سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: ژوئن 2012

دلیل داره! الکی که نیست

  • آخ جون! اونور آش رشته نذری میدن، یه وقت دیر نرسم تموم شه.
  • الان اگه 30 ثانیه زودتر برسم اونور، همش رو میفروشم با پولش میرم تو قرعه کشی بانک شرکت می کنم.
  • دارن تعقیبم می کنن! لعنتیا آخرش پیدام کردن. بابا من کشورم رو دوست دارم، نمیخوام بیام تو ناسا کار کنم. باید فرار کنم زود برم اونور.
  • ما نه سوسول و قرطی و معلوم الحالیم، نه می ترسیم یه وقت النگوهامون بشکنه. شما مراقب باش خوشگلیات نریزه یه وقت.
  • چرا نباید برم اونور؟ تو میگی نباید برم؟ غلط کردی! شماها هرچی میگین حتما غلطه. من مبارزه مدنی می کنم. زنده باد آزادی!
  • به به! چه هوایی، چه جای با صفای، چقدر اینجا فقط من یه نفرم، چقدر هیشکی به جز من نیست، چقدر داره خوش میگذره. وای وای.
  • من یه پرنده م، آرزو دارررررررررم…

(گزیده ای از مکالمات ذهنی افرادی که هنگام قرمز بودن چراغ عابر پیاده همچنان از خیابان عبور می کنند)

Advertisements

یک چرخ دستی طبیعت

مگر چقدر احتمال دارد بجای نان خشکی و خریدار آهن آلات و طالبی فروش، یک نفر با چرخ دستی راه بیفتد در خیابان و داد بزند:‌«گل دارم… گل و گلدونیه» ؟

پیرمرد از دور با چرخ دستی اش، که منظم و مرتب روی آن را با گلدان و گل پوشانده است، نزدیک می شود. کلاه لبه داری را به سر گذاشته، با این وجود چشمانش را از شدت تابش آفتاب تنگ کرده است. به من که می رسد می ایستد تا نفسی تازه کند. می روم جلو و اجازه می گیرم که از چرخ دستی اش عکس بگیرم. کمی گلدانها را صاف می کند و می رود کنار می ایستد. «می خواهم خودتان هم توی عکس باشید» با خنده می گوید «طلا که آب نمی کنم!» جواب می دهم «به نظر من که کار شما از طلا آب کردن هم با ارزش تر است. کم پیش می آید آدم روی این چرخها، به جای نان خشک، گل ببیند» کلاهش را بر می دارد و عرق پیشانی اش را خشک می کند «اینجا که نه، یه جا دیگه گلخونه داریم. مردم تنبلی می کنن اونجا سراغ گل بیان، من گل رو میارم پیششون» هر چه اصرار می کنم توی کادر نمی آید. همان کنار می ایستد و با مردی که تازه آمده و در مورد روش نگهداری یکی از گلدانها سئوال دارد مشغول صحبت می شود.

به یک عکس اکتفا می کنم. می آید کنارم می ایستد و شروع می کند چند شعر که در مورد گل و خاک و ریشه است را برایم می خواند. موبایل را می گیرم جوی صورتش تا عکس را ببیند. «می بینی؟ این عکس اصلا منو کم نداره» همانطور که چرخ دستی را هول می دهد، یکی دو شعر دیگر مهمانم می کند و می رود… «گل دارم، گل و گلدونیه»

دسته سازی 24

آدمها سه دسته اند:

1 – آنهایی که اگر سطل زباله نباشد، آشغال را، حتی تا چند ساعت، در جیب یا دستشان نگه می دارند. همانهایی که ساعت 3 نیمه شب، پشت خط عابر چراغ قرمز، 90 ثانیه می ایستند تا سبز شود.

2 – آنهایی که اگر سطل زباله نباشد، آشغال را روی زمین می اندازند، چون شهرداری در آن اطراف سطل نگذاشته است. همانهایی که روی خط عابر چراغ قرمز می ایستند و آرام آرام تا وسط خیابان جلو می روند، چون عجله دارند.

3 – آنهایی که اگر سطل زباله هم باشد، آشغال را روی زمین می اندازند. همانهایی که روی خط عابر چراغ قرمز می ایستند و آرام آرام تا وسط خیابان جلو می روند و وقتی چراغ سبز شد به زور بوق ماشینهای عقبی، خونسرد و آرام، حرکت می کنند.

… برای آدمهای دستهء اول نگران می شوم، از آدمهای دستهء دوم می ترسم و آدمهای دستهء سوم را آدم حساب نمی کنم!

چقدر به هم بدهکاریم؟

ایستاده ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می جوی و می بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می کنی تا معده اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می برد و چنان کیفی می کند که اگر می توانست چیزی بگوید، حداقلش یک «آخیش!» یا «به به!» بود. حالا من ایستاده ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای اینکه خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.

نوبتم که می شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می گیرد و بدون آنکه قبضی دستم بدهد می رود سراغ نفر بعدی. می ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده اند نگاه می کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می کنم و غذایم را می دهد، بدون آنکه حرفی از پول بزند.

با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می روند. می روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده ام را به خاطر سپرده است. می شود 7200 تومان. یک 10هزار تومانی می دهم و منتظر باقی پولم می شوم. 3هزار تومان بر می گرداند. می گویم 200 تومانی ندارم. می گوید اندازهء 200 تومان لبخند بزن! خنده ام می گیرد. خنده اش می گیرد و می گوید: «اینکه بیشتر شد. حالا من 100 به شما بدهکارم!» تشکر و خداحافظی می کنم و موقع رفتن با او دست می دهم.

انگار هنوز هم از این آدمها پیدا می شوند، آدمهایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می گویم: «آخیش! به به!»

و حالا 00:00

هنوز پنج دقیقه مانده. یعنی فقط همینقدر مانده. یعنی بعد از این تمام می شود. انگار که هیچوقت نبوده. انگار که فقط کسی قصه اش را، افسانه اش را گفته باشد.

حالا چهار دقیقه مانده. هنوز می توان احساسش کرد. هنوز نفس عمیق بکشی طعمش را در ریه هایت حس می کنی. هنوز عطرش در هوا می چرخد و می زند زیر دل آدم تا خوشی ها را به یاد بیاورد، تا خوشی ها را بالا بیاورد.

فقط سه دقیقه مانده، همین و فقط همین. خودش که نمی ماند، هیچ اثری، خاطره ای، یادی هم باقی نمی گذارد. دروغ می گوید که معجزه می کند. دروغ می گوید که حاصلخیز است. تمام وعده هایش توخالی و خیالی ست.

دو دقیقه مانده. از اول هم قرار نبود بماند. از همان ابتدا که آمد هر دو می دانستیم که ماندنی نیست. هیچوقت دوستش نداشتم. می گفتند معجزه می کند، آغاز می کند، بارور است، بستر را پهن می کند، هیچکدام نبود. هیچکدام نشد.

تنها یک دقیقه مانده. همان اول که آمد نشست کنارم و آرام لبهایش را چسباند به گوشم گفت: زر مفت می زنند که باروری از آن من است! هرچقدر هم با من همبستر شوی، نتیجه ای زاده نمی شود. اجاقم کور است، چشمانم هم همینطور. هر اندازه می خواهی دست و پا بزن. من نه می بینم، نه می زایم!

تمام شد… در همین لحظه بهار تمام شد… و اما تابستان خودش حکایت دیگری ست.

خدا هم پیر شده

مدتها ست که خدا چشمانش ضعیف شده است. دیگر نمی تواند در و تخته را با هم جور کند.

.

سلام، من خوشبختم

(مرد وارد اتاق می شود …)

– سلام. وقت بخیر. امیدارم.
+ چقدر خوب.
– نه! من واقعا امیدارم.
+ بله، واقعا چقدر خوب.
– منظورم اینه که من دکتر امیدار هستم.
+ اوه،‌ ببخشید، سلام، روز شما هم بخیر، امرتون رو بفرمایین.
– می خواستم ببینم اون پروندهء من به نتیجه رسید؟
+ متاسفانه فرصتی نیست.
– الان پروندهء من بیشتر از یک هفته س که اینجا توی بخش شما گیر کرده. اونوقت شما میگین که فرصت نکردین بررسیش کنین؟
+ خیر جناب دکتر. منظورم اینه که آقای فرصتی امروز نیستن که پرونده شما رو تحویل بدن. رفتن مرخصی.
– آهان. کی میان؟ مسافرت که نرفتن؟
+ نه امروز یه مسئله ای پیش اومده بود، زنگ زدن گفتن که نمیتونن بیان. چایی میل دارین؟
– نه ممنون، هوا خیلی گرمه چایی نمیچسبه. طالبی کجاس؟
+ قاچ کردیم گذاشتیم تو یخچال برای بعد از ناهار. اگه میل دارین…
– خیر قربان. منظورم آقای مهندس طالبی، مدیر بخشه.
+ آهان. انتهای راهرو، در آخر سمت راست، اما فرصتی نیست.
– مگه دیدن مدیر بخش هم به آقای فرصتی مربوطه؟ ایشون از دوستای قدیمی من هستن.
+ خیر. منظورم اینه الان ایشون برای یه جلسه باید از شرکت برن بیرون. بهتره فردا اول وقت بیاین که هر دوتاشون باشن.
– امیدوارم.
+ بله بله، خوشبختم جناب دکتر. معرفی کرده بودین خودتون رو.
– منظورم اینه که امیدوارم فردا هر دوتاشون باشن.
+ آهان. از اون نظر. امر دیگه ای باشه من در خدمتم.
– گفتین طالبی کجاس؟
+ الان باید تو اتاقشون باشن. انتهای راهرو، در آخر سمت…
– منظورم اینه که اون طالبی که گفتین تو یخچاله، الان کجاس؟ تو این گرما میچسبه.
+ بله خواهش می کنم. بفرمایین بریم آبدارخونه.

(… و هر دو از اتاق خارج می شوند)

این برای تو، آن برای من

انصاف داشت.
وقتی که رفت، داشته هایمان را عادلانه تقسیم کرد.
«خاطرات» را برای من گذاشت،
«آینده» را با خودش برد.

.

دو نقطه و چند سانت

.

« لب » یا « لپ » … بگذار هر کدام را که می خواهم ببوسم… دو نقطه که این حرفها را ندارد.

.

به نظر من که نه، به نظر اونا

– نظرت در مورد زندگی چیه؟
+ میدونی، به قول دکتر سوس «زندگی چیزیه که نباید واسه تموم شدنش گریه کرد، باید بخاطر رخ دادنش لبخند زد». رابرت فراس حرف جالبی میزنه. میگه «توی سه کلمه میشه هرچی در مورد زندگی یاد گرفتیم رو خلاصه کنیم: این نیز بگذرد». اما جان لنون هم حرف خوبی میزنه. یعنی قشنگ نکته اصلی رو میگه. «زندگی همون چیزیه که وقتی خیلی سرت شلوغه و داری برنامه هاتو میچینی برات رخ میده» مسئله اصلی هم همینه. به قول اسکار وایلد «زندگی کردن چیز خیلی کمیابی توی دنیاس. اکثر آدما فقط وجود دارن». واسه همینه که جیمی هندریکس میگه «من همون کسی هستم که وقتی زمان مرگم برسه باید بمیرم. پس بذارین همونطوری که خودم دلم میخواد زندگی کنم» حالا اینو بذار کنار حرف باب مارلی که میگه «تو کی هستی که زندگی منو قضاوت میکنی؟ قبل از اینکه انگشتت رو به سمت من بگیری مطمئنی که دستای خودت تمیزه؟» میبینی؟ اما باز اصل ماجرا یه چیزییه که گاندی میگه «جایی که عشق باشه، زندگی هم همونجاس»
– خب همه اینا قبول. منظورم این بود که نظر خودت در مورد زندگی چیه؟
+ من؟ نظری ندارم! خوش میگذره دیگه. باحاله. همین.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: