سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

از چهره ام پیداست

ماه رمضان نمی تواند برنامه های کافه نشینی ام را متوقف کند. تنها کاری که باید کرد برنامه ریزی مجدد این فعالیت ضروری و مهم است: زمان شروع را می بریم جلو، می اندازیم بعد از افطار، با فرض ثابت ماندن مدت زمان انجام فعالیت، زمان پایان می افتد بعد از 12 شب که البته در شرایط بحرانی (همین ماه مبارک را می گویم) اجتناب ناپذیر بنظر می رسد.

با دو دوست نشسته ام توی کافه و مشغول بحث بر سر موضوعی هستم که یادم نمی آید. پسرکی فال فروش وارد کافه می شود. یک پیراهن آبی رنگ نسبتا تمیز به تن دارد و شلوار مشکی رنگ ساده ای به پا. موهایش کوتاه ست و دندانهایش نامرتب. چیزی که بیشتر از همه جلب توجه می کند لبخندی ست که روی صورتش پهن شده است. چرخی توی کافه می زند، به همه نگاهی می اندازد، از میان آن همه میز صاف می آید سراغ ما. اینطور مواقع و در مواجه با این کودکان گاهی اتفاق می افتد که حواسم پرت می شود و یکی از فالهایشان را می خرم، اما این ماجرا پیچیده تر از آن است که کسی مثل من بتواند راه حلی برایش پیدا کند. می دانم که پول این فال نه خرج تحصیلاتش می شود و نه رویاهای کودکانه اش را می سازد. اصولا با وجود آنکه پسر بچه پول را می گیرد و توی جیبش می گذارد، اما این پول توی جیب پسر بچه نمی رود! یک لندهوری آن پشت و در سایه ایستاده تا از ترکیب معصومیت این بچه  و ساده دلی امثال من جیبهایش را پر کند. بخش تاسف بار ماجرا آنجاست که این کودکان از همان اول که وارد این کار می شوند، معصومیت را می بوسند و می گذراند کنار. یاد می گیرند چطور با صدا و صورتشان بازی کنند تا سنگدل ترین آدم هم دلش به رحم بیاید و برای رها شدن از عذاب وجدان اسکناسی کف دستش بگذارد. من همیشه با این حس ترحم مبارزه کرده ام تا اجازه ندهم کسی من را احمق و ساده لوح فرض کند.

پسربچه می آید سر میز ما و کنارم می ایستد. «یه فال میخری؟». لحن صدایش نه التماس دارد و نه ناله. انگار که دارد می خندد. انگار دارد شوخی کودکانه ای را روی من امتحان می کند. جوابم منفی ست. فال به چه کارم می آید؟ لبخند همچنان روی صورت پسربچه جا خوش گرده است. «یه فال خوب و عالی، با قیمت ویژه ماه رمضون، با 95% تخفیف» توجهم را جلب می کند. می پرسم  قیمتش قبل تخفیف چقدر بوده و حالا چقدر است؟ «10هزار تومن بوده، حالا شده 500 تومن» خنده ام می گیرد. می گویم چطوری حساب کردی؟ «10% از 10هزار تومن میشه هزار تومن. پس 5% میشه 500 تومن. پس 500 تومن میشه 5% بگیری و 95% نگیری.» باز هم خنده ام می گیرد. یک آفرین می گویم و جواب می دهم که در هر حال من فال نمی خواهم. «اگه الان نخری بعدا قیمتش میشه یه میلیون. اما اون موقع 99% تخفیف میدم» این پسر شیرین تر از آن است که بتوانم نادیده اش بگیرم. دست می کنم توی کیفم و یک پانصدی پیدا می کنم و فال را می خرم. پسر بچه می رود سراغ میزهای دیگر و همین حرفها را دوباره تکرار می کند. چندان وقتش را حرام نمی کند و بعد از چند دقیقه از کافه خارج می شود.

وقتی موقع برگشتن دست می کنم توی کیفم تا ضبط ماشین را بردارم، متوجه پاکت فال می شوم. بازش می کنم و این بار قهقهه می زنم! «بی آلایشی چهره شما تا حدی ست که دیگران شما را ساده لوح می پندارند! سعی کنید رفتاری داشته باشید تا از شر مزاحمان در امان بمانید!»

 

 

 

Advertisements

7 پاسخ به “از چهره ام پیداست

  1. قلـــــم رو ژوئیه 31, 2012 در 6:06 ب.ظ.

    نتيجه ي اخلاقي اينكه يك لبخند راحت بزنيد و نگران فروش رفتن فالهايتان هم نباشيد!

  2. nasrin اوت 2, 2012 در 3:27 ب.ظ.

    چند بار خوندمش … بار اول ذهنم توی کافه نشینی متوقف شد …!
    بار دوم روی همه ی پسرک های فال فروشی که تا به اون روز جلو راهم سبز شده بودند و من با همین نیت کمکشون نکردم و چیزی ازشون نخریدم …
    بار سوم روی تمام فال هایی که خریدم و نخونده رهاشون کردم …
    و حالا دارم به تو فکر میکنم به کسی که به اینجا با نوشته هاش نبض میده …اصلا چه فرقی می کنه تو میخواستی ذهنمو به کجای این دست نوشته گیر بدی وقتی من هربار به جایی توی همین حوالی گیر میکنم …..

    • سراب ساز سودا ستیز اوت 2, 2012 در 5:06 ب.ظ.

      به این میگن یه کامنت ذوق بزن و من هم هستم یک بلاگر ذوق زده

      • nasrin اوت 3, 2012 در 1:52 ق.ظ.

        🙂 تو همیشه منو با نوشته هات پرت می کنی به یه گوشه ی دنج …. منم یه خواننده ی خر کیف هستم که کیفوره کیفورم از خوندن دلنوشته هات مثل اینکه سه شات پیاپی تکیلا خورده باشم !

  3. سمیرا اوت 4, 2012 در 9:49 ق.ظ.

    تویری که ساختی محشر بود کاملا دیدمش … من همیشه توی این شرایط گیر میکنم و بین حس دلسوزی و حسی که تو گفتی دست و پا میزنم اما یه چیزی باعث میشه که دلسوزی برنده بشه و اون اینکه این پول شاید باعث بشه اونشب از دست صاحب کار یا پدر معتادش کتک نخوره ! من که نمیتونم زندگی اونو عوض کنم حداقل باعث کتک خوردنش نشم … بذار یه پسر بچه ی فال فروش تو دلش به حماقت من بخنده 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: