سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

59ثانیه

وقتی وارد متروی مفتح می‌شوی، از پله‌ها که پایین می‌روی، تیکت‌هال را که رد می‌کنی، از گیت که عبور می‌کنی، اکثر مردم می‌روند چپ، اما اگر مقصدت سمت تجریش باشد، می‌پیچی راست، جایی که چند قدم جلوتر باد شدیدی از سمت پلتفرم می‌وزد روی صورتت، بادی که مطبوع است و دوست‌داشتنی. پایین می‌روی، لبخند می‌زنی، پایین می‌روی، چشمانت را تنگ می‌کنی، پایین می‌روی، دستانت را باز می‌کنی، پایین می‌روی، سرت را پایین می‌گیری، پایین می‌روی و فرود را تجربه می‌کنی. این حس 33 ثانیه همراه توست تا به سکو برسی. هر روزِ زوج، عصرها، 32 ثانیه‌اش تکراری‌ست، لحظه‌ای ناب و خالص که معجزه است و استثنایی، باشکوه است و رویایی، حیرت‌انگیز است و فوق‌العاده. و من هر کدام را می‌بلعم، و زندگی می‌کنم تا تکرار بعدی.

وقتی از متروی میرداماد خارج می‌شوی، از پله‌ها که بالا می‌روی، از گیت که عبور می‌کنی، تیکت‌هال را که رد می‌کنی، اکثر مردم می‌روند راست، اما اگر مقصدت سمت میدان محسنی باشد، می‌پیچی چپ، جایی که چند قدم جلوتر یک پله برقی است به سمت بالا، که دو طرفش دیوار است، که مستقیم می‌آید روی زمین، که نور آرام آرام پخش می‌شود روی صورتت و آسمان آرام آرام پهن روی سرت. بالا می‌روی، لبخند می‌زنی، بالا می‌روی، چشمانت را تنگ می‌کنی، بالا می‌روی، دستانت را باز می‌کنی، بالا می‌روی، سرت را بالا می‌گیری، بالا می‌روی و اوج را تجربه می‌کنی. این حس 27 ثانیه همراه توست تا به سطح زمین برسی. هر روزِ زوج، عصرها، 27 ثانیه‌اش تکراری‌ست، لحظه‌ای ناب و خالص که معجزه است و استثنایی، باشکوه است و رویایی، حیرت‌انگیز است و فوق‌العاده. و من هر کدام را می‌بلعم، و زندگی می‌کنم تا تکرار بعدی.

هر روز را که زیر و رو کنی، هر روز را که بگذاری کنار روزهای دیگر، می‌فهمی که خیلی چیزها مدام تکرار می‌شوند، هر بار مانند قبل، هر دفعه مثل گذشته. هر تکرار را که زیر و رو کنی، هر تکرار را که بگذاری کنار تکرارهای دیگر، لحظات ناب و خالصی را می‌بینی که معجزه‌اند و استثنایی، باشکوهند و رویایی، حیرت‌انگیزند و فوق‌العاده. این همان چیزی‌ست که می‌توانی بارها و بارها تجربه‌اش کنی، از بودنش لذت ببری و زنده بمانی تا تکرار بعدی‌اش را نفس بکشی. من، زندگی ام را زندگی می‌کنم با کنار هم گذاشتن صدها لحظهء ناب و خالص، که معجزه‌اند و استثنایی، باشکوهند و رویایی، حیرت‌انگیزند و فوق‌العاده. و زندگی می‌کنم هر بار تا تکرار بعدی هر کدام.

12 پاسخ به “59ثانیه

  1. پرنیان اوت 16, 2012 در 11:56 ق.ظ.

    امثال شما به لحظه ها عطر و رنگ و طعم خوش زندگی می دهید.
    خوشا بحالتون بخاطر اینهمه خلاقیت و تفاوت…

  2. باران اوت 17, 2012 در 2:46 ق.ظ.

    بعضی تکراری ها خسته کننده که نیستند هیچ خیلی هم لذت بخشند و به زندگی معنا میدن🙂

  3. سمیرا اوت 17, 2012 در 9:41 ق.ظ.

    وقتی یه عمر دنبال هیجان باشی خسته میشی …. خسته ی روحی … و این تکرارها بهت آرامش میده همین تکرارهای عادی … همینا که میشه روتین زندگیت اونقدر باهاشون اخت میشی که مطمئنی تنشی به روحت وارد نمیکنه

  4. monaliza اوت 19, 2012 در 10:11 ق.ظ.

    من همش میترسم.از تکرار شدن نه،از تکراری شدن.

  5. negz اوت 19, 2012 در 11:27 ب.ظ.

    چقدر روشن چقدر مثبت چقدر زیباو بهب به کیف کردم

  6. میثم اوت 21, 2012 در 3:16 ب.ظ.

    قول میدم اگه یه روز خواستم از متروی میرداماد برم به سمت میدان محسنی، وقتی خواستم اون حسّ اوج گرفتن رو که ازش گفتی تجربه کنم، به یادِ این پستت دیوانه وار بخندم و کیف کنم …

    • سراب ساز سودا ستیز اوت 21, 2012 در 3:27 ب.ظ.

      قول بده بعدش هم بیای اینجا واسمون تعریف کنی

      • میثم اوت 23, 2012 در 1:58 ب.ظ.

        دیروز نزدیکای غروب یکی از دوستام که صفحه بند روزنامه اطلاعاتِ بهم زنگ زد گفت بیا منو از اینجا نجات بده (شیفت واستاده بود و دنبال موقعیتی برای فرار از روزنامه میگشت و من قرار بود نقش شوالیه سوار بر اسب سفید رو براش بازی کنم که از قلعه اژدها نجات میدتش =)) )
        خلاصه سوار مترو شدم و موقع بیرون رفتن از ایستگاه میرداماد ناخودآگاه رفتم سمت اون یکی خروجی. من تقریبا تمام دیوانه گی هام رو موقع گوش دادن به آهنگ های لینکین پارک و آرکایو انجام دادم و از بد روزگار همون زمان هدفونم داشت آهنگ دیوانه کننده violently از آلبوم جدید آرکایو رو پخش میکرد…ضربان قلبم بالا رفته بود و حسابی آماده روی دادن یه اتقاق خارق العاده بودم که نفهمیدم چطور این 6 دقیقه تموم شد و رسیدم به calm now…
        وقتی روی پله ها بودم داشتم به سمت بالا میرفتم و نور طلایی خورشید موقع غروب که پاشیده بود به درو دیوار شهر و نسیم خنکی که میزد توی صورتم به حدی آرومم کرده بود که فقط لبخند میزدم… وقتی رسیدم بالای پله ها اصلا یادم نبود که باید از سر راه برم کنار و 2-3 نفری محکم رفتن تو دیواری که من با مسخ شدنم بالای پله ها ساخته بودم…
        اصلا اونجوری که فکرش رو میکردم نبود. فکر میکردم باید خیلی هیجان انگیز باشه اما بلعکس یکی از لحظه هایی بود که حرکت منحنی سینوسی زندگیم به خط صاف تبدیل شده بود.به حدی آرامش داشتم که دلم میخواست همون جا تو همون لحظه با همون حال این دنیا رو ترک کنم…دوست داشتم این آخرین تجربه زندگیم باشه اما به خودم که اومدم دیدم نشستم تو یه تاکسی و راننده داره غر میزنه که آقا سیگارتو خاموش کن …

      • سراب ساز سودا ستیز اوت 23, 2012 در 5:43 ب.ظ.

        همون آرامش … همون اوج … همون آرامش

  7. poshteboom اوت 28, 2012 در 10:07 ب.ظ.

    مسیر من برعکسه , درست از دکه کتاب مترو میرداماد تا طبقه پایین ، جاییه که من تازه بیدار میشم و میفهمم که صبح شده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: