سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: اوت 2012

تو از پشت

بیدار که می شوم، خمیازه ای می کشم و دستانم را کش می دهم به اطراف و پاهایم را چوب می کنم در امتداد بدنم تا جایی که چیزی در درونم تق صدا بدهد. بیدار که می شوم چشم می دوزم به سقف که همیشه آنجاست و محصور شده ام در قابی که او برایم تعریف کرده و مژده می دهد که امروز هم تکرار خواهی شد بیچاره، که امروز هم تکراری خواهی شد بدبخت، و این سقف است که غم را سرفه می کند توی صورتم، این تکرار است که امروز را آغاز می کند.

سرم را می چرخانم به چپ و چشمم می افتد به ساعت کنار تخت، که زمان می دود و پرواز می کند، که زمان اوج می گیرد و دور می شود، که باز هم دارد دیر می شود، که این تکرار است که دیر می شود، که حتی دیر شدن هم تکراری می شود، و این ساعت است که اضطراب را عطسه می کند توی صورتم، این تاخیر است که امروز را آغاز می کند.

سرم را می چرخانم به راست و چشمم می ماند روی تو، که اینجا هستی، که آفتاب سرک می کشد بر بدن عریانت و گل می روید روی ملافه ها از لطافت حضورت. چشمانم می رقصند روی خوابیدنت از پشت، آرامشت از پشت، بدنت از پشت، برهنگی ات از پشت، موهایت از پشت، پشتت از پشت، و این تو هستی که زندگی را می پاشی توی صورتم، تو هستی که هر روز را آغاز می کنی.

Advertisements

در آغوش خاکی و مخملین تو

از آن زمانهای بیکاری‌ست. همان وقتهایی که دست چپ را ستون می‌زنی زیر چانه‌ات و با دست راست صفحات اینترنت را اسکرول می‌کنی. می‌چرخی و می‌گردی، بدون آنکه هدفی داشته باشی، بدون آنکه ذهنت درگیر تصاویری باشد که می‌بینی. نشسته‌ام جلوی مونیتور و صفحات را بالا و پایین و پس و پیش می‌کنم. در همین گشت و گذار چشمم می‌خورد به عکسی که در آن با حروف درشت نوشته شده «در همین لحظه که این را می‌خوانی، آهنگی که در حال شنیدنش هستی، موسیقی مراسم تشییع جنازه‌ی توست!» و من در همان لحظه «در آغوش مخملین تو» از Tales of Murder and Dust را گوش می کنم که انگار آهنگهایش را برای فیلمهای وسترن می سازد (این آهنگ را اینجا بشنوید و ادامه را بخوانید). مراسم تشییع جنازه‌ی من سه دقیقه و چهل و دو ثانیه طول خواهد کشید:

«اینجا غرب وحشی یا شرق خشمگین است. حتی می‌تواند شمال عصبانی یا جنوب ناآرام باشد. من در یک دوئل کشته شده ام. قاتلم قوی و بی رحم است. اگر قوی نبود که زورش به من نمی‌رسید، اگر بی‌رحم نبود که دلش نمی‌آمد! حالا من دراز کشیده‌ام توی قبر، با همان لباس، بدون تابوت و دوستانم با دستان آویزان و چشمان حزن‌انگیز ایستاده‌اند بالای سرم، که «در آغوش مخملین تو» آغاز می‌شود. دوربین از توی قبر بالا می‌آید و می‌چرخد و آهسته از روی صورت تک تک حاضرین می‌گذرد. دقیقهء 1:24 دوربین روی صورت کشیش عصبانی و پیر می‌ایستد که با خشم چیزی را موعظه می‌کند. دوربین از سمت پاهایم وارد قبر و از بالای سرم دوباره خارج می‌شود و باز شروع می‌کند روی صورت حاضرین چرخیدن، اینبار کمی تندتر. دقیقهء 2:04 باد می‌زند زیر کلاه کسی که در ان لحظه دوربین مقابل صورتش است و او دستپاچه و اسلوموشن می‌دود دنبال کلاهش. دو سه نفر دیگر هم برای کمک به او اسلوموشن می روند دنبال کلاه، کشیش اسلوموشن کتابش را به کناری پرتاب می‌کند و فریاد زنان می‌دود دنبال کلاه، تمام حاضرین حالا از سر و کول هم بالا می‌روند تا کلاه را بگیرند. هیچکسی اطرافم نیست و دوربین دوباره بر می‌گردد توی قبر و می‌نشیند روی صورتم و از توی چشمانم آسمان را تماشا می‌کند. دقیقهء 3:28 قاتلم می‌آید بالای قبر، روبروی دوربین و به بیلی که در دست دارد تکیه می‌زند. همانطور مات به من خیره می‌شود، بیل را در زمین فرو می‌کند و با کمی مکث خاک را می‌پاشد روی دوربین، چند ثانیه سیاه می‌گذرد، آهنگ تمام می‌شود و من در آغوش مخملین خاک برای همیشه به خواب می‌روم»

من میخواهم! چراغ نمیگذارد

وقتی برای رد شدن از چراغ سبز ِ 14 ثانیه ای مجبوری سه بار پشت چراغ قرمز 135 ثانیه ای بمانی، آنوقت انتظار پیشرفت از من یکی را نداشته باش لعنتی!

.

قرمز ماگولویی

با چشمان بهت زده ایستاده جلوی آینه و به موهایش زل زده است. با یک دستش چشمانش را می مالد و دست و دیگرش را می چرخاند لا به لای موهایش. باور کردنی نیست! چطور ممکن است فروشنده قرمز ماهاگونی را با بنفش ارغوانی اشتباه گرفته باشد؟ اصلا چطور ممکن است خودش نه به نوشته های جعبه و نه به عکس روی آن دقت کرده باشد؟ احساس می کند از توی آینه گوریل انگوری یک دستش را روی دلش گذاشته و با دست دیگرش به موهای او اشاره می کند و قهقهه می زند. کمی عقب می رود، دستانش را به کمر می زند، به سقف خیره می شود و با صدای بلند هوا را از ریه هایش خارج می کند طوری که صدای پوف می دهد. آنوقت نگاهش را بر می گرداند روی آینه و سر تا پای خودش را ورانداز می کند. یادش می آید که چند روز پیش روی پیشخوان کتابفروشی کتابی دیده بود با عنوان «گاو بنفش» و چقدر به تصویر ذهنی اش از خلق چنین موجودی خندیده بود. و حالا او  شبیه قلم موی نقاشی شده، آنهم بنفش ارغوانی، که احتمالا فقط به درد کشیدن یک گاو بنفش می خورد. حالا احساس می کند همان گاو بنفش خشمگین عاقبتش را به سرنوشت موهای او گره زده است.

– الو… بنفش شدم!
+ سلام… هان؟؟
– زنیکه به جای اینکه رنگ موی قرمز ماهاگونی بهم بده بنفش ارغوانی داده، من بی حواس هم روی جعبه رو نگاه نکردم.
+ این رنگایی که گفتی چرا فامیلی دارن؟ قرمز ماگولویی!؟
– حالا چیکار کنم؟ نمیتونم فردا اینطوری برم سر کار که.
+ اشکالش چیه؟ شبیه انگور یاقوتی شدی. خیلی هم خوشمزه و دوست داشتنی.
– مسخره بازی در نیار.
+ انگوری انگوری!
– بیمزه! … خدافس.
+ بیگلی بیگلی! … خدافظ.

وقتی که بچه بود آرزو داشت روزی موهای بنفش با لکه های نارنجی داشته باشد. درست یادش نمی آمد این آرزو از کجا آمده بود و چگونه نشسته بود توی فهرست آرزوهایش. اما این را می دانست که مدتها بود آرزوهای مهمتری توی زندگی اش داشت. خودش را لعنت می کرد که چرا کاغذ آرزوهایش را پیدا نکرده تا رنگ مو را از توی آن خط بزند. البته هیچ وقت فکر نمی کرد که خدا از توی آن فهرست بلند و بالا دست بگذارد روی همچون آرزوی مسخره ای. چشمانش را می بندد و سعی می کند لکه های نارنجی را لا به لای موهای بنفشش تصور کند. انگار تکه های پرتقال را انداخته باشی توی یک گیلاس شراب.

می رود سراغ کمد مادرش و رنگ موی قهوه ای را پیدا می کند. چند لحظه بیشتر زمان نمی خواهد تا موهایش را با رنگ جدید بپوشاند، صبر کند، سرش را بشورد و دوباره بایستد جلوی آینه. و اینبار چشمانی که کم مانده از گشادی بیش از اندازه از کاسه در بیایند و قل بخورند کف حمام و بروند کنج دیوار و از ترس یکدیگر را بغل کنند. ترکیب قهوه ای با بنفش منظرهء وحشتناکی را ساخته که فقط می توان انتظارش را از نفرین شده ها داشت.

– الو… گه شدم!
+ سلام… هان؟؟
– موهام رو قهوه ای کردم، الان با بنفش قاطی شده، یه کثافتی شده که میخوام تیغ بردارم سرم رو از ته بتراشم!
+ عیب نداره سرت رو تیغ بزنی. فقط اینطوری که تو حرص می خوری میترسم مچ دستت رو تیغ بزنی!
– حالا چیکار کنم؟ بدتر شد که!
+ شدی انگور یاقوتی با تکه های شکلات. خیلی هم لذیذ و جذاب.
– برو بابا… نمیشه با تو اصلا حرف زد.
+ حرف رو ول کن. بیا من گازت بزنم.
– بیمزه! … خدافس.
+ یامی یامی! … خدافظ.

صورتش را نزدیک آینه می کند، چشمان درشتش جمع و اخمش لبخند می شود. بی شک انگور یاقوتی با تکه های شکلات را بیشتر از شراب با تکه های پرتقال دوست داشت.

در جریان زندگی به سبک خودت شنا کن

همیشه ترسیده ام که یک وقت یک روزی نیاید که برسم به جایی که نتوانم چهار خط بخوانم و بنویسم، جلوی یک فیلم خوابم ببرد، موسیقی برایم شلوغ یا کسل کننده باشد، بلند خندیدن جلف شود، پیاده قدم زدن بیهوده و کافه نشینی حیف پول.

همیشه ترسیده ام که یک وقت یک روزی نیاید که «نمی آیم»، «خسته ام»، «نمی توانم»، «خوابم می آید»، «حوصله ندارم»، «صبح باید بروم سر کار»، تنها پاسخم به جریان و گردش زندگی باشد.

همیشه ترسیده ام که یک وقت یک روزی نیاید که تبدیل شوم به یک مهندس کت و شلواری، که سامسونت دستش می گیرد، که در مترو سرش خم می شود روی روزنامهء اقتصادی اش و خوابش می برد، که وقتی به خانه می رسد چیزی می خورد و جلوی اخبار ساعت 9 خوابش می برد، که تا می آید زندگی کند و بفهمم هنوز هم زنده است خوابش می برد. همیشه ترسیده ام یک وقت یک روزی نیاید که فقط خسته باشم.

بگذار زندگی دیکته اش را بگوید. من می خواهم نقاشی بکشم!

 

 

 

بیا بریم، مهمون من

فراموش نکن که عشق یک کالای مصرفی ست و نه پس انداز کردنی. اما نه اینکه هر جا دم دستت رسید، برای هر کسی که از راه رسید، از هر جایی که رد شدی، از هر گوشه ای که گذشتی، مصرفش کنی.

عشق را نمی توان، عشق را نباید پس انداز کرد. اما نمی توانی فقط هم برای خودت خرجش کنی. یک نفر باید باشد، یک نفر که ارزشش را داشته باشد، که جیب هایت را پر از عشق کنی، روبرویش بایستی، دستانش را بگیری و خیره به چشمهایش بگویی: «جیبم پُره. میای بریم زندگی؟ مهمون من»

59ثانیه

وقتی وارد متروی مفتح می‌شوی، از پله‌ها که پایین می‌روی، تیکت‌هال را که رد می‌کنی، از گیت که عبور می‌کنی، اکثر مردم می‌روند چپ، اما اگر مقصدت سمت تجریش باشد، می‌پیچی راست، جایی که چند قدم جلوتر باد شدیدی از سمت پلتفرم می‌وزد روی صورتت، بادی که مطبوع است و دوست‌داشتنی. پایین می‌روی، لبخند می‌زنی، پایین می‌روی، چشمانت را تنگ می‌کنی، پایین می‌روی، دستانت را باز می‌کنی، پایین می‌روی، سرت را پایین می‌گیری، پایین می‌روی و فرود را تجربه می‌کنی. این حس 33 ثانیه همراه توست تا به سکو برسی. هر روزِ زوج، عصرها، 32 ثانیه‌اش تکراری‌ست، لحظه‌ای ناب و خالص که معجزه است و استثنایی، باشکوه است و رویایی، حیرت‌انگیز است و فوق‌العاده. و من هر کدام را می‌بلعم، و زندگی می‌کنم تا تکرار بعدی.

وقتی از متروی میرداماد خارج می‌شوی، از پله‌ها که بالا می‌روی، از گیت که عبور می‌کنی، تیکت‌هال را که رد می‌کنی، اکثر مردم می‌روند راست، اما اگر مقصدت سمت میدان محسنی باشد، می‌پیچی چپ، جایی که چند قدم جلوتر یک پله برقی است به سمت بالا، که دو طرفش دیوار است، که مستقیم می‌آید روی زمین، که نور آرام آرام پخش می‌شود روی صورتت و آسمان آرام آرام پهن روی سرت. بالا می‌روی، لبخند می‌زنی، بالا می‌روی، چشمانت را تنگ می‌کنی، بالا می‌روی، دستانت را باز می‌کنی، بالا می‌روی، سرت را بالا می‌گیری، بالا می‌روی و اوج را تجربه می‌کنی. این حس 27 ثانیه همراه توست تا به سطح زمین برسی. هر روزِ زوج، عصرها، 27 ثانیه‌اش تکراری‌ست، لحظه‌ای ناب و خالص که معجزه است و استثنایی، باشکوه است و رویایی، حیرت‌انگیز است و فوق‌العاده. و من هر کدام را می‌بلعم، و زندگی می‌کنم تا تکرار بعدی.

هر روز را که زیر و رو کنی، هر روز را که بگذاری کنار روزهای دیگر، می‌فهمی که خیلی چیزها مدام تکرار می‌شوند، هر بار مانند قبل، هر دفعه مثل گذشته. هر تکرار را که زیر و رو کنی، هر تکرار را که بگذاری کنار تکرارهای دیگر، لحظات ناب و خالصی را می‌بینی که معجزه‌اند و استثنایی، باشکوهند و رویایی، حیرت‌انگیزند و فوق‌العاده. این همان چیزی‌ست که می‌توانی بارها و بارها تجربه‌اش کنی، از بودنش لذت ببری و زنده بمانی تا تکرار بعدی‌اش را نفس بکشی. من، زندگی ام را زندگی می‌کنم با کنار هم گذاشتن صدها لحظهء ناب و خالص، که معجزه‌اند و استثنایی، باشکوهند و رویایی، حیرت‌انگیزند و فوق‌العاده. و زندگی می‌کنم هر بار تا تکرار بعدی هر کدام.

عجیب، نه واقعی

شک نکنید! مطمئن باشید اگر سرطان به اندازه ای وحشتناک است که اسمش به تنهایی (بدون پسوندهای خون و استخوان و ریه و پوست و پروستات و رحم و پستان و بیضه و مقعد و غیره و ذالک) شما را تا مرز جنون می ترساند، اگر نام آتلکتازی و پورپورای هنوخ شوئن لاین و دیستروفی ماهیچه‌ای فاسیو اسکاپولو هومورا به حدی عجیب و ناشناخته است که در مقابل آن (قبل از درد و رنج و فلاکت) احساس حماقت و ضعف اطلاعات می کنید، اگر اسامی قانقاریا و کفگیرک و رقصاک و جفت سر راهی بجای آنکه شما را بترسانند، بنظرتان بامزه و مضحک می آیند، اگر ایدز به اندازه ای مشمئز کننده است که حتی برای تکرار اسمش کمی تعلل و درنگ می کنید، اگر انواع نقص عضو (از کوری و کری و لالی گرفته تا قطع نخاع و فلجی) به اندازه ای دور از ذهن و غیر قابل درک است که تصورش هم موهای ریخته تان را بر روی شانه و کف وان حمام سیخ می کند، در ازای همه آنها افسردگی نه شاخ دارد، نه دم! نه نام عجیبی دارد و نه آنقدر دور است که نتوان تصورش کرد. آرام می آید، آرام می نشیند و چنان سنگین و با وقار خودش را بر روی زندگیتان پخش می کند که حتی قدرت انکار کردنش را هم از دست می دهید. نه نیاز به کنج خلوت یک اتاق تاریک دارد و نه شلوغی و هیاهو مزاحم پیشرفتش می شود. نه نیاز به گریه دارد و نه خنده می تواند منکرش شود. باور کنید، افسردگی اصلا عجیب نیست! از خیلی چیزهایی که هر روز با آن روبرو هستید باورپذیرتر و قابل فهم تر است.

شک نکنید! گاهی اوقات اتفاقی در زندگیتان می افتد که سالم ترین، بی خطر ترین، قابل هضم ترین و اجتناب ناپذیر ترین عکس العمل همان افسرده شدن است.

پ.ن: پستی از 2 سال پیش، از یکی از وبلاگهای مرحومم، «جاسوس اجاره ای». اگر برایتان قدیمی و تکراری ست من را ببخشید. برای خودم که در این لحظه جدید و تازه است.

 

 

 

4OO

نگاه که می‌کنم، می‌بینم تعداد نوشته‌های منتشر نشده و در پیش‌نویس باقی مانده‌ام روز به روز بیشتر می‌شود. بعضی‌هایشان بعد از چند روز از تاریخ مصرفشان می‌گذرد و انتشارشان بی‌دلیل و بی‌معنی می‌شود. تعدادی هم که نصفه می‌مانند، حال و هوای خود را گم می‌کنند و هیچوقت به تکامل نمی‌رسند. نوشته‌هایی هستند که در انتها آنقدر خصوصی بنظر می‌آیند که انتشارشان جز دردسر چیزی به همراه ندارد و بعضی‌ها با وجود آنکه ایده‌شان آن اوایل جالب به نظر می‌رسید، در آخر چنگی به دل نمی‌زنند.

اینها را گفتم که بگویم این نوشته چهارصدمین پست «منتشرشده»‌ی این وبلاگ است. حالا این حرفها به کنار، در کل نظرتان چیست؟ بیایید و برای یکبار ساکت نباشید!

همه چیز زیر سر اسم توست

می دانی؟… نه! معلوم است که نمی دانی. کجا هستی که بدانی! می خواستم بگویم که مقصر را پیدا کرده ام. تمامش زیر سر اسم توست. کافی ست سرت را توی این شهر بچرخانی. هر محله یک خیابان، هر خیابان یک کوچه‏‌، هر کوچه یک مغازه هم اسم تو دارد. از سوپرمارکت تا عطاری، از آرایشگاه تا تعلیم رانندگی، از کوچه بن بست تا خیابان اصلی، توی هر پاساژ یک مغازه، توی هر گل فروشی یک شاخه، رستوران و کافه، استخر و باشگاه، همه جا اسم تو را نوشته اند روی تابلو و آویزان کرده اند جلوی چشم دیگران.

بیا! این هم مقصر. کافی ست چشمانت را باز کنی و توی این شهر قدم بزنی. هر چند متر اسمت را تابلو کرده اند و گذاشته اند جلوی چشم. آنوقت کل این شهر را که بگردی اسم من را هیچ جا نمی بینی. خیلی که زور بزنی یک اغذیه فروشی حوالی میدان هفت تیر و دو تا کوچهء بن بست درب و داغان پیدا می کنی. تازه یک آژانس مسافرتی زپرتی هم هست جنوب شهر، درست چند متر آنطرف تر از بلوار بزرگی که هم اسم توست. معلوم است که من در چشمت نمی مانم. معلوم است که تو از چشمم نمی روی.

کاش اسمت آنقدر نادر بود که به چشم نمی آمد. کاش اسمت آنقدر فراوان بود که عادی می شد. کاش اصلا اسم نداشتی تا هر وقت لازم می شد صدایت می کردم: عزیزم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: