سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

چشم چپم، حرف راستم

اولش خیلی ساده شروع شد. یعنی وقتی که شروع شد اصلا قرار نبود تبدیل به آغاز چیزی شود. یعنی مسئله اصلا در حد و اندازه‌ای نبود که بخواهد بیشتر از لیاقتش جلب توجه کند. ماجرا اینکه خیلی بی‌دلیل و کاملا ناگهانی و بدون مقدمه‌چینی چشم چپم دردش گرفت، همین. یعنی اول درد نمی‌کرد، اما یک لحظه بعد درد می‌کرد. یعنی مثلا انگار یک نفر حواسش نبوده و پایش گیر کرده به سیمی که آنطرفش چشم چپ من بوده و حالا چشم چپم نه درست باز می‌شود و نه اشکش بند می‌آید. اینطور مواقع بهترین طبیب و علاج همه‌ی دردها «خواب» است.  یعنی اصلا خواب این قابلیت را دارد که شب که شد سرطان پانکراس و قانقاریای مرغی و مرگ انتحاری بگیرید، بعد بخوابید و صبح بیدار ‌شوید و سالم و سرحال به تصویرتان در آینه لبخند بزنید. البته که این نسخه برای من جوابی نداشت. صبح که بیدار شدم، چشم چپم قرمز، پر اشک، متورم، دردناک، سوزناک و نیمه بسته بود.

دکتر گفت فکر کنم چیزی در چشمت فرو رفته. یک گوش پاک کن از روی میز کثیفش برداشت و بدون هیچ بی‌حسی موضعی فرو کرد در چشم چپ من. سرم را عقب کشیدم و اعتراض کردم و غر زدم که آقای دکتر کمی دقیقتر نگاه کن. مطمئنی چیزی آنجاست؟ آقای دکتر هم کمی دقیقتر نگاه کرد و حکم داد: گل مژه از تو زده‌ای! یعنی توی چشمت گل مژه زده. یعنی باید صبر کنی خود به خود خوب شود. یعنی بیا این یکی دو تا قطره را بگیر و بچکان توی چشم چپت، اما فرصت بده خودش درست شود. انگار فقط اولش ساده بود. حالا دنباله‌اش کمی پیچیده بنظر می‌رسید.

حالا سه روز از اولش گذشته و چشم چپ من قرمزتر، پراشک‌تر، متورم‎‌تر، دردناکتر، سوزناکتر و کاملا بسته شده است. سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم. گل مژه که این مسخره بازی‌ها را ندارد! احتمالا فکر می‌کنم اگر به «گل مژه» رو بدهم، پس فردا «تنه‌ی درخت حلق» یا مثلا «کاکتوس باسن» می‌زنم. دستمال گذاشته‌ام روی چشمم، مدام اشکم را پاک می‌کنم و بدون توجه به دردی که امانم را بریده، کافه و رستوران می‌روم، رانندگی می‌کنم، برنامه می‌گذارم و آفتاب بالانس می‌زنم. انگار فقط اولش ساده و دنباله‌‌اش پیچیده بود. حالا بقیه‌اش کمی عجیب بنظر می‌رسید.

به این نتیجه رسیده‌ام که انگار چندان تبحری در تشخیص موقعیت فعلی و درک شرایط موجود ندارم. یعنی چهار روز طول می‌کشد تا این فکر در ذهنم شکوفه بزند که ممکن است تشخیص آن دکتر، که البته چشم پزشک هم نبود، غلط باشد. حالا اگر کمی ته گلویم می‌خوارید یا آرنجم گزگز می‌کرد روزی سه وعده دکتر می‌رفتم. نمی‌دانم چه مرضی‌ست که چشم به این مهمی را منتظر نشسته‌ام خود مادر مرده‌اش خوب شود. نتیجه آنکه بالاخره بعد از سه روز، شب حدود ساعت ده، تحملم تمام می‌شود و می‌روم اورژانس بیمارستان چشم پزشکی. دکتر چانه و پیشانی‌ام را روی دستگاهش تنظیم می‌کند و یک نظر به چشم چپم می‌اندازد و خیلی خونسرد می‌گوید «یه تیکه پلاستیک قرنیه‌ت رو سوراخ کرده، رفته نشسته توی چشمت، کمی هم دورش عفونت کرده. همین». انگار فقط اولش ساده و دنباله‌اش پیچیده و بقیه‌اش عجیب بود. حالا ادامه‌اش کمی وحشتناک بنظر می‌رسید.

دکتر چند باری قطره بی‌حسی را در چشمم چکاند. یعنی آنقدر چکاند که از گوشه‌ی چشمم رفت تو و از حلقم زد بیرون و نصف لب و لوچه‌ام را هم بی‌حس کرد. دست انداخت و یک سوزن سرنگ برداشت، سرش را کند و آورد سمت چشم چپ من. اگر فکر می‌کنید می‌توانید ترس و وحشت من را در آن لحظه حدس و تخمین بزنید، باید بگویم که بروید درتان را بگذارید. یعنی اگر احساس می‌کنید جوانهای مردم گلوله در مغزشان رفته و سوزن در چشم که چیز مهمی نیست، باید بگویم که درتان را بردارید و یک دسته بیل در ماتحتتان فرو کنید و دوباره درتان را بگذارید. دکتر برای اینکه کمی به منی که دست و پایم می‌لرزید دلداری بدهد، توضیح داد که «با این سوزن یه کم قرنیه‌ت رو می‌تراشم، بعد فرو می‌کنمش زیر اون چیزی که تو چشمته و می‌کشمش بیرون» بنظرم اینجا بود که قالب و ماهیت و هستی و وجودم به یک باره تهی شد. حالا او سوزن را فرو کرده توی چشم چپ من و مشغول هم‌زدن قرنیه‌ام است، ذهن من رفته آنجا که الان که اینقدر حواسش را جمع کرده، اگر موبایلش زنگ بخورد و یکهو دستش بپرد، یا مثلا اگر عطسه‌اش بگیرد چه بلایی سر من می‌آید. انگار فقط اولش ساده و دنباله‌اش پیچیده و بقیه‌اش عجیب و ادامه‌اش وحشتناک بود. حالا عاقبتش دلخراش بنظر می‌رسید.

چند دقیقه که گذشت و اثر قطره‌ی بی‌حسی گم و گور شد، چشم چپم قرمزترین، پر اشک‌ترین، متورم‌ترین، دردناک‌ترین، سوزناک‌ترین و منهدم شده بود. اینطور مواقع بهترین طبیب و علاج همه‌ی دردها «خواب» است. یعنی اصلا خواب این قابلیت را دارد که شب که شد سرطان پانکراس و قانقاریای مرغی و مرگ انتحاری بگیرید، بعد بخوابید و صبح بیدار ‌شوید و سالم و سرحال به تصویرتان در آینه لبخند بزنید. این نسخه اینبار جواب داد. صبح که بیدار شدم، چشم چپم نه قرمز بود، نه پر اشک، نه متورم، نه دردناک، نه سوزناک و نه بسته. ایستاده بودم جلوی آینه، اما حوصله لبخند زدن به تصویرم را نداشتم.

15 پاسخ به “چشم چپم، حرف راستم

  1. mirzaadamjan فوریه 14, 2013 در 3:12 ق.ظ.

    بنده اگر جای شوما بودم، نه تنها در آن لحظه‌ی آخر لبخند می‌زدم، بلکه حتی بیلاخ هم نشان می‌دادم به آینه که عاجز بود از نشان دادن آن تکه پلاستیک که قرنیه‌ی بنده را سوراخ کرده بود… سپس هفتیر می‌کشیدم و به آینه شلیک می‌کردم و تصویر ناقص خویش را منهدم می کردم، سپس می‌رفتم به نزدیکترین طباخی، و یک دست کله پاچه می‌زدم با چشم اضافه که پروتئین از دست رفته جبران بشود.

  2. صبا فوریه 15, 2013 در 2:41 ق.ظ.

    شروع که کردم به خواندن،اولش لبخند می زدم که ها ها ها،یادم باشد کامنت بگذارم که هه هه هه چه خوشگل شده ای پس با یک چشم چپ که متورم و خیس و سرخ و منهدم شده است.وسطش عصبی شدم و گفتم کامنت بگذارم یک کوفت دیگر برو،گل مژه از تو هم شد دلیل این اوضاع؟!آخرش گفتم اووووف…کور نشد پس.نفس راحت و این چیز ها.و واقعا خوشحال باش که چشم چپت هست.من وقتی به سوزن و قرنیه رسیدم گفتم نمرده باشد!بدترین درمانهای من در شرایط اضراری و و پیش دکتر های مجبوری بود….

  3. چند حرف معطر فوریه 15, 2013 در 8:43 ب.ظ.

    وای چه وحشتناک!😮 الان دندون درد من داره واسم دهن کجی می کنه و بهم میگه: درد تو که درد نیست!

  4. ُشهاب فوریه 16, 2013 در 1:34 ب.ظ.

    خیلی وقت است که نه می خوانم و نه می نویسم، مثل برده ای که فکرش را خریده باشند زمان برای فکر کردن و فهمیدن ندارم! امروز بعد از مدت ها کل نوشته های صفحه ی اولت را خواندم، و شرمسار شدم که چرا برای تولدت بهت تلفن نکردم.

  5. شیدای کوچک فوریه 18, 2013 در 11:41 ق.ظ.

    از اینکه یه جمله رو ر دو جای متن به طور کاملا «بجا» تکرار می کنی، راضی ام ! خیلی خوب این کار رو انجام می دی !

  6. سمیه فوریه 20, 2013 در 10:30 ب.ظ.

    سلام. نمی دونم دقیقاً از چه سالیه که پیدات کردم ولی امشب بعد مدت ها اومدم و ساعت ها کل متن های قدیم و جدیدت رو خوندم بازم نمی دونم که چند ساعت طول کشید.» از مهرهء چهارم ستون فقراتش، 1.5 سانت به چپ، یک خال کوچک دارد: مطمئنم خودت اصلاً یادت نیاد که این و تو چه سالی و کی نوشتیش.
    فقط خواستم تشکر کنم.
    ممنون که هستی….. ممنون که می نویسی

  7. من فوریه 22, 2013 در 12:42 ب.ظ.

    بابا یه تیکه پلاستیک که این حرفا رو نداره.
    خودت دست مینداختی چشتو در میاوردی دیگه .
    زمان ما جوونا سرشون کنده میشد آخ نمیگفتن.در میاوردن میزاشتن تو یخچال که یه دو سه سال بعد پیوند بزنن.
    .
    الان برم بیل بیارم؟ D:

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: