سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

جایی همین نزدیکی: بیمارستان

جمعیت، توی سالن انتظار بخش کت لب، نشسته و ایستاده‌اند روبروی مانیتور بزرگی که وضعیت بیماران را نمایش می‌دهد. این بخش به لبهای گربه ربطی ندارد، به قلب انسان مربوط می‌شود. اسامی، یکی از پس از دیگری، روی صفحه نقش می‌بندد و با هر اسم چند نفری نفس را حبس می‌‍‌‌کنند و چند نفری نفس راحت می‌کشند: آقای فلانی در حال عمل، خانم فلانی خروج از بخش، آقای فلانی در حال آماده شدن، خانم فلانی ورود به کت لب. جمعیت از سر و کول هم بالا می‌روند. آن گوشه همراهان یک مریض که از جنوب آمده‌اند و جمعا بیست نفر می‌شوند با یکدیگر خوش و بش می‌کنند. این طرف چند نفر نشسته‌اند و میوه پوست می‌گیرند و به هم تعارف می‌کنند. دو سه نفری توی صف تلفن ایستاده‌اند تا در خصوص وضعیت بیمارشان سئوال کنند. همه پخش شده‌اند روی صندلی‌ها و منتظر خبر جدیدی از وضعیت بیمارشان هستند. هر از گاهی درب بخش باز می‌شود، ماموری می‌آید و همراهان یک مریض را صدا می‌کند، یکی‌شان می‌رود تو و چند لحظه بعد با بیمارش که روی برانکارد دراز کشیده می‌آید می‌رود سمت آسانسور. آسانسور آن طرف سالن است. هر برانکادری که می‌آید باید از میان جمعیت بگذرد. مردم هم خوب بیمار و حال و روزش را رصد می‌کنند، انگار که می‌خواهند از او بپرسند «بیمار ما آنجا بود؟ حالش چطور است؟» امروز و در این بخش هشتاد نفر با بیماری‌های مختلف قلبی عمل یا آزمایش خواهند شد. بستگانشان پخش شده‌اند توی سالن، تعدادی رفته‌اند و عده‌ای هنوز نیامده‌اند. چند نفر تنها ایستاده‌اند، چند نفر دور هم جمع شده‌اند. شاید فکر می‌کنند هر چه همراهان یک مریض بیشتر باشند شانس موفقیت بیشتر می‌شود. قیافه‌ها، لهجه‌ها، لباسها، رفتار و حرکات تمام آدمهایی که آنجا هستند متفاوت است. اما یک چیزی همگی را آنجا جمع کرده، یک چیز مشترک، و آن نگرانی برای حال فردی‌ست که اسم و وضعیتش روی مانیتور نقش می‌بندد.

درب بخش باز می‌شود و دو مامور می‌آیند و با صدای بلند می‌گویند اینجا را ترک کنید. من نگران می‌شوم! وقتی با اعتراض مردم مواجه می‌شوند می‌گویند فقط برای 5 دقیقه و بعد دوباره برگردید همینجا و به نگرانیتان ادامه دهید. من نگران‌تر می‌شوم!  باز هم اعتراض و اینبار می‌گویند می‌خواهند اشعه بزنند. و من نگران‌ترین می‌شوم! مردم وسایلشان را روی صندلی‌ها می‌گذارند و از سالن بیرون می‌زنند. اینطور که بنظر می‌آید آنها بر خلاف من معتقدند که نگران بودن در وضعیت ایستاده خیلی بدتر از نگرانی در حالت نشسته است. اگر کسی به هر دلیلی از روی صندلی بلند شود چند نفر از در و دیوار هجوم می‌آورند تا مبادا صندلی برای چند لحظه بی‌صاحب بماند. آدمها ترجیح می‌دهند وسایلشان را گم کنند، اما جای نشستنشان را از دست ندهند. همه از سالن خارج می‌شوند و من همچنان نگران‌ترینم.

دو دقیقه نشده که همان دو مامور می‌آیند و مردم را دوباره به سالن دعوت می‌کنند. همه هجوم می‌برند تا دوباره به همان حالت نگران اما پایدار قبلی خود باز گردند. آدمها از اشعه‌ای صحبت می‌کنند که باعث شده برای چند لحظه از سالن خارج شوند. از نکات ایمنی و بهداشتی و مراقبتی و مواظبتی و احتیاطی و کوفتی و زهرماری. تحلیل می‌کنند و می‌برند و می‌دوزند و از تجربیات و دانسته‌هایشان می‌گویند. من اما نگران ایستاده‌ام آن کنار. می‌دانم که اینها نمایش است. می‌دانم که هیچ اشعه‌ای در کار نیست. می‌دانم که وقتی بیماری زیر عمل از دنیا می‌رود، فوت می‌کند، می‌میرد، قلبش از کار می‌ایستد، می‌رود و دیگر باز نمی‌گردد، منحنی قلبش بصورت خط در می‌آید، جسدش را از میان ده‌ها جفت چشم نگران به سمت آسانسور نمی‌برند، مراعات می‌کنند، ملاحظه می‌کنند. صلاح نیست، درست نیست، نامردی و غلط است. حالا همراهان آن مرحوم در میان همین جمعیت نشسته‌اند، شاید هم ایستاده‌اند، شاید میوه پوست می‌گیرند، شاید گپ می‌زنند،‌ شاید دعا می‌خوانند، شاید همان آقا باشد، یا این خانم، شاید… شاید من باشم!

چند لحظه بعد همراهان یک بیمار را صدا می‌کنند. دسته جمعی می‌آیند جلوی درب بخش و یک نفرشان داوطلب است که برود داخل. می گویند اینجا نه، باید بروید سمت دیگر بیمارستان. آنها بدون سئوال و با عجله از سالن خارج می‌شوند. هیچ کس حواسش نیست، من اما نفس راحتی می‌کشم.

6 پاسخ به “جایی همین نزدیکی: بیمارستان

  1. nasrin نوامبر 13, 2012 در 3:13 ب.ظ.

    درون من زنی زندگی میکند که هر روز صبح که با چشم های پف کرده لحاف را روی سرم می کشم برایم عذا میگیرد او منتظر است هر روز خبر مرگ مرا بشنود او نگران است مرگ من او را به کشتن بدهد …!

  2. Hadi نوامبر 13, 2012 در 5:31 ب.ظ.

    یعنی انگار درست فهمیدم شاید …. !
    انگاری خودت زیر عمل بودی ، و موقع بیهوشی اومدی تو سالن انتظار منتظر خبر خودت بودی !! ( البته خدا نکنه … ) ولی به یه دلیلی رفتی بیمارستان دیگه .. /

  3. من نوامبر 14, 2012 در 10:01 ق.ظ.

    بدترین روزای زندگیه اونایی که میرن اونطرف سالن

  4. سودي نوامبر 15, 2012 در 8:35 ق.ظ.

    حالم بد شد دستم عرق كرد يخ زدم
    من از بيمارستان بدم مياد نوشته ات استرس داد فشار داشت چقدر خوب اونجا بودم
    حس كردم
    كنار يه ستون رو زمين نشسته بودم
    لعنت به بوي مرگ
    بوش مي اومد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: