سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: فوریه 2013

خاطره‌سازهای بی‌خاطره

عروسکها قابلیت عجیبی دارند در بیرون کشیدن غم و دردی که زیر خروارها زمان مدفون شده‌ است. بغل کردن‌ها، بوسیدن‌ها، نمایش‌ها، خاله بازی‌ها، جنگها و سناریوها، عطر و بوی کودکی را فرو کرده‌اند در این جانوران بی‌جان، در این سرگرمی‌ها خون‌سرد، در این خاطره‌سازهای بی‌خاطره. عطر و بویی که نیست می‌شوند، به همان سرعتی که کودکی نیست می‌شود. عروسکها فراموش می‌شوند. عروسکها گم می‌شوند، خراب می‌شوند، کثیف می‌شوند، پاره می‌شوند، شکسته می‌شوند. عروسکها، سالها و سالها، مثل یک جسد، مثل یک جسد مسخره، با حالت و ژست و فیگور مسخره، می‌افتند توی یک جعبه، گوشه‌ی یک انباری یا زیرزمین، و با چشمهای تهی خیره می‌شوند به یک نقطه، یک امتداد تاریک. عروسکها وقتی دوباره پیدا می‌شوند که دیگر لطیف نیستند، زیبا نیستند، سالم نیستند، تمیز نیستند. عروسکها مرده‌اند.

عروسکها پیدا می‌شوند، درست می‌شوند، تمیز می‌شوند، دوخته می‌شوند، تعمیر می‌شوند. عروسکها به ارث می‌رسند، صاحب جدیدی پیدا می‌کنند، با بغل‌ها، بوسه‌ها، نمایش‌ها، بازی‌ها، جنگها و سناریوهای تازه. عروسکها دیگر مثل روز اولشان نمی‌شوند. عروسکها حالا بی‌حوصله‌اند، خسته‌اند، غمگین‌اند، ترسناکند، مهربان نیستند. عروسکها دیگر بوی کودکی را نمی‌گیرند. عروسکها برای همیشه مرده‌اند… آن جانوران بی‌جان، آن سرگرمی‌ها خون‌سرد، آن خاطره‌سازهای بی‌خاطره.

چشم چپم، حرف راستم

اولش خیلی ساده شروع شد. یعنی وقتی که شروع شد اصلا قرار نبود تبدیل به آغاز چیزی شود. یعنی مسئله اصلا در حد و اندازه‌ای نبود که بخواهد بیشتر از لیاقتش جلب توجه کند. ماجرا اینکه خیلی بی‌دلیل و کاملا ناگهانی و بدون مقدمه‌چینی چشم چپم دردش گرفت، همین. یعنی اول درد نمی‌کرد، اما یک لحظه بعد درد می‌کرد. یعنی مثلا انگار یک نفر حواسش نبوده و پایش گیر کرده به سیمی که آنطرفش چشم چپ من بوده و حالا چشم چپم نه درست باز می‌شود و نه اشکش بند می‌آید. اینطور مواقع بهترین طبیب و علاج همه‌ی دردها «خواب» است.  یعنی اصلا خواب این قابلیت را دارد که شب که شد سرطان پانکراس و قانقاریای مرغی و مرگ انتحاری بگیرید، بعد بخوابید و صبح بیدار ‌شوید و سالم و سرحال به تصویرتان در آینه لبخند بزنید. البته که این نسخه برای من جوابی نداشت. صبح که بیدار شدم، چشم چپم قرمز، پر اشک، متورم، دردناک، سوزناک و نیمه بسته بود.

دکتر گفت فکر کنم چیزی در چشمت فرو رفته. یک گوش پاک کن از روی میز کثیفش برداشت و بدون هیچ بی‌حسی موضعی فرو کرد در چشم چپ من. سرم را عقب کشیدم و اعتراض کردم و غر زدم که آقای دکتر کمی دقیقتر نگاه کن. مطمئنی چیزی آنجاست؟ آقای دکتر هم کمی دقیقتر نگاه کرد و حکم داد: گل مژه از تو زده‌ای! یعنی توی چشمت گل مژه زده. یعنی باید صبر کنی خود به خود خوب شود. یعنی بیا این یکی دو تا قطره را بگیر و بچکان توی چشم چپت، اما فرصت بده خودش درست شود. انگار فقط اولش ساده بود. حالا دنباله‌اش کمی پیچیده بنظر می‌رسید.

حالا سه روز از اولش گذشته و چشم چپ من قرمزتر، پراشک‌تر، متورم‎‌تر، دردناکتر، سوزناکتر و کاملا بسته شده است. سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم. گل مژه که این مسخره بازی‌ها را ندارد! احتمالا فکر می‌کنم اگر به «گل مژه» رو بدهم، پس فردا «تنه‌ی درخت حلق» یا مثلا «کاکتوس باسن» می‌زنم. دستمال گذاشته‌ام روی چشمم، مدام اشکم را پاک می‌کنم و بدون توجه به دردی که امانم را بریده، کافه و رستوران می‌روم، رانندگی می‌کنم، برنامه می‌گذارم و آفتاب بالانس می‌زنم. انگار فقط اولش ساده و دنباله‌‌اش پیچیده بود. حالا بقیه‌اش کمی عجیب بنظر می‌رسید.

به این نتیجه رسیده‌ام که انگار چندان تبحری در تشخیص موقعیت فعلی و درک شرایط موجود ندارم. یعنی چهار روز طول می‌کشد تا این فکر در ذهنم شکوفه بزند که ممکن است تشخیص آن دکتر، که البته چشم پزشک هم نبود، غلط باشد. حالا اگر کمی ته گلویم می‌خوارید یا آرنجم گزگز می‌کرد روزی سه وعده دکتر می‌رفتم. نمی‌دانم چه مرضی‌ست که چشم به این مهمی را منتظر نشسته‌ام خود مادر مرده‌اش خوب شود. نتیجه آنکه بالاخره بعد از سه روز، شب حدود ساعت ده، تحملم تمام می‌شود و می‌روم اورژانس بیمارستان چشم پزشکی. دکتر چانه و پیشانی‌ام را روی دستگاهش تنظیم می‌کند و یک نظر به چشم چپم می‌اندازد و خیلی خونسرد می‌گوید «یه تیکه پلاستیک قرنیه‌ت رو سوراخ کرده، رفته نشسته توی چشمت، کمی هم دورش عفونت کرده. همین». انگار فقط اولش ساده و دنباله‌اش پیچیده و بقیه‌اش عجیب بود. حالا ادامه‌اش کمی وحشتناک بنظر می‌رسید.

دکتر چند باری قطره بی‌حسی را در چشمم چکاند. یعنی آنقدر چکاند که از گوشه‌ی چشمم رفت تو و از حلقم زد بیرون و نصف لب و لوچه‌ام را هم بی‌حس کرد. دست انداخت و یک سوزن سرنگ برداشت، سرش را کند و آورد سمت چشم چپ من. اگر فکر می‌کنید می‌توانید ترس و وحشت من را در آن لحظه حدس و تخمین بزنید، باید بگویم که بروید درتان را بگذارید. یعنی اگر احساس می‌کنید جوانهای مردم گلوله در مغزشان رفته و سوزن در چشم که چیز مهمی نیست، باید بگویم که درتان را بردارید و یک دسته بیل در ماتحتتان فرو کنید و دوباره درتان را بگذارید. دکتر برای اینکه کمی به منی که دست و پایم می‌لرزید دلداری بدهد، توضیح داد که «با این سوزن یه کم قرنیه‌ت رو می‌تراشم، بعد فرو می‌کنمش زیر اون چیزی که تو چشمته و می‌کشمش بیرون» بنظرم اینجا بود که قالب و ماهیت و هستی و وجودم به یک باره تهی شد. حالا او سوزن را فرو کرده توی چشم چپ من و مشغول هم‌زدن قرنیه‌ام است، ذهن من رفته آنجا که الان که اینقدر حواسش را جمع کرده، اگر موبایلش زنگ بخورد و یکهو دستش بپرد، یا مثلا اگر عطسه‌اش بگیرد چه بلایی سر من می‌آید. انگار فقط اولش ساده و دنباله‌اش پیچیده و بقیه‌اش عجیب و ادامه‌اش وحشتناک بود. حالا عاقبتش دلخراش بنظر می‌رسید.

چند دقیقه که گذشت و اثر قطره‌ی بی‌حسی گم و گور شد، چشم چپم قرمزترین، پر اشک‌ترین، متورم‌ترین، دردناک‌ترین، سوزناک‌ترین و منهدم شده بود. اینطور مواقع بهترین طبیب و علاج همه‌ی دردها «خواب» است. یعنی اصلا خواب این قابلیت را دارد که شب که شد سرطان پانکراس و قانقاریای مرغی و مرگ انتحاری بگیرید، بعد بخوابید و صبح بیدار ‌شوید و سالم و سرحال به تصویرتان در آینه لبخند بزنید. این نسخه اینبار جواب داد. صبح که بیدار شدم، چشم چپم نه قرمز بود، نه پر اشک، نه متورم، نه دردناک، نه سوزناک و نه بسته. ایستاده بودم جلوی آینه، اما حوصله لبخند زدن به تصویرم را نداشتم.

این نوشته به کسی بر نمی‌خورد

اصولا سالروز تولد چیز مسخره‌ای‌ست. یعنی باید خیلی خوش خوشانتان باشد و دنیا به کامتان باشد و زندگی‌تان باغ و بستان باشد و روزگارتان گل و بلبل باشد و جیب‌تان پر پول و پله باشد و شانس‌تان توپ و تپل باشد و دل‌تان شنگول و منگول باشد و مغزتان حبه‌ی انگور که از به دنیا آمدن خودتان ذوق زده باشید و نیشتان تا خط چشم‌تان باز باشد. اصولا سالگرد تولد باید برای خود آدم چیز مسخره‌ای باشد، اما دیگران حق ندارند در مورد تولد شما اینگونه فکر کنند. یعنی معنی ندارد که خودتان از آمدن و بودن خودتان ذوق مرگ باشید. باید ببینید که دیگران چقدر از آمدن و بودن شما خوشحال هستند. روز تولد شما برای شماست، برای خود خودتان. یک برگه روی تقویم که فقط برای شماست. نه عید و کریسمس است که همگانی باشد، نه سالگرد آشنایی و ولنتاین دو نفره. روز تولدتان روز شماست، نه برای آنکه بخاطرش ذوق مرگ شوید، بلکه به این دلیل که این فرصت را داشته باشید که از خوشحالی دیگران، بخاطر وجودتان در زندگی‌شان، خر غلت بزنید.

اصولا سالروز تولد چیز مسخره‌ای‌ست. هیچوقت انتظارات آدم از این روز و در این روز برآورده نمی‌شود. بله! من از آن آدمهای بی‌شعوری هستم که از اطرافیانم، بسته به نوع و فاصله و عمق و مدت حضورشان در زندگی‌ام، انتظار دارم و این حق را به آنها می‌دهم که در مقابل از من هم انتظار داشته باشند. آنوقت هر سال ماجرا طوری می‌شود که یک روز بعد از تولد دلم می‌خواهد یک بازنگری جدی و اصولی در روابطم داشته باشم، با این رفیق و رفقای گهی که دارم. که یادشان می‌رود این روز چقدر برای من مهم است. که حداقل فقط همین یک روز از سال را مثل آدم برایم رفاقت کنند. اما معمولا نتیجه شبیه کمدی تراژدی‌های لوس و بیمزه‌ای می‌شود که تکلیف طرف با آن مشخص نیست، که به کمدی‌اش بخندد یا برای تراژدی‌اش زار بزند. آنهایی که انتظار داری به دیدنت بیایند به یک تکست ساده بسنده می‌کنند. آنهایی که می‌خواهی صدایشان را بشنوی فقط یک پیغام بیمزه روی فیس‌بوک‌ت می‌گذارند. آنهایی که برای تولدشان وقت و هزینه و انرژی صرف کرده‌ای و چند روز دنبال کادو گشته‌ای و از چند نفر مشورت گرفته‌ای و سلایق و علایقش را موشکافی کرده‌ای، با یک کادوی بیمزه و دم‌دستی که هیچ ربطی به تو ندارد و در مسیر یک توک پا از ماشین پیاده شده‌اند و اولین چیزی که به چمششان خورده را به قصد از سر وا کنی گرفته‌اند، جوابت را می‌دهند. یکی یادش می‌رود، یکی دو روز زودتر تبریک می‌گوید، دیگری یک هفته دیرتر یادش می‌افتد، آن یکی سر ماجرای چند ماه پیش دلخور است، این یکی تا مهمانی دعوتش نکنی پشم هم حسابت نمی‌کند، آن دیگری از تو کادو را «به موقع» می‌گیرد اما به تو کادو دادن را به «سر فرصت» موکول می‌کند. آنوقت است که حس می‌کنی آن اندازه که تو دوستانت را جدی گرفته‌ای، دوستانت تو را جدی ول کرده‌اند. بعد با خودت فکر می‌کنی که چگونه می‌شود که اکثرشان از یک الگوی رفتاری استفاده کنند،‌ بعد نتیجه‌گیری می‌کنی که حتما خودت ایراد داری، که باید تو هم رفتارت را با برخورد آنها هم‌سنگ کنی که کمتر اس‌هول‌ت بسوزد. و البته هیچکدام این فکرها هیچ کمکی به بهتر شدن اوضاع و دوست داشتن این روز نمی‌کند.

اصولا سالروز تولد چیز مسخره‌ای‌ست. آدمها هیچوقت آن چیزی نیستند که انتظارش را داری و انتظارت هیچوقت خودش را با آدمها هماهنگ نمی‌کند. خیالتان راحت! این نوشته به کسی بر نمی‌خورد. هیچکدام از آدمهای مذکور از روی محبتشان هیچ کدام از وبلاگهای من را نمی‌خوانند.

یکی از همین شبها

بهار شده بود و آخرین برف، سیاه از خاک و چرک. همه جا پر از مردم بی‌تحرک بود، با عینکهای آفتابی که پشتشان پوچی زمستان پنهان شده بود. روزها به آهستگی رفته و تاریکی به سرعت آمده بود. وقتی قهوه‌ی رقیق در فنجان کثیفش از خنک به سرد رسید، به آرامی نشست و سیگار دیگری پیچید. یکبار دیگر به سقف خیره شد و رویایی از رهایی ساخت. موسیقی وصال را روی آرزوی خود می‌شنید، آرزوی دیدن گذشته و آینده. اگر فقط می‌توانست چشمانش را ببندد، می‌توانست در رویا زندگی کند، نه در این ترس همیشگی از خواب همیشگی.

«دلت برایم تنگ شده؟» صدای دختر بود. اما مرد فقط سطح را می‌شنوید. او هنوز از غیبت صدای دختر در زندگی‌اش غافل بود. دختر را دید که وقتی می‌رفت بوسه‌ای برایش فرستاد، و همان موقع آرزو کرد که کاش چشمان دختر برای همیشه به او بتابد.

شاید یکی از همین شبها دختر قدم از این خیال بیرون بگذارد و در گوشش نجوا کند «بلند شو با هم برقصیم».

(ترجمه‌ای آزاد از آهنگ One f these nights،‌ آلبوم That day last November، گروه Our Ceasing Voice)

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: