سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بو1 / بو2 / بو3

فیلم را کوتاه دوست دارم، بوسه را طولانی دوست دارم. ویسکی را سرد دوست دارم، بوسه را گرم دوست دارم. آلو را خشک دوست دارم، بوسه را خیس دوست دارم. حساب را پاک دوست دارم، بوسه را کثیف دوست دارم. اسب را اهلی دوست دارم، بوسه را وحشی دوست دارم. آرایش را ساده دوست دارم، بوسه را پیچیده دوست دارم. خطوط جاده‌ را منقطع دوست دارم، بوسه را ممتد دوست دارم. انتظار را ایستاده دوست دارم، بوسه را خوابیده دوست دارم. چای را معمولی دوست دارم، بوسه را ویژه دوست دارم. مو را بسته دوست دارم، بوسه را باز دوست دارم. سفر را با برنامه دوست دارم، بوسه را بی‌برنامه دوست دارم. گام را سریع دوست دارم، بوسه را آرام دوست دارم. چیپس را شور دوست دارم، بوسه را شیرین دوست دارم. نگاه را بی‌زبان دوست دارم، بوسه را با زبان دوست دارم. مهمانی را با خبر دوست دارم، بوسه را بی‌خبر دوست دارم. شمع را روشن دوست دارم، بوسه را تاریک دوست دارم. موسیقی را انگلیسی دوست دارم، بوسه را فرانسوی دوست دارم. مرگ را آنی دوست دارم، بوسه را تدریجی دوست دارم… تو را مردد دوست دارم، بوسه را مطمئن دوست دارم.

23 پاسخ به “بو1 / بو2 / بو3

  1. صاب مرده مه 7, 2013 در 2:54 ق.ظ.

    بقیه بوسه ها رو دوست نداری یعنی؟

  2. رویا مه 7, 2013 در 1:45 ب.ظ.

    لواشک ترش دوس دارم …. والسلام
    .
    .
    مطمئنی حساب پاک رو دوست داری؟؟
    .
    آدم دروغگو دوست ندارم

  3. Na S Rin Znt مه 7, 2013 در 2:47 ب.ظ.

    کیک را وانیلی دوست دارم ، بوسه را شکلاتی دوست دارم . با تو بود را در هوشیاری دوست دارم ، بوسه را در مستی دوست دارم . از میان فصل ها فقط پائیز را دوست دارم بوسه را چهارفصل دوست دارم

  4. میثم مه 7, 2013 در 10:53 ب.ظ.

    مدتیه پست هات گرما دارن, روشنن, آرومن. یه موقعی نوشته هات رو که میخوندم سردم میشد,همه جا تاریک بود, دود سیگار و بوی ویسکی بدون مزه همه جارو ور میداشت… حالا یا تاثیر بهار یا من اشتباه میکنم یا هرچی…
    اما امیدوارم که حسم درست باشه و در ضمن باید بگم که از این روند راضیم🙂

  5. nakedwritings مه 9, 2013 در 8:53 ق.ظ.

    ﻓﻘط اﻳﺮاﺩ ﻣﻤﺘﺪ ﺑﻮﺩﻧﺶ اﻳﻨﻪ ﻛﻪ ﻓﻚ ﺁﺩﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ .
    ﻣﺘﻦ ﺟﺎﻟﺑﻲ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺷﻢ اﻭﻣﺪ

  6. بهاره مه 13, 2013 در 1:35 ق.ظ.

    به به.. مثه اینکه تا حالا از تنهایی بالشتو نبوسیدی.. یا حتی بغلش نکردی.. خوبم نیست البته.. حس یه خرس گنده ی به درد نخور بهت دست می ده.. منم ازینا که گفتی دوس دارم ^ ^ نه خیلی خیس البته!

    • سراب ساز سودا ستیز مه 15, 2013 در 10:41 ق.ظ.

      نه والله بالشتم رو بغل نکردم. بعید میدونم در موقع لزوم جواب بده. میده؟

      • بهاره مه 25, 2013 در 12:00 ق.ظ.

        مواقع لزومو والا نمی دونم سراب جان.. اما آدم که دلش تنگ می شه باید یه کسی یا یه چیزی رو بغل کنه اینو مطمئنم.. ما فقیر بیچاره ها بالش بغل می کنیم.. خوبه..راضییم ..

  7. Mr.Man مه 27, 2013 در 5:22 ق.ظ.

    نمیدونم چند ساعت داشتم آرشیوتو میخوندم (این جمله رو حتما خیلیا بهت گفتن، خب منم یکی از اونا!). بعضی از عکسها منو ترغیب کرد که راجع بهشون یه کم بیشتر بدونم. گاهگاهی به لینکهایی که میدادی سر میزدم، بخاطر سرعت پایینم نشد که موزیکهایی که گفتی رو گوش کنم…
    اما چیزی که میدونم اینه که الان ساعت 5 صبحه و چون من یه دانشجوی ترم آخر پرستاری ام، فردا (یعنی 2 ساعت دیگه) کارورزی بیمارستان دارم و اتفاقا صبح و عصر هستم.
    با خیلی از پستهات همذات پنداری کردم مخصوصا با اونایی که توشون حرف از هندزفری و موزیک بود. اونجایی که گفتی میترسی از اینکه یه روز کار انقدر برات زیاد باشه که کافه نشینی و تفریح رو به بهونه ی خسته بودن و فردا صبح زود بیدارشدن بپیچونی (یا یه همچین چیزی) خیلی حال کردم.
    خوشحالم که باهات آشنا شدم. راستی یه چیز دیگه هم که باهاش حال کردم این بود که گفتی «من از نویسنده وبلاگها یه تصوری تو ذهنم دارم که هیچ وقت اونو عوض نمیکنم».
    امیدوارم بازم بتونم نوشته هاتو بخونم.
    الان بیشترین درگیری ذهن من اینه که قراره امروز چه بلایی سر من بیاد!

    • سراب ساز سودا ستیز ژوئن 8, 2013 در 11:17 ب.ظ.

      من این کامنت رو دارم الان میبینم، یعنی حدود 10 روز بعد از وقتی که اون رو نوشتی. اول اینکه خوشحال و ذوق زده م کردی، دوم اینکه تعریف کن ببینیم چه بلایی سرت اومده آخر سر؟

      • lvl4n ژوئن 11, 2013 در 12:51 ق.ظ.

        اون روز تصمیم گرفتم نیم ساعت بخوابم بعد بیدار شم برم. اما همین که بیدار شدم انگار خواب با دو تا دستش گردنمو گرفته بود و نمیذاشت بلند شم! نتیجه این شد که یه اس ام اس دادم به بچه ها که به استادمون بگن من حالم بده و نمیتونم شیفت صبح برم (سابقه دیرکردن هم خیلی دارم!). خلاصه ظهر رفتم بیمارستان و سعی میکردم که حالمو بد نشون بدم! استادمون جویای احوالمون شد، گفتم هیچی دیشب تو اینترنت یه وبلاگی پیداکردم، تا صبح داشتم میخوندمش! حرفای نویسنده خیلی عجیب و خیلی هم ساده بود. واسه همین تا صبح هی داشتم فکر میکردم. گفت تو که این روزا کلا» دپرسی! ببین آقای فلانی! سعی کن که نذاری مطالب اینترنتی جلوی پیشرفتتو بگیرن (و از این حرفای اینجوری!).
        خلاصه همین دیگه! مجبور شدیم تا دو سه روز تریپ افسرده و مریض احوالی بگیریم که کسی بهمون شک نکنه که من اون روز حالم بد نبود!

      • سراب ساز سودا ستیز ژوئن 11, 2013 در 9:55 ق.ظ.

        (((((:
        خداییش اینو جدی نمیگی که؟؟؟
        الان این یه سناریو طراحی شده س دیگه و واقعیت نداره. نه ؟

      • Mr.Man ژوئن 11, 2013 در 11:15 ب.ظ.

        نه بابا چه سناریویی! خداییش خاطره باحالی دارم با وبلاگت و اون روز :))

  8. Eloquent ژوئن 23, 2013 در 11:34 ق.ظ.

    روایت دردناکی است

  9. Batterfly ژوئیه 6, 2013 در 10:52 ق.ظ.

    سلام دوست عزیز
    بسیار حظ بردم
    نوشته ی بی نظیریه
    میخواستم ازتون اجازه بگیرم برای خودم کپیش کنم(فیسم)
    اگه از نظر شما اشکالی نداره

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: