سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

آدما از آدما زود سیر میشن

«داشتم میگفتم… چیزی که زیاده آدمه. نه اینکه آدما همشون آدم باشن، اما بالاخره همینا که روی دو تا پا راه میرن آدمن دیگه. چمیدونم، آدم که از درون آدما خبر نداره. از کجا معلوم؟ شاید اون آدمی که داره رو دو تا پا راه میره، توش یه الاغ باشه که داره چار دست و پا جفتک میندازه، یا اصن یه پرنده باشه که داره بال بال میزنه. آدمه دیگه. آدم که از درون آدم خبر نداره. اما حالا درونشون رو ول کنی، آدما بیرنشون همش یه شکلن. یعنی دیدی مثلا سه تا بزغاله که میبینی، نمیفهمی کدومشون شنگوله، کدومشون منگول؟ خب مام همینطوریم. اگه یه بزغاله بیاد واسته ماها رو نگاه کنه، فکر میکنه ماهام همه یه شکلیم. حالا فکر نکنی قحطیه ها! تا دلت بخواد آدم ریخته تو خیابون. همشون هم عینهو هم. یه جا رو نمیتونی پیدا کنی که آدم نباشه، که آدم بتونه یه کم تو خودش باشه. میفهمی چی میگم؟»

کمی منتظر ماند، و چون نیمکت گوشهء پارک پاسخی نداد، رفت و باقی حرفهایش را برای تیر چراغ برق زد.

17 پاسخ به “آدما از آدما زود سیر میشن

  1. همای مه 14, 2012 در 9:20 ب.ظ.

    wowww
    اگه یه بزغاله بیاد واسته ماها رو نگاه کنه، فکر میکنه ماهام همه یه شکلیم.🙂
    آره دقیقا

  2. آنوش مه 15, 2012 در 12:25 ق.ظ.

    بیاد حرفاش رو به من بگه. من خوشم میاد از فکراش.

  3. navat مه 15, 2012 در 2:00 ب.ظ.

    این پستت از آنهاییست که به خودم می گویم از بس خوب است نباید زر بزنم زیرش.
    ولی از آن سری که فهمیده ام تو هم آدمی;) و تو هم گاهی می مانی بین تفاوت رد شدن یک عابر از زیر پنجره تا عبور ساکت یک عاشق و جاماندن نگاهش روی برگ های شمعدانی پنجره ات، بهانه دستم آمده که بیایم و بنویسم: ).
    الان ولی واقعاً دلم می خواست جیک نمی زدم یا فوقش سوت می زدم که بگویم مثلاً من نمی شنوم و راحت باش و با نیمکت، با تیر چراغ برق حرف بزن! نگذاشتی، یعنی ترسم از اینکه فکر کنی نشنیدمت نگذاشت! کارغریب احمقانه ای است این کارم، اینکه آمده ام بنویسم راحت باش و باز با نیمکت ها، با تیرهای برق، با هر کسی غیر از آدم ها حرف بزن در حالیکه می دانم تنها زمانی راحتی که ما نباشیم، ما آدم ها که نیمکت نیستیم یا تیر چراغ برق!

  4. navat مه 15, 2012 در 2:10 ب.ظ.

    باز با بدجنسی تمام خوشحالم که این تنها خودم نیستم که به عواقب فکر می کنم و درد می کشم از اتفاق های نیفتاده:دی، از احتمال بعید رام شدن یک گل یا روباه بعد از گپ و گفت ساده حتی: ( بیچاره کاکتوس های من! بیچاره گربه ی مادرم که هر چند وقت یک بار می روم دیدنش و مثل یک کشیش می نشیند و به خبط های من گوش می کند! بیچاره ما آدم هایی که گاهی حتی جرأت یا حق ابراز بخت برگشتگی هامان به یک گربه ی پیر را هم نداریم: ( این اواخر حس می کنم کاپلان، گربه ی مادرم، مرا می فهمد و غصه می خورد:)) :((

  5. navat مه 15, 2012 در 2:29 ب.ظ.

    «از هزاران زنی که فردا/ پیاده می شوند از قطار/ یکی زیبارو مابقی مسافرند»- عباس صفاری
    وقتی با یکی درد دل می کنی دیگر آن یک نفر یکی از هزارانی نمی ماند که قبلاً بود، آن یکی یکی می شود که تنها یکی ازش در دنیا هست. حالا کاپلان ما از گربه ی خپل همسایه مان متفاوت است. آن نیمکت متفاوت است از همه ی نیمکت های دیگر پارک، آن تیر چراغ برق هم متفاوت است با باقی. آدمی می تواند خیال کند می شود حرف هایش را پیش کسی جابگذارد و ردش کند. می تواند تنها خیال کند! خیال کردن چیز خوبیست. ولی بدیش اینست که موقتی است. همیشه یکی دو تار از موهای طرف می چسبد به کت چهارخانه ای که دیگر نمی توانی مثل بقیه ی رخت چرک ها پرتش کنی توی سبد، همیشه یک سنجاق سر از تو می ماند پای تختی که فکر می کنی بیدار شده ای از خوابش و تمام! از خودم می پرسم آخرین تیر چراغ برق دنیا کجاست؟ آخرین نیمکت؟ آخرین کسی که خیال می کنیم قرار نیست در ما جا بماند یا در او جا بمانیم؟ بی رحمانه و خوشدلانه آسوده می شوم گاهی، از اینکه در دنیای مجازی آن خیال قوی تر است، اینکه می شود فکر کرد همه ی آدم ها یک شکلند و می شود گمشان کرد!

  6. navat مه 15, 2012 در 2:30 ب.ظ.

    همیشه حسودی ام می شد به نگهبان های خوابگاه که مرا با همه ی چش ریزهای دنیا اشتباه می گرفتند! دوستان ترکمن، مشهدی، چینی، تاجیک، قزاق، کره ای،… یک بار هر کسی که دم دستم بود ردیف کردم جلوی آینه ی دیواری خوابگاه. شبیه هم بودیم و نبودیم. ولی مهم این بود که نگهبان دم در همیشه ما را با هم اشتباه می گرفت! و تازه متعجب بود که ما چطور خودمان را از بقیه تشخیص می دهیم:))! یک بار یک دسته کبوتر را بهش نشان دادم، همه سفید بودند. گفتم برای یک کبوتر، برای یک کفترباز، برای یک پرنده شناس اینها یک دسته کبوتر نیستند، اینها هر کدامشان یک کبوتراند! نفهمید:(! کاش آن موقع بودی و مثال شنگول و منگول را می زدی! کاش بهش می گفتم بزغاله! من تو را هیچ وقت با نگهبان شیفت شب اشتباه نمی گیرم اگرچه همه تان نگهبانید و همه تان ما آسیایی ها را با هم اشتباه می گیرید!

  7. navat مه 15, 2012 در 2:36 ب.ظ.

    گفته بودم که این از آن پست هایی است که سنگین ترم سکوت کنم پایشان!
    به هر صورت، «آدم ها از آدم ها سیر می شن» یک قانون همه شمول نیست! اگه می شدن خیلی ها از یکی به دیگری کوچ نمی کردن! گرسنگی آدم ها برای ارتباط با دیگری تنها از شکل یک معشوق به معشوقی دیگر در می آید خیلی وقت ها، شاید چون…! بی خیال! باز دارم حرف می زنم:))

    • سراب ساز سودا ستیز مه 15, 2012 در 2:52 ب.ظ.

      یعنی الان اگه دم دستم بودی محکم میگرفتمت و ماچت میکردم! هرچقدر هم دلت میخواست میتونستی داد و هوار کنی! نه! تو نرو! تو یکی بمون! بیا چهارتایی، من و تو و نیمکت خالی پارک و تیر چراغ برق، یار بکشیم، حکم بازی کنیم و بگیم و بخندیم.

  8. دیوونه مه 15, 2012 در 10:33 ب.ظ.

    خوب زندگی وقتی مفهومش بشه پولاینجوری میشه.شعار نمیدم اما شاید ما ایرونیها بیشترازجوامع دیگه درگیر این مساله شدیم.اونم بخاطر فشار بیش از حدیه که روی مردمه

  9. monaliza ژوئن 4, 2012 در 8:03 ق.ظ.

    تو چقد نویسنده گی هات قشنگ تر هستند.تووی آپرارتمانم با همه ی هم خونه هام انگلیسی حرف می زنم همه ی هم خونه هام از در یخچال گرفته تا ملحفه ی تختم و کلید چراغ و قفل در.پرده ی حمام خیلی مودب است و خودم با بچه های گنجه ی لباس ها راحت تر درد و دل می کنم.اما با همه شان انگلیسی حرف می زنم.

  10. آتوسا ژانویه 21, 2013 در 9:30 ب.ظ.

    دقیقن از همین جا بود که شروع شد. نظریه ی این که تنهایی گاهی هم خوبه. اگه آدما همه مثل همن، شاید بهتره تمرکز کنم رو یکیشون و بزنم تو کار همون، یکی که آچار فرانسش دست خودمه به گمونم : خودم. ولی بعضی وقتا می مونم، مثلن دیشب شجریان سر قبر خرم می گفت ارزش زندگی آدما رو آدمای دورشون تعیین می کنن. باید با تنهایی ور رفت ولی از دور یه سری آدمای خفن رو داشت حداقل برا وقتی آدم حوصلش از تنهایی سر می ره که حرفی داشته باشن یادم بدن غیر وزوز. تنهایی خیلی عجیبه. خیلی .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: