سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

جوانمررررررگ

اصولا مرگ دردناک است. یعنی معمولا کم پیش می آید که مرگ کسی باعث خوشحالی دیگران شود. منظورم البته مرگ قوم و خویش و فک و فامیل و دوست و آشنا نیست. منظورم دقیقا مرگ انسانهای غریبه ای ست که خبر فوتشان را می شنویم یا عکسشان را می بینیم. ترجیح می دهم مستقیم بروم سر اصل مطلب. مقدمه چینی برای بعضی چیزها ممکن است بجای آنکه از زمختی آن بکاهد هضمش را سخت تر و ماجرا را پیچیده تر کند. اصل مطلب این است که مرگ کودکان من را ناراحت نمی کند. البته منظورم این است که از دست رفتن یک کودک تنها به اندازهء از دست دادن هر انسان دیگری می تواند برای من دردناک و ناگوار باشد. وقتی عکس دسته جمعی یک خانواده را می بینم که همگی از دنیا رفته اند، تصویر کودکی که در آغوش پدر و مادرش جا خوش کرده نمی تواند من را بیشتر از مرگ والدینش متاثر کند. وقتی عکسهای زلزله ای را می بینم که جسد کودکی زیر آوار مانده به همان اندازه ای افسوس می خورم که پیکر پیرمردی زیر خاک خوابیده باشد. زمانی که خبر فوت کودکی بر اثر یک بیماری را می شنوم بغضی که گلویم را می فشارد نمی تواند بیشتر از فوت نابهنگام فرد میانسالی باشد. مسئله برای من خیلی ساده تر از عکس العملهای پر از حسرت و افسوس آنهایی ست که مرگ یک کودک را فاجعه ای دلخراش می دانند. برای من مرگ یک کودک فقط مرگ یک انسان است. همین.

به گمانم تنها دلیلی که آدمها مرگ کودکان را فاجعه می دانند بر می گردد به خودخواهی و خودپرستی و ناتوانی خودشان. اگر شما از  مرگ کودکی غصهء مضاعف می خورید که دیگر نیست و نمی تواند آرزوهای رسوب کردهء پدر و مادرش را برآورده کند، شنیدن خبر مرگ جوان بیست و چند ساله ای که حتما ده ها آرزو داشته، آن هم آرزوهای خودش، من را چندین برابر بیشتر منقلب می کند. اگر شما را مرگ کودکی دگرگون می کند که تنها تصویرش از آینده بزرگ شدن و کسب اجازهء انجام تمام کارهای دنیاست، من را مرگ جوانی می لرزاند که برای آینده ای که دیگر ندارد نقشه ها کشیده بوده و برای آرزوهایی که هرگز محقق نخواهد شد برنامه ها ریخته بوده است. خلاصه این که دنیا را «امید» زنده نگه می دارد. مرگ هر انسان ِ امیدواری ناگوار است، به شرطی که هرکس امید را در خودش جستجو کند، نه در کودکی که هیچ درک و فهم مشخصی از این واژه ندارد.

پ.ن: بعد از زلزلهء اخیر و انتشار عکسهایش و بحث بر سر عکسی که جسد جوانی در کنار جسد یک کودک افتاده بود، این را یک گوشه ای به شکل یک نوت یادداشت کرده بودم تا یک زمانی در قالب یک پست مطرحش کنم.

5 پاسخ به “جوانمررررررگ

  1. nazanin اکتبر 29, 2012 در 8:04 ب.ظ.

    فك مي كنم محيطي كه يه آدم توش بزرگ مي شه مي تونه روي عواطفش تاثير گذار باشه
    معصوميت يه بچه به نظرم چيزيه كه تو اين جريانا ناخودآگاه بولد مي شه برا يه سري آدما
    و تو انگار جز اون دسته نيستي

  2. کلّه در ابر اکتبر 31, 2012 در 4:37 ق.ظ.

    well matrahed

  3. یه آقاهه اکتبر 31, 2012 در 5:11 ق.ظ.

    سلام این کامنتو چند روز بعد میزنم چون تو این چند روز هی میومد جلویِ چشمم واقعا چرا من همیشه از مرگ بچه ها بیشتر ناراحت میشدم اما الان میدونم . چون بچه ها نسبت به دنیای اطرافشون ناتوان تر از بزرگسالا هستن . اینه که … هیچی

  4. سودي نوامبر 1, 2012 در 1:01 ق.ظ.

    مرگ بچه ها اينروزها براي من درد أور نبوده و نيست شايد من اون خودخواهي كم كردم
    راحت ميشن

  5. samira نوامبر 9, 2012 در 10:12 ق.ظ.

    برای من مرگ هر کسی خیلی سخته … چه جوون چه پیر و چه بچه! بعضی مرگ ها چند ماهی منو فلج میکنه! خودخواهیه ولی دلیلش بیشتر نبودنشون و ندیدنشونه! اینکه دیگه نیستن، دیگه ندارمشون!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: