سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: آوریل 2013

قانون بقای درک و فهم

باور کنید، اندازه‌ی مجموع درک و فهم هر نفر یک عدد ثابت است. یعنی اگر قرار باشد کسی از فردا یک چیز را بیشتر بفهمد، این بدان مفهوم است که قرار است از فردا یک چیز دیگر را کمتر بفهمد.

Advertisements

احساس خوب

… احساس امنیت گرمای پتو، هنگام خواب شبانه | احساس طراوت خنکی نسیم از پنجره‌ی باز، هنگام بیداری صبحگاهی | احساس تنهایی، زیر دوش حمام | احساس تکامل، وقت کشیدن یک نخ سیگار بعد از خوردن چلوکباب | احساس خوشایند شنیدن یک آهنگ آشنا و نوستال در تاکسی | احساس خوش شانسی رد کردن چراغ سبز، زمانیکه برای چند لحظه روی ثانیه‌ی 3 متوقف شده | احساس رهبری، هنگام قرار گرفتن در اول صف، پشت چراغ قرمز | احساس قهرمانی، وقت پرتاب موفقیت آمیز یک آشغال به سمت سطل | احساس جوانمردی، هنگام گذاشتن دست لای در آسانسور، برای سوار شدن یک غریبه | احساس بی‌گناهی، زمان شکلک در آوردن برای کودکی که می‌خندد | احساس پیشگویی، بعد از شنیدن صدای تلفن و حدس زدن نام تماس گیرنده | احساس دانایی، هنگام جواب دادن به سئوال کسی که از حیطه تخصصی شما پرسیده است | احساس دایره‌المعارفی، هنگام کمک کردن به کسی برای حل جدول | احساس باتجربگی، زمانیکه کسی برای مسائل شخصی‌اش راهنمایی خواسته است | احساس جوانیف هنگام سبقت گرفتن از افراد مسن در کوه پیمایی | احساس هیجان، بعد از دانلود اپیزود جدید سریال مورد علاقه | احساس تشنگی، بعد از دانلود آلبوم جدید گروه مورد علاقه | احساس ویژه‌ی حدس زدن نام خواننده‌ی آهنگی که تا حالا نشنیده‌اید | احساس خوب خواندن یک شعر از حفظ | احساس امنیت، بعد از خواندن یکی از نوشته‌هایت با ذکر نام نویسنده در وبلاگ دیگران | احساس کنجکاوی، بعد از اولین ورود به خانه‌ی یک دوست | احساس محبوبیت، هنگام ورود به یک مجلس، زمانیکه دوستانتان با سر و صدا از حضورتان استقبال می‌کنند | احساس کاراگاهی، زمان کشف روابط پنهان دیگران | احساس تجسس نیمه شبانه توی یخچال | احساس ارضا شدن، بعد از اولین گاز یا قاشق از غذای دوست داشتنی رستوران محبوب | احساس رستگاری، بعد از استشمام بوی غذای محبوب، هنگام ورود به خانه | احساس سبکی بعد از یک عطسه‌ی ناخواسته | احساس پیروزی در حین نشستن روی کاسه‌ی توالت، بعد از چند دقیقه انتظار پشت در دستشویی اشغال شده | احساس سرزندگی زمان شاشیدن در طبیعت | احساس رهایی بعد از بالاخره تنها شدن و راحت گوزیدن، محویات دماغ را با ناخن خالی کردن، یک جاهایی را بی‌دغدغه خواراندن …

اشتباهتان همینجاست

اشتباه نکنید! باید ماجرا را از زاویه‌ی دیگری دید. بی‌خودی جبهه نگیرید و صدایتان را بالا نبرید. الکی چشمهایتان را درشت نکنید، دست به کمر نشوید، پوف پوف و نُچ نُچ نکنید، خنده‌ی عصبی تحویل ندهید، گاردتان را بالا نبرید. اشتباه نکنید! کسی که به شما اعتراض می‌کند، گله‌ می‌کند، شکایت می‌کند، البته که اعصابتان را بهم می‌ریزد و روانتان را به فنا می‌دهد، اما هنوز چیزهایی برایش مهم و پررنگ و ویژه است. البته که غیر قابل تحمل و ناراحت کننده و عذاب آور است، اما هنوز باور دارد که چیزهایی که فکر می‌کند سر جایشان نیستند را می‌شود سر جایشان گذاشت. اگر روزی دیدید از آن چیزی که باید باشید به هر دلیلی فاصله گرفته‌اید، اگر دیدید کسی به شما اعتراض نکرد، گله نکرد، شکایت نکرد، بدانید و آگاه باشید که دیگر به تخمش هم نیستید.

راحت، آزاد. خود‌ ِ خودت

اینجا را دوست دارم. «سراب ساز سودا ستیز» سالن پذیرایی خانه‌ی وبلاگ نویسی‌ام است. دوش می‌گیرم، ادکلن می‌زنم، لباسهای شیک و مرتبم را می‌پوشم، چراغها را روشن می‌کنم و با یک سینی شربت و شیرینی می‌آیم تا از مهمانهای عزیزم پذیرایی کنم. مهمانهایی که هرچقدر هم دوست داشتنی باشند، باز هم مهمانند و نمی‌توانی پیش رویشان بطور مطلق راحت باشی، آزاد باشی، خودت باشی. اینجا را، سالن پذیرایی خانه‌ی وبلاگ نویسی‌ام را، دوست دارم. اما هر خانه‌ای به اتاق خوابی نیاز دارد که در آن راحت و آزاد باشی. در آن خودت باشی.

دو سال پیش نوشتن وبلاگ گمنامی را آغاز کردم، تنها به این قصد که هیچکسی آدرسش را نداشته باشد، آن را نخواند، آن را نبیند و از محتوایش بی‌خبر باشد. وبلاگی که بتوانم در آن شلوارکم را بپوشم و با زیرپوش در آن قدم بزنم. وبلاگی که در آن بتوانم بدون آنکه دستم را جلوی دهانم بگیرم خمیازه بکشم، انگشتم را تا مچ در دماغم فرو کنم، زیر بغلم را بخوارانم و با شدت هرچه تمام و با صدایی هر چه بلند بگوزم و آروغ بزنم. وبلاگی که یک گوشه‌اش بنشینم و فکر کنم، حرص بخورم، گریه کنم، قهقهه بزنم، ناله کنم و نگران قضاوت هیچ کسی نباشم. وبلاگی که راحت و آزاد در آن بنوسم، در آن خودم باشم. وبلاگی که هیچوقت مهمانهای توی سالن پذیرایی نتوانند پیدایش کنند.

هر بار که می‌خواستم آنجا چیزی بنویسم، آمار بازدیدها را نگاه می‌کردم: این هفته بازدیدی صورت نگرفته، این ماه فقط یک بازدید، ماه گذشته دو تا. با دیدن آمار وبلاگ لبخند می‌زدم و با خودم می‌گفتم: این همان جایی‌ امن و پنهانی‌ست که قرار است در آن راحت باشم، آزاد باشم، خودم باشم. دو سال از شروع این وبلاگ گمنام، اتاق خواب خانه‌ی وبلاگ نویسی‌ام گذشته، نزدیک به 300 پست در آن نوشته شده و به جز چند بازدید تصادفی کسی نگاهش به آن نیافتاده.

چند روز است معلوم نیست از کجا و چطور کسی، کسانی، به اتاق خواب من علاقه‌مند شده‌اند که آمار روزانه‌ام 3-4 بازدید را نمایش می‌دهد، آن هم در چند روز متوالی. حتی در یک مورد تعداد بازدید روزانه عدد 10 را نیز رد کرده است! انگار از سر کار آمده باشی خانه و بروی توی اتاقت و احساس کنی بوی آدم دیگری می‌آید، یا کسی نشسته باشد روی تخت خوابت، یا لای پنجره‌ای که صبح بسته بودی باز باشد، یا رد یک جفت کفش ناشناس افتاده باشد کف اتاقت، یا کشوی بالایی میز کنار تخت خوابت کمی بیرون مانده باشد، یا لیوانی که صبح تا نصفه در آن آب بود خالی باشد. آنجاست که اولین حسی که بر تو قالب می‌شود ترس است، دومی بی‌اعتمادی و البته سومی: نگرانی.

اتاق خوابم نیاز به چفت و بست دارد. باید برای پنجره‌اش نرده بگذارم. باید همیشه آن را قفل کنم. برای همین می‌روم به بخش تنظیمات و گزینه‌ی «دوست دارم وب‌گاهم خصوصی باشد» را فعال می‌کنم. اشکال ندارد. وبلاگم کمی دلگیر می‌شود، اما احتیاط اولین اصل برای راحت بودن، آزاد بودن، خودت بودن است. آنجا راحت بودم که تنها باشم، لطفا با آمدنتان ناراحتم نکنید!

پ.ن: اگر یکی از شماست که آنجا را پیدا کرده، بابت چیزهایی که خوانده‌اید عذرخواهی می‌کنم. فراموششان کنید. آنجا قرار بود نوشته بشود، اما خوانده نشود. حالا بیخیال… بفرمایید شربت و شیرینی.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: