سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: نوامبر 2012

آخرین باری که یه آدم قابل اعتماد دیدی کی بود؟

–  آخرین باری که یه آدم قابل اعتماد دیدی کی بود؟ آدمی که بتونی روش حساب کنی.
+  امروز صبح.
–  وقتی دیدیش چیکار کردی؟
+  به چشماش خیره شدم.
–  چی بهش گفتی؟
+  نمیتونستم چیزی بگم. داشتم مسواک میزدم!
–  بعدش چیکار کردی؟
+ مسواک زدنم تموم شد، از جلوی آینه رفتم کنار.

منصفانه‌ها

–  میدونی من از تو چه انتظاری دارم؟ اینکه که دوستم داشته باشی، تکیه‌گاهم باشی، بهم توجه کنی، بهم محبت کنی، خودت رو برام جر بدی، بری بالای پشت بوم و اسم منو فریاد بزنی و با مغز خودت رو بندازی پایین.
+  اونوقت تو بجاش برای من چیکار میکنی؟
–  خب منم بهت اجازه میدم که دوستم داشته باشی، تکیه‌گاهم باشی، بهم توجه کنی، بهم محبت کنی، خودت رو برام جر بدی، بری بالای پشت بوم و اسم منو فریاد بزنی و با مغز خودت رو بندازی پایین!

بدن‌کُشی

چشم دوخته بودم به آسمان و دستها و پاهایم را به شکلی باز کرده بودم که انگار یک ستاره دریایی افتاده است روی زمین. دهانم آنقدر باز بود که اگر کسی بالای سرم می‌­ایستاد می­‌توانست مستقیم لوزالمعده­‌ام را ببیند. من پهن شده بودم روی زمین و نفسم بالا نمی­‌آمد. نمی­‌فهمیدم رفته­‌ایم آنجا مهندس شویم یا کارل لوئیس. آنوقت آنها انتظار داشتند در همان ابتدای جلسه­‌ی اول هفت-هشت بار دور زمین فوتبال بدویم. اینکه بقیه مثل اسب از پس این ماموریت غیرممکن بر می­‌آمدند که نشد ملاک سنجش توانایی­‌های یک دانشجو. من هنوز دور اول کامل نشده بود که پخش زمین شدم و در حال جان کندن به این فکر می­‌کردم که معادلات دیفرانسیل آنقدرها هم که فکر می­‌کردم وحشتناک نیست و شرف دارد به این بدن­‌کُشی لعنتی.

چشمانم را بستم تا شاید دهانم بیشتر باز شود، بلکه اکسیژن بیشتری به بدنم برسد. تا چشمانم را دوباره باز کردم آقای مربی یا استاد ورزش (یا هر چیز که آن زمان صدایش می­‌کردیم) بالای سرم ایستاده بود و از آن بالا طوری به من این پایین نگاه می­‌کرد که انگار سوسک حمام دیده است. تا آمد چیزی بگوید چشمانم را تنگ و لب و لوچه­‌ام را کج کردم و دستم را گذاشتم روی قلبم و با آه و ناله گفتم «آقا ما ناراحتی قلبی داریم» (البته این را هم یادم نمی­‌آید که در دوران دانشگاه مثل زمان مدرسه خودمان را جمع می­‌بستیم و از سوم شخص استفاده می­‌کردیم یا نه) آقای مربی گفت استراحت کن و وقتی حالت بهتر شد بیا دفتر. حالم که همان موقع بهتر شده بود، منتها برای آنکه ضایع نشوم تا آخر کلاس همانطور در حالت درازکش ماندم. بعد از کلاس لنگ لنگان رفتم پیش استاد (اینکه می­‌گویم لنگان برای این است که دقیقا نمی­دانستم کسی که ناراحتی قلبی دارد باید چگونه رفتار کند که بقیه هم متوجه بیماری‌اش بشوند) استاد نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت «اگه نمیتونی ورزش کنی از دکتر گواهی بیار»

آقای دکتر عینکش را داده بود پایین و به من، که یکی از بستگان دور همسرش بودم، طوری نگاه می­‌کرد که انگار یک موجود فضایی معصوم دارد مقابلش برای صدور مجوز زنگدی بر روی کره زمین التماس می‌کند. پرسید «یه بار دیگه بگو واسه چه درسی گواهی میخوای؟» گفتم: «ورزش». آقای دکتر سری تکان داد و سعی کرد به من بفهماند که به دروغ گواهی صادر کردن جرم است، و من هم سعی کردم او را قانع کنم که جامعه هم به مهندس احتیاج دارد، هم به ورزشکار و هیچ لزومی ندارد که همه مثل علی دایی هر دوتای اینها باشند. در انتها دلایل من و رودرواسی آقای دکتر دست در دست هم دادند تا من بتوانم گواهی را بگیرم. نتیجه آنکه آن ترم هفته­‌ای یک بار، یک ساعت و نیم، می­‌نشستم روی نیمکت و کتاب می­‌خواندم و در آخر ترم وقتی همه داشتند خودشان را تکه تکه می‌کردند تا سریعتر بدوند و زیادتر بپرند و بالاتر بجهند و بیشتر دراز نشست بروند، من روی صندلی نشسته بودم و کتاب می‌خواندم.

دو ترم بعد وقتی تربیت بدنی2 داشتم، با شوق و ذوق فوتبال را انتخاب کردم. حالا دیگر نه دور زمین، بلکه قرار بود توی زمین بدویم. حالا دیگر نباید یک نفس و بی‌هدف دور خودمان بچرخیم. نفس نداشتم، اما فرز بودم و تاثیرگذار در نوک حمله. این یعنی اوج هیجان، انتهای کار تیمی، نهایت تحرک، اصلا اول و آخر همه چی. جلسه اول، قبل از آنکه وارد زمین بشویم، کلی برای هم کری خواندیم و نقشه­‌ها کشیدیم و تیم­‌ها ساختیم و لیگ­ها ترتیب دادیم. وقتی آقای مربی وارد سالن شد، هم من او را شناختم و هم او من را. صدایم کرد و گفت «تو که ناراحت قلبی داری. برو بگیر بشین». یک نگاه به زمین چمن تر و تازه‌ انداختم که آماده‌ی چریدن بازیکنی مثل من بود و یک نگاه به استاد که داشت از روی لیست اسمها را می‌خواند. گفتم «استاد، حالمون خوب شده. دوا درمون کردیم» و در کنارش توضیحات عجیب و غریبی از یوگا و تب سوزنی و حجامت و عمل قلب باز و گیاهان دارویی و داروهای گیاهی ردیف کردم تا یک رزمنده‌ی لباس رزم پوشیده‌ی آماده برای نبرد را از جنگیدن محروم نکند. استاد البته در جواب توضیحات طولانی‌ام به ذکر «من مسئولیت قبول نمی‌کنم. برو بگیر بشین» اکتفا کرد. نتیجه آنکه آن ترم هفته­‌ای یک بار، یک ساعت و نیم، می­‌نشستم روی نیمکت و با حسرت بازی بقیه را تماشا می­‌کردم و یک خط هم از کتابی که دستم بود نمی­‌خواندم.

پ.ن: این خاطره با عنوان «یک دو سه، دو» در شماره‌ی آذرماه 91 مجله‌ی همشهری داستان، با اندکی تغییر، چاپ شده است.

خدا از ما جدا

یک زمان‌هایی در زندگی هر انسانی وجود دارد، که یقین پیدا می‌کند هیچ خدایی در هیچ جای آسمان نیست. غم انگیز اینجاست که دقیقا در همین زمان‌ها، از همین خدایی که در هیچ جای آسمان نیست، عاجزانه ترین درخواست‌ها را می‌کند تا بلکه همین زمان‌ها زودتر بگذرند.

ما، همه، درگیر ظالمانه‌ترین مسخره بازی خلقتیم.

جایی همین نزدیکی: بیمارستان

جمعیت، توی سالن انتظار بخش کت لب، نشسته و ایستاده‌اند روبروی مانیتور بزرگی که وضعیت بیماران را نمایش می‌دهد. این بخش به لبهای گربه ربطی ندارد، به قلب انسان مربوط می‌شود. اسامی، یکی از پس از دیگری، روی صفحه نقش می‌بندد و با هر اسم چند نفری نفس را حبس می‌‍‌‌کنند و چند نفری نفس راحت می‌کشند: آقای فلانی در حال عمل، خانم فلانی خروج از بخش، آقای فلانی در حال آماده شدن، خانم فلانی ورود به کت لب. جمعیت از سر و کول هم بالا می‌روند. آن گوشه همراهان یک مریض که از جنوب آمده‌اند و جمعا بیست نفر می‌شوند با یکدیگر خوش و بش می‌کنند. این طرف چند نفر نشسته‌اند و میوه پوست می‌گیرند و به هم تعارف می‌کنند. دو سه نفری توی صف تلفن ایستاده‌اند تا در خصوص وضعیت بیمارشان سئوال کنند. همه پخش شده‌اند روی صندلی‌ها و منتظر خبر جدیدی از وضعیت بیمارشان هستند. هر از گاهی درب بخش باز می‌شود، ماموری می‌آید و همراهان یک مریض را صدا می‌کند، یکی‌شان می‌رود تو و چند لحظه بعد با بیمارش که روی برانکارد دراز کشیده می‌آید می‌رود سمت آسانسور. آسانسور آن طرف سالن است. هر برانکادری که می‌آید باید از میان جمعیت بگذرد. مردم هم خوب بیمار و حال و روزش را رصد می‌کنند، انگار که می‌خواهند از او بپرسند «بیمار ما آنجا بود؟ حالش چطور است؟» امروز و در این بخش هشتاد نفر با بیماری‌های مختلف قلبی عمل یا آزمایش خواهند شد. بستگانشان پخش شده‌اند توی سالن، تعدادی رفته‌اند و عده‌ای هنوز نیامده‌اند. چند نفر تنها ایستاده‌اند، چند نفر دور هم جمع شده‌اند. شاید فکر می‌کنند هر چه همراهان یک مریض بیشتر باشند شانس موفقیت بیشتر می‌شود. قیافه‌ها، لهجه‌ها، لباسها، رفتار و حرکات تمام آدمهایی که آنجا هستند متفاوت است. اما یک چیزی همگی را آنجا جمع کرده، یک چیز مشترک، و آن نگرانی برای حال فردی‌ست که اسم و وضعیتش روی مانیتور نقش می‌بندد.

درب بخش باز می‌شود و دو مامور می‌آیند و با صدای بلند می‌گویند اینجا را ترک کنید. من نگران می‌شوم! وقتی با اعتراض مردم مواجه می‌شوند می‌گویند فقط برای 5 دقیقه و بعد دوباره برگردید همینجا و به نگرانیتان ادامه دهید. من نگران‌تر می‌شوم!  باز هم اعتراض و اینبار می‌گویند می‌خواهند اشعه بزنند. و من نگران‌ترین می‌شوم! مردم وسایلشان را روی صندلی‌ها می‌گذارند و از سالن بیرون می‌زنند. اینطور که بنظر می‌آید آنها بر خلاف من معتقدند که نگران بودن در وضعیت ایستاده خیلی بدتر از نگرانی در حالت نشسته است. اگر کسی به هر دلیلی از روی صندلی بلند شود چند نفر از در و دیوار هجوم می‌آورند تا مبادا صندلی برای چند لحظه بی‌صاحب بماند. آدمها ترجیح می‌دهند وسایلشان را گم کنند، اما جای نشستنشان را از دست ندهند. همه از سالن خارج می‌شوند و من همچنان نگران‌ترینم.

دو دقیقه نشده که همان دو مامور می‌آیند و مردم را دوباره به سالن دعوت می‌کنند. همه هجوم می‌برند تا دوباره به همان حالت نگران اما پایدار قبلی خود باز گردند. آدمها از اشعه‌ای صحبت می‌کنند که باعث شده برای چند لحظه از سالن خارج شوند. از نکات ایمنی و بهداشتی و مراقبتی و مواظبتی و احتیاطی و کوفتی و زهرماری. تحلیل می‌کنند و می‌برند و می‌دوزند و از تجربیات و دانسته‌هایشان می‌گویند. من اما نگران ایستاده‌ام آن کنار. می‌دانم که اینها نمایش است. می‌دانم که هیچ اشعه‌ای در کار نیست. می‌دانم که وقتی بیماری زیر عمل از دنیا می‌رود، فوت می‌کند، می‌میرد، قلبش از کار می‌ایستد، می‌رود و دیگر باز نمی‌گردد، منحنی قلبش بصورت خط در می‌آید، جسدش را از میان ده‌ها جفت چشم نگران به سمت آسانسور نمی‌برند، مراعات می‌کنند، ملاحظه می‌کنند. صلاح نیست، درست نیست، نامردی و غلط است. حالا همراهان آن مرحوم در میان همین جمعیت نشسته‌اند، شاید هم ایستاده‌اند، شاید میوه پوست می‌گیرند، شاید گپ می‌زنند،‌ شاید دعا می‌خوانند، شاید همان آقا باشد، یا این خانم، شاید… شاید من باشم!

چند لحظه بعد همراهان یک بیمار را صدا می‌کنند. دسته جمعی می‌آیند جلوی درب بخش و یک نفرشان داوطلب است که برود داخل. می گویند اینجا نه، باید بروید سمت دیگر بیمارستان. آنها بدون سئوال و با عجله از سالن خارج می‌شوند. هیچ کس حواسش نیست، من اما نفس راحتی می‌کشم.

نه اینکه غلط باشه‌ها… قشنگ نیست!

آره نوکرتم… شما شنیدی، مام شنیدیم. سبزی پلو رو یا با ماهی میخورن یا با ماست. میگن این دوتا با هرچی بسازن، با هم نمیسازن. یعنی اصن این دو تا رو انگاری کنار هم بذاری همو گاز میگیرن. نه اینکه خودشون بخوان، دیگه حالا طبیعتشون اینطوریه بدبختا. من نمیگم که، همه میگن، از همون قدیم هم میگن. سبزی پلو رو هم که دیدی عجب نامردیه، اگه ماهی باشه که دیگه سراغ ماست نمیره. نه اینکه به زبون بیاره‌ها، معلومه! مام که بحثی نداریم. اون سبزی پلوئه حتما خودش میدونه داره چیکار میکنه دیگه. بالاخره هرچی باشه سبزی پلو سبزی پلوئه، عدس پلو که نیست! عقلش میرسه که ماست و ماهی رو نباید با هم بخواد. حالا اینکه همیشه وقتی حرف انتخاب میشه اون میره صاف انگشت میذاره رو ماهی بحثش جداس. حالا اگه ماهی نباشه خودشو جر میده واسه ماستا! میدونی… قشنگ نیست! نه اینکه غلط باشه‌ها… قشنگ نیست! داد و هوار نه حالا، اما بالاخره یه کم دلخوری رو که داره. اینطور مواقع ما بعنوان یه سطل ماست، شما رو منظورم نیست، شما که قزل آلایی، خودمو عرض میکنم، ترجیح میدیم جلو جمع مسخره نشیم و وا نستیم رو میز و زورزورکی  این نابرابری رو ببینیم. ما خودمون آروم و بی صدا بلند میشیم و برمیگردیم تو یخچال. خواستم فقط گفته باشم یه موقعی، محض تظاهر به مرام هم که شده، خواستین دنبال ما بگردین… ما تو یخچالیم.

گاهی، یک خیال واهی

گاهی آدم خودش را در موقعیتی قرار می‌دهد که نباید می‌داده، گهی می‌خورد که نباید می‌خورده، غلطی می‌کند که نباید می‌کرده… گاهی آدم مدام به داده‌ها و خورده‌ها و کرده‌هایش فکر می‌کند… اعصابی که داده، حسرتی که خورده، ناله‌هایی که کرده… گاهی آدم با خودش یار می‌شود و بر علیه پشیمانی و شرمندگی می‌نشیند سر یک میز و حکم می‌زند و هفت – هیچ می‌بازد… گاهی آدم از پشیمانی و شرمندگی می‌بازد… گاهی آدم روی هیچ می‌بازد… گاهی آدم، فقط آدم است و نه چیزی بیشتر.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: