سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: اکتبر 2012

جوانمررررررگ

اصولا مرگ دردناک است. یعنی معمولا کم پیش می آید که مرگ کسی باعث خوشحالی دیگران شود. منظورم البته مرگ قوم و خویش و فک و فامیل و دوست و آشنا نیست. منظورم دقیقا مرگ انسانهای غریبه ای ست که خبر فوتشان را می شنویم یا عکسشان را می بینیم. ترجیح می دهم مستقیم بروم سر اصل مطلب. مقدمه چینی برای بعضی چیزها ممکن است بجای آنکه از زمختی آن بکاهد هضمش را سخت تر و ماجرا را پیچیده تر کند. اصل مطلب این است که مرگ کودکان من را ناراحت نمی کند. البته منظورم این است که از دست رفتن یک کودک تنها به اندازهء از دست دادن هر انسان دیگری می تواند برای من دردناک و ناگوار باشد. وقتی عکس دسته جمعی یک خانواده را می بینم که همگی از دنیا رفته اند، تصویر کودکی که در آغوش پدر و مادرش جا خوش کرده نمی تواند من را بیشتر از مرگ والدینش متاثر کند. وقتی عکسهای زلزله ای را می بینم که جسد کودکی زیر آوار مانده به همان اندازه ای افسوس می خورم که پیکر پیرمردی زیر خاک خوابیده باشد. زمانی که خبر فوت کودکی بر اثر یک بیماری را می شنوم بغضی که گلویم را می فشارد نمی تواند بیشتر از فوت نابهنگام فرد میانسالی باشد. مسئله برای من خیلی ساده تر از عکس العملهای پر از حسرت و افسوس آنهایی ست که مرگ یک کودک را فاجعه ای دلخراش می دانند. برای من مرگ یک کودک فقط مرگ یک انسان است. همین.

به گمانم تنها دلیلی که آدمها مرگ کودکان را فاجعه می دانند بر می گردد به خودخواهی و خودپرستی و ناتوانی خودشان. اگر شما از  مرگ کودکی غصهء مضاعف می خورید که دیگر نیست و نمی تواند آرزوهای رسوب کردهء پدر و مادرش را برآورده کند، شنیدن خبر مرگ جوان بیست و چند ساله ای که حتما ده ها آرزو داشته، آن هم آرزوهای خودش، من را چندین برابر بیشتر منقلب می کند. اگر شما را مرگ کودکی دگرگون می کند که تنها تصویرش از آینده بزرگ شدن و کسب اجازهء انجام تمام کارهای دنیاست، من را مرگ جوانی می لرزاند که برای آینده ای که دیگر ندارد نقشه ها کشیده بوده و برای آرزوهایی که هرگز محقق نخواهد شد برنامه ها ریخته بوده است. خلاصه این که دنیا را «امید» زنده نگه می دارد. مرگ هر انسان ِ امیدواری ناگوار است، به شرطی که هرکس امید را در خودش جستجو کند، نه در کودکی که هیچ درک و فهم مشخصی از این واژه ندارد.

پ.ن: بعد از زلزلهء اخیر و انتشار عکسهایش و بحث بر سر عکسی که جسد جوانی در کنار جسد یک کودک افتاده بود، این را یک گوشه ای به شکل یک نوت یادداشت کرده بودم تا یک زمانی در قالب یک پست مطرحش کنم.

Advertisements

اسباب کشی: از آنجا به اینجا

1.  میز من کنار پنجره بود. پرده ی ضخیمی که کنار نمی رفت پنجره را پوشانده بود. پرده ی ضخیم به لوله ی بخاری گیر کرده بود. پشت پنجره حیاط همسایه بود. صندلی من پشت به پنجره بود. فکر که می کردم چشمانم بسته بود، بسته بود، چشمان من بسته بود. پرده ی ضخیم نمی گذاشت پنجره فضا را روشن کند. نور آنجا مصنوعی بود. نور آنجا آفتابی نبود، چون لامپها مهتابی بود. در آن قسمت چهار میز بود، یکی برای من، دو تا صاحب نداشت، یکی برای کسی که هیچوقت نبود. آنجا همیشه ساکت بود. بین قسمتهای مختلف پارتیشن بود. بیرون پارتیشن کسی چیزی نمی گفت، چون رفتار کسی دوستانه نبود. داخل پارتیشن کسی حرف نمی زد، چون کسی به جز من آنجا نبود. ساختمان پیش ترها، قبل از اداری، مسکونی بود. ساختمان قدیمی بود. ساختمان خسته بود، کثیف بود، بزرگ اما دلگیر بود. پیرخانه ای بود که کسی در آن زندگی نمی کرد. آنجا زندگی نبود، کار بود، چون خانه نبود، شرکت بود… آنجا بیشتر مواقع چشمانم بسته بود، بسته بود، چشمان من بسته بود.

2.  میز من کنار پنجره است. پنجره پرده ندارد. پشت پنجره سرتاسر کوه خوابیده است. صندلی من رو به پنجره است. فکر که می کنم خیره می شوم به کوه، خیره می شوم، من خیره می شوم به کوه. پنجره فضا را روشن می کند. نور اینجا طبیعی ست. نور اینجا آفتابی ست. لامپها مهتابی ست، اما تا آفتاب اینجاست مهتابی ها خاموشند. این سالن هشت میز دارد، یکی برای من، یکی صاحب ندارد، شش تای دیگر همیشه سر جایشان نشسته اند. اینجا آدمها با هم صحبت می کنند، شوخی می کنند، گپ می زنند، حرف می زنند. اینجا رفتارها دوستانه است. اینجا آدمها همانهایی هستند که آنجا بودند. آدمها اینجا متفاوتند. آدمها اینجایشان با آنجایشان فرق دارد. ساختمان نوساز است. ساختمان پیش ترها، قبل از اداری، مسکونی بود. ساختمان سرحال است، تمیز است، کوچک اما دلباز است. نوخانه ای ست که کسی در آن زندگی نمی کند. اینجا زندگی نیست، کار هست، چون خانه نیست، شرکت است… اینجا بیشتر مواقع خیره می شوم به کوه، خیره می شوم، من خیره می شوم به کوه.

3.  آنجا دور بود، مسیر خلوت بود، 20 دقیقه ای می رفتم، یک ساعته  بر می گشتم. اینجا نزدیک است، مسیر شلوغ است، 20 دقیقه ای می روم، یک ساعته بر می گردم. آنجا طبقه دوم بود، با آسانسور بالا می رفنم و با آسانسور پایین می آمدم. اینجا طبقه سوم است، با آسانسور بالا می روم و با آسانسور پایین می آیم. آنجا آبدارخانه اش میز داشت، ناهار را تنهایی پشت میزش می خوردم. اینجا آبدارخانه اش میز ندارد، ناهار را تنهایی پشت میزم می خورم. آنجا دوستان دور بود، معاشرت نزدیک بود. اینجا دوستان نزدیک است، معاشرت دور است. آنجا چشمانم بسته بود، اینجا چشمانم خیره است… آنجا آسمانش همین رنگ بود و اینجا آسمانش همان رنگ است.

رفتن‌ت گیج می‌رود

بمان تا نرفته‌ای. بمان همینجا تا هنوز نرفته‌ای. بمان و باش همینجا تا هنوز نرفته‌ای. تا نرفتنت رفتن نشده بمان همینجا تا هنوز نرفته‌ای. نرفتنت بماند همینجا و رفتنت برود همانجایی که هنوز نرفته‌ای. نرفتنت را بمان و رفتنت را نباش تا وقتی که هنوز نرفته‌ای. مانده‌ای همینجا و رفتنت را نمانده‌ای همانجایی که نرفته‌ای. رفتنت را نرو و بمان همینجا  تا هنوز نرفته‌ای. اینجا ماندنت می‌رود همانجایی که نرفته‌ای. ماندنت نمی‌ماند اینجا و می‌رود به جایی که نرفته‌ای. می‌روی همانجایی که نرفته‌ای. رفته‌ای همانجایی که نرفته‌ای. مانده‌ای همانجایی که نرفته‌ای. رفته‌ای و مانده‌ای همانجایی که حالا دیگر رفته‌ای. حالا دیگر رفته‌ای.

 

 

 

من جنبه شوخی ندارم کره خر

زندگی گاهی اوقات شوخی‌اش می‌گیرد. زندگی گاهی اوقات شوخی‌هایش کارگری می‌شود، لب مرزی می‌شود، وحشیانه و خطرناک و به دور از انصاف می‌شود. انگار که وقتی خوابیده‌ای موهایت را آتش بزند، انگار که توی کفشهایت میخ بگذارد، انگار که از پشت سر یک چاقو را بگذارد کنار گوش‌ت و بعد صدایت کند، انگار که توی آفتابه‌ات اسید بریزد، انگار که بیل را بردارد و تا دسته…  زندگی گاهی بی‌شعورتر از آن چیزی می‌شود که انتظارش را داری.

فرض کن یک زمانی یک نفری در زندگی‌ات بوده که داری خودت را جر می‌دهی تا فراموشش کنی. حالا آنوقت از همان موقع مدام هر کسی از راه می‌رسد حال او را از تو می‌پرسد، روی تابلوی تمام خیابان‌ها و مغازه‌ها اسم او را می‌نویسند، قیافه همه شبیه او می‌شود، تکه کلام‌های همه شبیه او می‌شود، خندیدن و راه رفتن و نگاه کردن و غر زدن و گوزیدن همه شبیه او می‌شود، زمین و زمان آهنگی که او دوست داشت را پخش می‌کند، کتابی که او دوست داشت را معرفی می‌کند، فیلمی که او دوست داشت را توصیه می‌کند. اینجاست که زندگی مقابلت می‌ایستد با لبخند انگشت وسطش را نشان‌ت می دهد.

حالا تمام اینها به کنار، تصور کن مثلا اسمش، چمیدانم، مثلا سارا دارایی ست. درست از لحظه‌ای که قصد می‌کنی فراموشش کنی نسخه‌های مشابه مثل جوش زیر بغل از همه جا می‌زنند بیرون: سارا دارابی، سارا دالانی، تارا دارایی، مانا سالاری، سارا دارایی‌زاده، سارا دارایی‌نژاد، سارا دارایی‌پور و… حالا اگر مثلا یکهو دلت بخواهد یک نفر دیگر را از ذهنت پاک کنی، مثلا ا’م‌الخبیثهء دارمانجانپوری، همه آدمها می‌روند و گم و گور می‌شوند و از در و دیوار برایت دارمانجان‌نژاد و دارمانجان‌زاده و ام‌الخبیطه و خطیبه و شلیته و سلیطه و کوفت و زهرمار بیرون می‌ریزد. اینجاست که زندگی مقابلت می‌ایستد و با لبخند حرام‌زاده‌گی‌اش را به رخ‌ت می‌کشد.

زندگی گاهی با لبخند انگشت وسطش را نشان‌ت می‌دهد. زندگی گاهی با لبخند حرام‌زاده‌گی‌اش را به رخ‌ت می‌کشد. آنوقت من و تو فکر می‌کنیم اینها همه تصادفی‌ست، اما زندگی آن گوشه نشسته و به قبر من و تو می‌خندد. کره خر!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: