سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

خاطره‌سازهای بی‌خاطره

عروسکها قابلیت عجیبی دارند در بیرون کشیدن غم و دردی که زیر خروارها زمان مدفون شده‌ است. بغل کردن‌ها، بوسیدن‌ها، نمایش‌ها، خاله بازی‌ها، جنگها و سناریوها، عطر و بوی کودکی را فرو کرده‌اند در این جانوران بی‌جان، در این سرگرمی‌ها خون‌سرد، در این خاطره‌سازهای بی‌خاطره. عطر و بویی که نیست می‌شوند، به همان سرعتی که کودکی نیست می‌شود. عروسکها فراموش می‌شوند. عروسکها گم می‌شوند، خراب می‌شوند، کثیف می‌شوند، پاره می‌شوند، شکسته می‌شوند. عروسکها، سالها و سالها، مثل یک جسد، مثل یک جسد مسخره، با حالت و ژست و فیگور مسخره، می‌افتند توی یک جعبه، گوشه‌ی یک انباری یا زیرزمین، و با چشمهای تهی خیره می‌شوند به یک نقطه، یک امتداد تاریک. عروسکها وقتی دوباره پیدا می‌شوند که دیگر لطیف نیستند، زیبا نیستند، سالم نیستند، تمیز نیستند. عروسکها مرده‌اند.

عروسکها پیدا می‌شوند، درست می‌شوند، تمیز می‌شوند، دوخته می‌شوند، تعمیر می‌شوند. عروسکها به ارث می‌رسند، صاحب جدیدی پیدا می‌کنند، با بغل‌ها، بوسه‌ها، نمایش‌ها، بازی‌ها، جنگها و سناریوهای تازه. عروسکها دیگر مثل روز اولشان نمی‌شوند. عروسکها حالا بی‌حوصله‌اند، خسته‌اند، غمگین‌اند، ترسناکند، مهربان نیستند. عروسکها دیگر بوی کودکی را نمی‌گیرند. عروسکها برای همیشه مرده‌اند… آن جانوران بی‌جان، آن سرگرمی‌ها خون‌سرد، آن خاطره‌سازهای بی‌خاطره.

6 پاسخ به “خاطره‌سازهای بی‌خاطره

  1. Hadi فوریه 25, 2013 در 1:22 ق.ظ.

    و براستی آیا ماهیت » خاطره » به همین تلخیست … ؟! که کلی چیز را شامل میشود.

    پ.ن : و اسم عروسک اومد! گفتم اگه تیاتر » 21 بار مردن در 30 روز » رو اگه ندیدی برو حتمن ببین بنظر من که خیلی خوب بود…

  2. صبا فوریه 25, 2013 در 1:59 ق.ظ.

    چند ماه پیش خانه ی هزار ساله را که فروختیم،مجبور شدیم برویم و انباری ش را باز کنیم.توی یک چمدان اکر رنگ اسباب بازی های بچگی بود.عروسک ها و دفتر خاطرات ابتدایی و قاب عکس های قدیمی و بافتنی های حرفه و فن و خیلی چیزهای دیگر.یادم آمد زمانی کودک بودم.زمانی کسی دیگر بودم.و شکل خنده هام و نگاهم جور دیگری بود….

  3. رویا فوریه 27, 2013 در 1:03 ب.ظ.

    در هر زمینه ای مطلب گذاشتی دوست عزیز…در مورد خشونت علیه زنان توسط مردان هم بد نیست مطلبی بنویسی… جای دوری نمیره

  4. عروسک مارس 2, 2013 در 6:02 ب.ظ.

    چند نخ می کشی هر روز؟ «نخ هایم را بریده ام. وصل نیستم به جایی!» می خندم. اخم می کند. دوست ندارد آیا که دیگر دوستش داشته باشند؟ می پرسم ازش. «عروسک بودن چیز مزخرفی است… گاهی!» لبخند محوی که بین نقطه چین ها گیر کرده، روی لب هایش، قبل پک آخرینش، قبل گاهی، دوست می دارم. این یعنی عروسک بودن خیلی هم بد نیست. نوام هنوز؛ اکلیل های روی مژه هایم برق می زنند و یک لکه ی قرمز قشنگ روی سینه ام هست که کافی است دست بگذارد رویم تا لای لای ببرمش تا خواب خوب کودکی هاش. به نخی وصل نیست. با زخم هاش گره می زنمش به جانم. » گاهی می گویم اما بگذار بازی ام بدهد، دارم بازی اش می دهم! عمرش، حداقل همان یک روزی که از پشت ویترین دیدم زد، همان روزش، همان لحظه، همان لبخندش مال من بود!» سیگاری ندارم پک بزنم. آدرس انباریی که کز کرده گوشه اش. هنوز اما همان لکه ی قرمز را دارم روی سینه ام، حالا کمی رنگ پریده تر، ترسوتر، هنوز اما دوست دارم بازی ام بدهند. صدایم؟ او بیاید خوب می شوم. شاید فقط باتری تمام کرده ام!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: