون آدم باشن، اما بالاخره همینا که روی دو تا پا راه میرن آدمن دیگه. چمیدونم، آدم که از درون آدما خبر نداره. از کجا معلوم؟ شاید اون آدمی که داره رو دو تا پا راه میره، توش یه الاغ باشه که داره چار دست و پا جفتک میندازه، یا اصن یه پرنده باشه که داره بال بال میزنه. آدمه دیگه. آدم که از درون آدم خبر نداره. اما حالا درونشون رو ول کنی، آدما بیرنشون همش یه شکلن. یعنی دیدی مثلا سه تا بزغاله که میبینی، نمیفهمی کدومشون شنگوله، کدومشون منگول؟ خب مام همینطوریم. اگه یه بزغاله بیاد واسته ماها رو نگاه کنه، فکر میکنه ماهام همه یه شکلیم. حالا فکر نکنی قحطیه ها! تا دلت بخواد آدم ریخته تو خیابون. همشون هم عینهو هم. یه جا رو نمیتونی پیدا کنی که آدم نباشه، که آدم بتونه یه کم تو خودش باشه. میفهمی چی میگم؟»

کمی منتظر ماند، و چون نیمکت گوشهء پارک پاسخی نداد، رفت و باقی حرفهایش را برای تیر چراغ برق زد.

پناه، گاهم باش

گاهی می شوی یک پناهگاه بین راهی، یک جایی در مسیر، سرپناهی برای مسافرین. آنهایی که هنوز نرسیده اند با خود می گویند:‌«هنوز تا پناهگاه خیلی مانده، همینجا اطراق می کنیم»، آنهایی که رسیده اند زیر لب زمزمه می کنند: «هنوز خیلی زود است، می رویم جلوتر و کمی بعد چادر می زنیم»

گاهی می شوی یک پناهگاه بین راهی، یک جایی در مسیر، که فقط به خودت پناه می دهی.

داس واسه تو، بیل واسه من

حالا که همه داس به دست مشغول ِ برداشتند، من بیل به دست به فکر کاشتنم!

حیف شد

مرد با آن سر برهنه، موهای از ته زده، صورت دراز و خط‌های ظریف چهره، قد و بالای خوب، چشمان آبی و نگاه مستقیم، با آن که چهل سالی داشت هنوز در بارانی خود لاغر می‌نمود. دستش را محکم روی میله قطار گذاشته و تمام سنگینی تنش را فقط روی یک پایش انداخته بود و با آن بالا تنه راحت معلوم بود که از آسودگی و نیرومندی برخوردار است. در این لحظه قطار کند کرد و سرانجام در ایستگاه کوچک و محقری ایستاد. لحظه‌ای بعد زن جوانی که نسبتاً خوش لباس بود از پایین دری که مرد به آن تکیه داده بود گذشت. زن ایستاد تا چمدان را از این دست به آن دستش بدهد و در این لحظه مسافر را دید. مسافر لبخند زنان به زن نگاه می‌کرد و زن هم نتوانست جلو لبخند زدن خود را بگیرد. مرد شیشه‌ی پنجره‌ی قطار را پایین کشید اما قطار دیگر راه افتاده بود. مرد گفت:« حیف شد ». زن جوان همچنان به او لبخند می‌زد.

(آدم اول – آلبر کامو)

جایی همین نزدیکی: مستقیم

با دست به جلو اشاره می کند. با سر تائید می کنم و برای محکم کاری می پرسم: «مستقیم؟» پیش پایم می ایستد و این قاعدتا بدین مفهوم است که همان مستقیمی می رود که من می خواهم. عقب کسی نیست و روی صندلی جلو پسر بچه ای حدوداَ 10 سال با اخم نشسته است. به محض اینکه سوار می شوم راننده با صدای بلند رو به پسر بچه می گوید:‌«پس سه هزار تومن رو گم کردی. خب حواست کجا بود بچه؟» پسر بچه به راننده نگاه می کند و چیزی نمی گوید.

با دست به جلو اشاره می کند و پیش پای مرد می ایستد. مرد سوار می شود و کنار من می نشیند. راننده از توی آینه به مرد نگاه می کند و می گوید:‌«درست جواب بده آدم بدونه کدوم وری میخوای میری. میگم مستقیم همینطوری نگاه نکن!» مرد با شوخی جواب می دهد که شنبه روز سختی ست و هنوز درست و حسابی بیدار نشده و مغزش خواب مانده است. راننده می گوید:‌«خب از خونه نیا بیرون!» مرد باز هم با خنده جواب می دهد که اگر کارمند نبود خواب صبح را با هیچ چیز عوض نمی کرد. راننده رو می کند به پسر بچه و با صدای بلند می گوید:‌«پس سه هزار تومن رو گم کردی. خب حواست کجا بود بچه؟» پسر بچه دوباره به راننده نگاه می کند و چیزی نمی گوید.

با دست به جلو اشاره می کند و زن انگشتش را مستقیم در امتداد خیابان می گیرد. راننده ترمز که می زند، زن می پرسد:‌«میدون؟» راننده با عصبانیت جواب می دهد:‌»این یعنی مستقیم! فهمیدنش سخته؟ ای بابا! مستقیم رو نشون میده میگه میدون! دایره بلد نیستی بکشی؟» چند متر که جلوتر می رود دختری با دست مستقیم را نشان می دهد و همزمان می گوید:‌«مستقیم؟» راننده ترمز می زند و دختر سوار می شود. راننده از توی آینه به دختر نگاه می کند،‌ اما خطاب به مرد می گوید:‌«یارو دستش رو اینوری میگیره میگه امام حسین، اونوری میگیره میگه تجریش، این خانما نمیتونن جهت رو تشخیص بدن. البته هیچی رو تشخیص نمیدن! اما انگار قطب نماشون تعطیله، فقط آهن رباشون کار میکنه!» راننده می زند زیر خنده، اما مرد حرفی نمی زند. راننده رو می کند به پسر بچه و با صدای بلند می گوید:‌«پس سه هزار تومن رو گم کردی. خب حواست کجا بود بچه؟» پسر بچه باز به راننده نگاه می کند و چیزی نمی گوید.

قبل از پل راننده پسر بچه را پیاده می کند و کرایه نمی گیرد، چون حالا همه می دانیم که پسر بچه سه هزار تومنش را گم کرده است. بعد از پل مرد کرایه اش را می دهد، تشکر می کند و پیاده می شود. انتهای خط، بدون گفتن حرفی، می زنم روی شانهء راننده و اسکناس را به سمتش می گیرم. بقیه پولم را که بر می گرداند می گوید:‌«بفرمایید آقا، بقیه پولتون، خدمت شما». چند لحظه بعد دختر دستش را به سمت راننده می گیرد و می گوید:‌«آقا ممنون. بی زحمت همینجا پیاده میشم» راننده بقیه پول را که بر می گرداند می گوید:‌«بیا بگیر!»

من و دختر همزمان پیاده می شویم. او می رود بالا، من می روم پایین، راننده دور می زند.

ما کامپیوتر خود را با ماکارونی درست کردیم

اگر امروز صبح جوانی را دیدید که تی شرت بنفش به تن، کولهء مشکی به پشت، ته ریش به صورت و هدفون به گوش داشت، و خیابان ولیعصر را سرخوشانه و سرمستانه با رقص و لبخند پایین می رفت، بدانید و آگاه باشید، اول آنکه بنده خدا توهم نداشت، داشت «محاسبه» از « رجینا اسپکتور » گوش می داد. دوم آنکه دیوانه نبود، من بودم!

* عنوان پست از متن آهنگ گرفته شده است

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: