سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بدن‌کُشی

چشم دوخته بودم به آسمان و دستها و پاهایم را به شکلی باز کرده بودم که انگار یک ستاره دریایی افتاده است روی زمین. دهانم آنقدر باز بود که اگر کسی بالای سرم می‌­ایستاد می­‌توانست مستقیم لوزالمعده­‌ام را ببیند. من پهن شده بودم روی زمین و نفسم بالا نمی­‌آمد. نمی­‌فهمیدم رفته­‌ایم آنجا مهندس شویم یا کارل لوئیس. آنوقت آنها انتظار داشتند در همان ابتدای جلسه­‌ی اول هفت-هشت بار دور زمین فوتبال بدویم. اینکه بقیه مثل اسب از پس این ماموریت غیرممکن بر می­‌آمدند که نشد ملاک سنجش توانایی­‌های یک دانشجو. من هنوز دور اول کامل نشده بود که پخش زمین شدم و در حال جان کندن به این فکر می­‌کردم که معادلات دیفرانسیل آنقدرها هم که فکر می­‌کردم وحشتناک نیست و شرف دارد به این بدن­‌کُشی لعنتی.

چشمانم را بستم تا شاید دهانم بیشتر باز شود، بلکه اکسیژن بیشتری به بدنم برسد. تا چشمانم را دوباره باز کردم آقای مربی یا استاد ورزش (یا هر چیز که آن زمان صدایش می­‌کردیم) بالای سرم ایستاده بود و از آن بالا طوری به من این پایین نگاه می­‌کرد که انگار سوسک حمام دیده است. تا آمد چیزی بگوید چشمانم را تنگ و لب و لوچه­‌ام را کج کردم و دستم را گذاشتم روی قلبم و با آه و ناله گفتم «آقا ما ناراحتی قلبی داریم» (البته این را هم یادم نمی­‌آید که در دوران دانشگاه مثل زمان مدرسه خودمان را جمع می­‌بستیم و از سوم شخص استفاده می­‌کردیم یا نه) آقای مربی گفت استراحت کن و وقتی حالت بهتر شد بیا دفتر. حالم که همان موقع بهتر شده بود، منتها برای آنکه ضایع نشوم تا آخر کلاس همانطور در حالت درازکش ماندم. بعد از کلاس لنگ لنگان رفتم پیش استاد (اینکه می­‌گویم لنگان برای این است که دقیقا نمی­دانستم کسی که ناراحتی قلبی دارد باید چگونه رفتار کند که بقیه هم متوجه بیماری‌اش بشوند) استاد نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت «اگه نمیتونی ورزش کنی از دکتر گواهی بیار»

آقای دکتر عینکش را داده بود پایین و به من، که یکی از بستگان دور همسرش بودم، طوری نگاه می­‌کرد که انگار یک موجود فضایی معصوم دارد مقابلش برای صدور مجوز زنگدی بر روی کره زمین التماس می‌کند. پرسید «یه بار دیگه بگو واسه چه درسی گواهی میخوای؟» گفتم: «ورزش». آقای دکتر سری تکان داد و سعی کرد به من بفهماند که به دروغ گواهی صادر کردن جرم است، و من هم سعی کردم او را قانع کنم که جامعه هم به مهندس احتیاج دارد، هم به ورزشکار و هیچ لزومی ندارد که همه مثل علی دایی هر دوتای اینها باشند. در انتها دلایل من و رودرواسی آقای دکتر دست در دست هم دادند تا من بتوانم گواهی را بگیرم. نتیجه آنکه آن ترم هفته­‌ای یک بار، یک ساعت و نیم، می­‌نشستم روی نیمکت و کتاب می­‌خواندم و در آخر ترم وقتی همه داشتند خودشان را تکه تکه می‌کردند تا سریعتر بدوند و زیادتر بپرند و بالاتر بجهند و بیشتر دراز نشست بروند، من روی صندلی نشسته بودم و کتاب می‌خواندم.

دو ترم بعد وقتی تربیت بدنی2 داشتم، با شوق و ذوق فوتبال را انتخاب کردم. حالا دیگر نه دور زمین، بلکه قرار بود توی زمین بدویم. حالا دیگر نباید یک نفس و بی‌هدف دور خودمان بچرخیم. نفس نداشتم، اما فرز بودم و تاثیرگذار در نوک حمله. این یعنی اوج هیجان، انتهای کار تیمی، نهایت تحرک، اصلا اول و آخر همه چی. جلسه اول، قبل از آنکه وارد زمین بشویم، کلی برای هم کری خواندیم و نقشه­‌ها کشیدیم و تیم­‌ها ساختیم و لیگ­ها ترتیب دادیم. وقتی آقای مربی وارد سالن شد، هم من او را شناختم و هم او من را. صدایم کرد و گفت «تو که ناراحت قلبی داری. برو بگیر بشین». یک نگاه به زمین چمن تر و تازه‌ انداختم که آماده‌ی چریدن بازیکنی مثل من بود و یک نگاه به استاد که داشت از روی لیست اسمها را می‌خواند. گفتم «استاد، حالمون خوب شده. دوا درمون کردیم» و در کنارش توضیحات عجیب و غریبی از یوگا و تب سوزنی و حجامت و عمل قلب باز و گیاهان دارویی و داروهای گیاهی ردیف کردم تا یک رزمنده‌ی لباس رزم پوشیده‌ی آماده برای نبرد را از جنگیدن محروم نکند. استاد البته در جواب توضیحات طولانی‌ام به ذکر «من مسئولیت قبول نمی‌کنم. برو بگیر بشین» اکتفا کرد. نتیجه آنکه آن ترم هفته­‌ای یک بار، یک ساعت و نیم، می­‌نشستم روی نیمکت و با حسرت بازی بقیه را تماشا می­‌کردم و یک خط هم از کتابی که دستم بود نمی­‌خواندم.

پ.ن: این خاطره با عنوان «یک دو سه، دو» در شماره‌ی آذرماه 91 مجله‌ی همشهری داستان، با اندکی تغییر، چاپ شده است.

12 پاسخ به “بدن‌کُشی

  1. Saba Safari نوامبر 18, 2012 در 10:09 ب.ظ.

    اصن من به بدترین شکل ممکن به تو افتخار می کنم! نویسنده ی شماره ی یک مملکت!

  2. Hadi نوامبر 24, 2012 در 1:43 ق.ظ.

    فوتوتاتم را آرزوست … !×

  3. میم.ح نوامبر 24, 2012 در 10:15 ب.ظ.

    راستش بدم میاد از اینکه حرفی رو بزنم فقط برای اینکه زده باشم!..یعنی باید تمام ِتمام وجودم حرفی رو بخواهد برای زدن که من بزنم!..حالا اینارو گفتم چون الان فقط دوس داشتم بگم : من این خاطره رو دوس دارم … نمیدوم چرا ولی منو یاد آهنگ sleeping in the fire از w.a.s.p میندازه..او قسمتی که گیتارسولو میزنه از دقیقه 2:06 هست فک میکنم…خوندن آدما از پشت کلمات ، مثل قائم کردن حرفا پشت نُت هاست..وقتی دارم میخونم مخصوصا شما رو ، همیشه نت ها جلوی چشمم میرقصن و من هر دفعه یاد یه قطعه می افتم…

  4. فاطمه نوامبر 25, 2012 در 1:33 ق.ظ.

    چه جالب وقتی این پست رو خوندم همشهری داستان این شماره بغل تختم بود سریع بازش کردم دیدمش انگار که کشف خودم باشه کلی ذوق کردم!

  5. nasrin نوامبر 29, 2012 در 1:54 ب.ظ.

    آخه تو چرا انقدر قشنگ کلمات رو میرقصونی ؟ اینجا رو که میخونم احساس میکنم تو قلم به دست در نقش رهبر ارکستر وایسادی جلوی یه کتاب کلمه ی ننوشته و با هر اشاره ی دستت یک موسیقی شکل میگیره ، انگار حرف ها رو به هم اغوشی دعوت میکنی و از هر هم اغوشی کلمه ای بکر به دنیا می آری …. هووووووووم دوست دارم نوشته هات رو ناشناس ترین دوست دنیا !

  6. نرگس دسامبر 25, 2012 در 5:07 ب.ظ.

    چشم رو کلمات لیز میخورن و به اخر میرسن🙂 یاد ترم اول افتادم اما ما فقط اون روز به این فکر می کردیم که چقد بدبختیم و روز نحسی هست اون روز :)))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: