سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: ژوئیه 2012

از چهره ام پیداست

ماه رمضان نمی تواند برنامه های کافه نشینی ام را متوقف کند. تنها کاری که باید کرد برنامه ریزی مجدد این فعالیت ضروری و مهم است: زمان شروع را می بریم جلو، می اندازیم بعد از افطار، با فرض ثابت ماندن مدت زمان انجام فعالیت، زمان پایان می افتد بعد از 12 شب که البته در شرایط بحرانی (همین ماه مبارک را می گویم) اجتناب ناپذیر بنظر می رسد.

با دو دوست نشسته ام توی کافه و مشغول بحث بر سر موضوعی هستم که یادم نمی آید. پسرکی فال فروش وارد کافه می شود. یک پیراهن آبی رنگ نسبتا تمیز به تن دارد و شلوار مشکی رنگ ساده ای به پا. موهایش کوتاه ست و دندانهایش نامرتب. چیزی که بیشتر از همه جلب توجه می کند لبخندی ست که روی صورتش پهن شده است. چرخی توی کافه می زند، به همه نگاهی می اندازد، از میان آن همه میز صاف می آید سراغ ما. اینطور مواقع و در مواجه با این کودکان گاهی اتفاق می افتد که حواسم پرت می شود و یکی از فالهایشان را می خرم، اما این ماجرا پیچیده تر از آن است که کسی مثل من بتواند راه حلی برایش پیدا کند. می دانم که پول این فال نه خرج تحصیلاتش می شود و نه رویاهای کودکانه اش را می سازد. اصولا با وجود آنکه پسر بچه پول را می گیرد و توی جیبش می گذارد، اما این پول توی جیب پسر بچه نمی رود! یک لندهوری آن پشت و در سایه ایستاده تا از ترکیب معصومیت این بچه  و ساده دلی امثال من جیبهایش را پر کند. بخش تاسف بار ماجرا آنجاست که این کودکان از همان اول که وارد این کار می شوند، معصومیت را می بوسند و می گذراند کنار. یاد می گیرند چطور با صدا و صورتشان بازی کنند تا سنگدل ترین آدم هم دلش به رحم بیاید و برای رها شدن از عذاب وجدان اسکناسی کف دستش بگذارد. من همیشه با این حس ترحم مبارزه کرده ام تا اجازه ندهم کسی من را احمق و ساده لوح فرض کند.

پسربچه می آید سر میز ما و کنارم می ایستد. «یه فال میخری؟». لحن صدایش نه التماس دارد و نه ناله. انگار که دارد می خندد. انگار دارد شوخی کودکانه ای را روی من امتحان می کند. جوابم منفی ست. فال به چه کارم می آید؟ لبخند همچنان روی صورت پسربچه جا خوش گرده است. «یه فال خوب و عالی، با قیمت ویژه ماه رمضون، با 95% تخفیف» توجهم را جلب می کند. می پرسم  قیمتش قبل تخفیف چقدر بوده و حالا چقدر است؟ «10هزار تومن بوده، حالا شده 500 تومن» خنده ام می گیرد. می گویم چطوری حساب کردی؟ «10% از 10هزار تومن میشه هزار تومن. پس 5% میشه 500 تومن. پس 500 تومن میشه 5% بگیری و 95% نگیری.» باز هم خنده ام می گیرد. یک آفرین می گویم و جواب می دهم که در هر حال من فال نمی خواهم. «اگه الان نخری بعدا قیمتش میشه یه میلیون. اما اون موقع 99% تخفیف میدم» این پسر شیرین تر از آن است که بتوانم نادیده اش بگیرم. دست می کنم توی کیفم و یک پانصدی پیدا می کنم و فال را می خرم. پسر بچه می رود سراغ میزهای دیگر و همین حرفها را دوباره تکرار می کند. چندان وقتش را حرام نمی کند و بعد از چند دقیقه از کافه خارج می شود.

وقتی موقع برگشتن دست می کنم توی کیفم تا ضبط ماشین را بردارم، متوجه پاکت فال می شوم. بازش می کنم و این بار قهقهه می زنم! «بی آلایشی چهره شما تا حدی ست که دیگران شما را ساده لوح می پندارند! سعی کنید رفتاری داشته باشید تا از شر مزاحمان در امان بمانید!»

 

 

 

Advertisements

تو نمی توانی انتخاب کنی چه چیزی بماند و چه چیزی محو شود

 

«تو حفره ای هستی، در سرم. تو فضای خالی هستی، در بسترم. تو سکوتی هستی، میان افکار و گفته هایم. تو وحشت شبانگاهی، تو پاکی صبحگاهی، تمام که شود تو آغاز خواهی شد. تویی مغز و افکار من، تویی قلب و احساس من»

فلورنس (Florence + the Machine) اینها را در گوشهایم زمزمه می کند. این زن وقتی به بالا خیره می شود، وقتی دستانش را باز می کند، وقتی صدایش را رها می کند، فرقی نمی کند که کجا باشی، تسخیر می شوی‏، به سادگی و بدون درگیری، تسلیم می شوی. ایستاده ام توی اتوبوس، آوازش را لب می زنم و مثل ماهی دهانم را باز و بسته می کنم. چند نفری که کنارم ایستاده اند کمی فاصله می گیرند، که مبادا باز و بسته شدن دهانی که صدایی از آن در نمی آید واگیر داشته باشد! در آن فشار جمعیت، اطراف من خالی مانده است. سرم را که بالا می آورم، چند قدم آن طرف تر پسری را می بینم که نیمرخ به من ایستاده و از شیشه بیرون را تماشا می کند. یکی از دوستان قدیمی ام است که مدتهاست از او خبری ندارم. عکس العملم همان چیزی است که حدس می زنید. اگر قرار بود از او باخبر باشم، بی خبر نمی ماندم! کمی فاصله می گیرم تا من را نبیند و مجبور نباشم تمام مسیر را با او هم صحبت شوم. همانطور آرام می خزم و نزدیک نردهء مرز بین خانمها و آقایان می شوم. تمام اینها در یک دقیقه اتفاق می افتد.

«آیا ترکم خواهی کرد اگر بگویم که چه کرده ام؟ آیا به من نیاز خواهی داشت اگر بگویم که به چه چیزی تبدیل شده ام؟ گفتنش در میان جمع ساده است، اما عشق من، گفتنش به تو سخت ترین کار دنیاست»

لب زدنم تبدیل به زمزمه می شود. آهنگ جلو می رود، من هم همینطور. آهنگ بالا می رود، من هم همینطور. آهنگ به اوج می رسد، من هم همینطور. همانطور سرم را به اطراف می چرخانم. کنار نرده، در قسمت خانمها، دختری ایستاده و با چشمانی گرد شده به من خیره شده است. با او چشم در چشم می شوم. باورم نمی شود! چشمان من هم گرد می شود. سالها بود که او را ندیده بودم. او آنجا ایستاده، اولین عشق زندگی ام که هیچوقت نفهمید دوستش دارم. از آخرین باری که او را دیده ام به گمانم هفت سالی می گذرد. هدفون را از روی گوشم بر می دارم و فلورنس را ساکت می کنم. «تو اینجا چی کار میکنی؟» اولین جمله ای ست که هر دو به زبان می آوریم. از کار و زندگی اش می پرسم،‌ از زندگی و کارم می پرسد. حال و احوال و خوش و بش می کنیم تا به مقصدش که نزدیکتر از مقصد من است می رسیم. پیاده که می شود سالها خاطرات مشترکمان را جا می گذارد. خاطراتی که از سه سالگی من و تولد او آغاز می شود.

«و من هر کاری می کنم که تو پیشم بمانی. هیچ نوری نیست، فقط بگو می خواهی چه چیزی بگویم» فلورنس خواندنش را ادامه می دهد و من زمزمه کردنم را از سر می گیرم.  

پ.ن: عنوان‏ پست از همین آهنگ انتخاب شده.

 

 

 

 

ما محشریم؟ از همه سریم؟

زمانی یک دوستی داشتم که اهل شهر و شهرستان دیگری بود. حالا جایش مهم نیست. منظورم این است که در تهران زندگی نمی کرد و به گمانم در تمام عمرش یک یا دوبار، آن هم برای دو سه روز، این کلان شهر را ندیده بود.

مثلا می گفتم: چقدر امروز هوا خوب است. می گفت: شما تهرانی ها فکر می کنید هوای خوب برای شماست و ما لای پشگل زندگی می کنیم! … مثلا می گفتم: حوصله ندارم فردا بروم سر کار. می گفت: شما تهرانی ها حوصلهء کار کردن ندارید، آنوقت ما در به در دنبال کار می گردیم! … مثلا می گفتم: فلان آلبوم جدید فلان گروه را شنیده ای؟ می گفت: شما تهرانی ها دلتان خوش است. مثل ما بدبختی ندارید که موسیقی فراموشتان شود! … مثلا می گفتم: بابای دوستم تصادف کرد و مرد. می گفت: شما تهرانی ها اگر بمیرید برای بقیه کلی ارث خواهید گذاشت، ما بدبخت ها فقط گریه نصیبمان می شود! … مثلا می گفتم: دو ساعت توی ترافیک مانده ام. می گفت: شما تهرانی ها با ترافیک هم می خواهید پایتخت بودنتان را به رخ ما بکشید.

فقط خواستم بگویم خدا را شکر یک زمانی این دوست را داشتم و حالا مدتهاست که ندارم. نتیجه گیری هم نداریم.

جایی کمی دورتر: شبی روی پشت بام

اول:

–  خب پس شما چطوری با هم آشنا شدین؟

این را الن می پرسد. دختر 31 سالهء بلژیکی که همنشینی با ما را، روی پشت بام دل انگیز هاستل، برای گذراندن شب تا صبحش انتخاب کرده است. این را با تعجب می پرسد، وقتی که می بیند در بین ما شش نفر، در بین ما سه دختر و سه پسر صمیمی و نزدیک و خونگرم و شوخ ، مهندس 33 ساله و پزشک 27 ساله و عکاس 23 ساله هم حضور دارد. اینکه می بیند نه سن و سال و نه تحصیلاتمان هیچ شباهتی به هم ندارد آنقدر برایش عجیب است که چشمانش هنگام پرسیدن این سئوال گرد می شود. می دانم در ذهنش چه چیزی می گذرد. ما آدمهایی که از دید او هیچ ربطی به هم نداریم، با این پراکندگی سن و تحصیلات، صحبت از خاطرات مشترکی می کنیم که به هفت / هشت سال پیش بر می گردد. شاید اگر جای الن بر فرض خوزه آنتونیو، موکاکا، ابوقاسم یا جین بونگ هم بود همینقدر تعجب می کرد. یک نگاه ریز و تیزی بین ما رد و بدل می شود، جواب می دهیم:‌«اینترنت»

حالا چشمان گردش را دهانی باز همراهی می کند. احتمالا در ذهنش داده های جدید را گذاشته کنار داده های قدیمی و سعی می کند آنها را با هم مقایسه کند. احتمالا هر چقدر در اطلاعات خودش می گردد نمی تواند بفهمد که چطور اینترنت می تواند چند نفر را با هم دوست کند، به شکلی که این همه سال باقی بمانند و مدام با هم سفر کنند و توی یک اتاق بخوابند و از سر و کول هم بالا بروند. احتمالا حالا شناختش از قابلیت های اینترنت با آن چیزی که قبلا در ذهنش بود تفاوت زیادی کرده است.

–  یعنی چطوری؟ رو چه حسابی؟ چطوری تو اینترنت شماها جذب هم شدین و همدیگرو پیدا کردین؟

حالا این موضوع برای خودمان هم جالب شده است. مفصل توضیح می دهیم که فلانی و فلانی از وبلاگشان یکدیگر را می شناسند، فلانی و آن یکی از طریق یاهو360، این یکی و فلانی از توی شبکهء پیام، آن یکی و این یکی از لست اف ام و همینطور روابط را دانه دانه می شکافیم و جلو می رویم که می پرسد: «این که شد روابط دوتایی. چی شماها رو دور هم جمع کرده؟» نمی دانم چرا، اما همگی با افتخار جواب می دهیم: «سلیقهء مشترک در موسیقی»

دوم:

مسئول هاستل، دختر زیبای 22 ساله و اهل ازمیر، به جمع ما می پیوندد. هر چه تلاش می کنم و آموزش می دهد، نمی توانم اسمش را درست تلفظ کنم. بینمان بحثهای سیاسی و اجتماعی آمیخته با مذهب در می گیرد. از سنگسار گرفته تا حجاب اجباری، از انتخابات ترکیه تا قیمت مسکن در تهران، از امنیت آدمها در تردد شبانه تا تاثیر ماشین پسرها در جذب جنس مخالف، از علت کوچ او به استانبول تا سفر هر سالهء ما به همین شهر. وقتی آمد پیشمان گفت که چند دقیقه ای می ماند و بر می گردد سر کارش. اما از هم نشینی با ما لذت می برد. این را زمانی می فهمیم که نوشیدنی اش تمام می شود، چهار طبقه را می رود پایین، از مغازهء سر کوچه یکی دیگر می خرد و دوباره برمی گردد بالا، روی پشت بام، تا به صحبت با ما ادامه دهد.

بحثمان دنبال می شود. هیچ کداممان سعی نمی کنیم چهره ای روشن و ایده آل از کشورمان نشان دهیم. هیچ کدام کلاممان را برای آبروداری به دروغ آلوده نمی کنیم. ماجرا زمانی شلوغ تر می شود که بحث بالا می گیرد، انگلیسی را کنار می گذاریم، خودمان با هم فارسی صجبت می کنیم، یکی از بچه ها که ترکی استانبولی بلد است با مسئول هاستل وارد بحث می شود و دیگری که فرانسه می داند الن را به حرف می گیرد. الن، اما با نگاهش بحث ها  را دنبال  می کند و در اکثر مواقع با تعجب و سکوت پاسخمان را می دهد. معلوم است که یک بلژیکی در چنین بحث هایی فقط می تواند شنونده باشد! و اگر ادب به خرج دهد، سعی می کند نظری در مورد مسائلی که به هیچ وجه درکشان نمی کند ارائه ندهد. بحث مان تا نیمه های شب ادامه می یابد و گذر زمان تنها چیزی ست که حس نمی شود.

سوم:

کمی از سه صبح گذشته است. رفته ایم روی قسمت شیروانی پشت بام ایستاده ایم، جایی که می توان شهر و چراغ هایش را تماشا کرد. اینجاست که زبان و ملیت رنگ می بازند. درک همگی ما از زیبایی شهر در آن وقت شب و عکس العمل مان یک چیز است: «خستگی، سکوت، آرامش»

این حالا نه، آن حالا

امروز سه شنبه است، کمی نزدیک ساعت 10 صبح. اینکه امروز سه شنبه است را هم من می دانم و هم شما. اما چیزی که من می دانم و شما نمی دانید این است که سه شنبهء من با سه شنبهء شما فرق می کند. منظورم این نیست که سه شنبهء من چیزی دارد که سه شنبهء شما ندارد و یا من سه شنبه ام را آن قدر منحصر بفرد ساخته ام که هیچ کدامتان نمی توانید نظیرش را تجربه کنید. خیر! به هیچ وجه قصد زیر سئوال بردن سه شنبهء شما را ندارم. با این وجود این احتمال وجود دارد که شما از سه شنبهء من با خبر باشید، اما تحت هیچ شرایطی ممکن نیست که من از سه شنبهء شما چیزی بدانم. البته منظورم این نیست که من خیلی آدم مهمی هستم و شما قاعدتا باید در جریان روزهای هفتهء من باشید. هرچند چندان هم بدم نمی آید که آدم مهمی باشم. مثلا یک نفر بیاید و به گرمی حالم را بپرسد و بگوید من شما را می شناسم، و من با تعجب بگویم اما من شما را بجا نیاوردم، و او جواب دهد من از طرفداران وبلاگتان هستم، و من با لبخند بپرسم ممنونم از لطفتان، کدام وبلاگم؟، و پاسخ بشنوم تمامشان، همهء وبلاگهایتان! حالا با وجود تمام اختلاف نظری که من و شما با هم داریم مطمئنم که در یک چیز هم عقیده ایم و آن اینکه بنظر می رسد من در این لحظه دارم بطور مطلق چرت و پرت می گویم.

امروز سه شنبه است، کمی نزدیک ساعت 10 صبح. اما سه شنبهء من با سه شنبهء شما فرق می کند. سه شنبهء من، سه شنبه ای که دارم این چند خط را می نویسم، یک ماه زودتر از سه شنبهء شما، سه شنبه ای که این چند خط را می خوانید، اتفاق افتاده است. من حالا، حالای خودم را می گویم، بعد از دو روز تعطیلی 14 و 15 خرداد، صبح سه شنبه ای نشسته ام پشت میزم و بدون هیچ هدف مشخصی مشغول تایپ کردن این چند خط هستم. و در نهایت برای انتشار این پست در تنظیمات وردپرس تاریخ و ساعت را یک ماه می برم جلو. یعنی شما حالا، حالای خودتان را می گویم، این نوشته را امروز که 13 تیر است خواهید خواند. روزی که من نیستم. روزی که سفر یک هفته ای من آغاز شده است. روزی که قرار است پروسهء استراحت و انرژی گرفتن یک هفته ای من شروع شود، تا پس از بازگشتم خیلی چیزهای بد تمام و خیلی چیزهای خوب شروع شوند، تا شاید یک چیزهایی از من، یک چیزهای در من عوض شوند. این را من دارم در حالای خودم می گویم که یک ماه با حالای شما فاصله دارد. شاید اینکه آدم شروع چیزهای خوب و پایان چیزهای بد را به یک ماه بعد موکول کند چندان حرکت خردمندانه ای نباشد، اما اینکه آدم برای شروع چیزهای خوب و پایان چیزهای بد حداقل به یک هفته سفر پر از موسیقی و تنبلی و مستی نیاز داشته باشد به گمانم اجتناب ناپذیر است.

از حالا، حالای خودتان را می گویم، به مدت یک هفته نیستم. منظورم این است که بارها شده که باشم اما ننویسم، یا شده که نباشم و شما هم نباشید (مسافرت های نوروزی را می گویم). اما حالا اصلا نیستم که بنویسم. می دانم انتظار زیادی ست،‌ اما لطفا دلتان برایم تنگ شود. لطفا به رویم بیاورید که دلتان برایم تنگ می شود!!

بشمار یک، بشمار دو

–  مسخره شو درآوردی دیگه! 100 بار بهت گفتم هرچیزی رو برمیداری دوباره بذار سر جاش.
+  نه. 100 بار نگفتی.
–  چرا دقیقا 100 بار گفتم.
+  نه. شده 98 بار.
–  نخیر. 100 بار. لیستت کجاس؟
+  همینجاس. تو جیبمه.
–  خب، ببین، تا دو هفته پیش که چک کردیم 84 بار شده بود. درسته؟
+  آره… بیا، از اون موقع که من علامت زدم تا الان 14 بار دیگه گفتی.
–  نه دیگه. بیا، شده 16 بار.
+  این چیه؟ چرا اینجا رو نوشتی 3 بار؟
–  خب چون 3 بار گفتم بهت.
+  همین دیگه. سر یه موضوع 3 بار گفتی. اینطوری فقط 1 بار حساب میشه.
–  جدی؟ من درست یادم نمیاد اینو.
+  من یادمه. عصبانی بودی، به جای 1 بار 3 بار گفتی.
–  خب اگه اینطوریه که حق با توئه… مسخره شو در آوردی دیگه! 98 بار بهت گفتم هرچیزی رو برمیداری دوباره بذار سر جاش.
+  گه خوردم!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: