سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

چیست که نه شاخ دارد، نه دم؟

شک نکنید! مطمئن باشید! اگر سرطان به اندازه‌ای وحشتناک است که اسمش به تنهایی (بدون پسوندهای خون و استخوان و ریه و پوست و پروستات و رحم و پستان و بیضه و مقعد و غیره و ذالک) می‌تواند شما را تا مرز جنون بترساند، اگر نامهای آتلکتازی و پورپورای هنوخ شوئن لاین و دیستروفی ماهیچه‌ای فاسیو اسکاپولو هومورا به حدی عجیب و ناشناخته‌اند که در مقابلشان بجای درد و رنج و فلاکت، احساس حماقت و ضعف اطلاعات می‌کنید، اگر اسامی قانقاریا و کفگیرک و رقصاک و جفت سر راهی بجای آنکه شما را بترسانند، بامزه و مضحک بنظر می‌رسند، اگر ایدز به اندازه‌ای مشمئز کننده است که حتی برای تکرار اسمش کمی تعلل و درنگ می‌کنید، اگر انواع نقص عضو، از کوری و کری و لالی گرفته تا قطع نخاع و فلجی، به اندازه‌ای دور از ذهن و غیر قابل درک هستند که تصورش هم موهای ریخته‌تان را بر روی شانه و کف وان حمام سیخ می‌کند، در ازای همه آنها افسردگی نه شاخ دارد، نه دم. نه اسمش عجیب است، نه آنقدر دور که نتوانید تصورش کنید. آرام می‌آید، آرام می‌نشیند و چنان سنگین و با وقار خودش را بر روی زندگیتان پخش می‌کند که حتی قدرت انکار کردنش را هم از دست می‌دهید. نه نیاز به کنج خلوت یک اتاق تاریک دارد و نه شلوغی و هیاهو مزاحم پیشرفتش می شود. نه نیاز به گریه دارد و نه خنده می‌تواند منکرش شود. باور کنید، افسردگی اصلا عجیب نیست. از خیلی چیزهایی که هر روز با آن روبرو هستید باور پذیرتر و قابل فهم‌تر است.

شک نکنید! گاهی اوقات زندگیتان مسیری را طی می‌کند سالم‌ترین، بی‌خطرترین، قابل هضم‌ترین و اجتناب ناپذیرترین عکس‌العمل همان افسرده شدن است.

پ.ن: یکی از پستهای قدیمی با حال و هوای جدید، مربوط به وبلاگ مرحومم: جاسوس اجاره‌ای.

5 پاسخ به “چیست که نه شاخ دارد، نه دم؟

  1. Amir Emad ژانویه 3, 2013 در 6:02 ب.ظ.

    عالی مثل همیشه
    کم می نویسی چرا؟
    اون ستون بهترین مطالبی که خواندم رو هم که برداشتی !!
    دلمون زود زود تنگ میشه برات

  2. nasrin ژانویه 3, 2013 در 9:06 ب.ظ.

    برای حال و روز ناخواسته ی این روزهایم ، نمی دانم یک سیلی بسنده می کند یا نه ؟!
    اگر به باد کتکم بگیری چطور؟! یا اصلن از قابِ این احساس لعنتی حلق آویزم کنی … ؟! زندگی ام را بستانی و از این حال و روز بد ، از این بی احساسی مطلق رهایم کنی …
    این روزها ، حرف هایم شعر نمی شوند ، واژه هایم گریخته اند از من ، گویا در درون من مهمانی ناخواسته زندگی میکند …
    کسی در گلویم ذغال میگدازدو خاکستر فوت میکند در چشمانم ،گویا کسی دل کباب میکند در درونم ..!
    این روزها ، خوب یا بد میان احساساتم ، انقلاب عظیمی برپاست… خودِ این روزهایم را دوست نمی دارم ! همه را میرنجانم با میل به تنهایی ام ، شعر هایم نیز گریخته اند از من و کاغذ سفید امضایم مرا مچاله درسطر هایش به بند کشیده …
    دلم برای نوشتن لبخندهایم تنگ شده ، کسی لطفا مرا به زندگی بازگرداند …

    پ ن : نمی دونم کی مبتلا شدم ! اما وقتی به خودم اومدم دیگه تمام وجودم درگیرش شده بود …

    • سراب ساز سودا ستیز ژانویه 14, 2013 در 9:21 ق.ظ.

      من الان لال شدم نسرین … ببین … اه …

      • nasrin ژانویه 17, 2013 در 11:09 ب.ظ.

        لال نباش! تو همیشه احساس منو بیدار میکنی با یه تلنگر ، با یه حرف و یا کلمه ای که آغشته به جادوی تو هست … روزی چند بار میام اینجا ! فک کنم معتاد شدم به هوای کلمات ِ اینجا …

      • سراب ساز سودا ستیز ژانویه 19, 2013 در 11:32 ب.ظ.

        لال شدن میتونه یکی از بهترین عکس العملها توی این موقعیت باشه. بگی نه اشتباه میکنی؟ خودت میدونی که اشتباهی در کار نیست. بگی همه چیز درست میشه؟ خودت میدونی که اینجای فیلم هالیوودی نمیسازن. بگی حرفت رو میفهمم؟ آدم خودش رو تو ناراحتی دیگران شریک بدونه انگار میخواد از اصل ماجرا کم کنه و خودش رو نزدیک نشون بده… پس باید لال شه. نه؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: