سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: اوت 2013

راستی، ما هم Twitterدار شدیم.

Advertisements

جایی همین نزدیکی: آرایشگاه مردانه

پسر جوان با موهای بلند و ته‌ریش نامرتب نشسته است سمت راست من، خیره شده به دستان آرایشگر سمت راستی که با قیچی و شانه روی سر جوان سیه چرده‌ای خیمه زده است و هر از گاهی نگاهش را بر می‌گرداند و چشم می‌دوزد به صفحه‌ی تلویزیون که ماجرای مجلس را پخش می‌کند و بعد دوباره برمی‌گردد و نگاه می‌کند به پشت کله‌ی همان جوان که بنظر هم و سن سال هستند و زل می‌زند به دستان همان آرایشگر. من اما ولو شده‌ام روی صندلی. درد دارم. آنقدر ژولیده و نامرتب‌ام که حالِ خودم را بهم می‌زنم. امروز هم برای پیدا کردن نزدیکترین آرایشگاه مردانه بیش از حد توانم راه رفته‌ام. این روزها با اینکه حال و روزم بهتر است اما راه رفتن برایم مانند خندیدن، ممکن اما بسیار طاقت فرساست.  سمت چپ من پسری منتظر نشسته است تا کار سشوار کشیدن موهای دوستش زیر دست آرایشگر وسطی تمام شود. آرایشگر سمت چپی هم دارد موهای دور گوشهای جوانی را ماشین می‌کند که می‌خواهد تاج نامیزان خروسش واضحتر و پررنگتر شود. آرایشگر سمت راستی چند بار بر می‌گردد و به جوانی که سمت راست من نشسته نگاه می‌کند و جوان سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد.

آرایشگر وسطی از پسر می‌پرسد «راستی پیداش کردی؟» پسر توضیح می‌دهد که چندین مغازه از جمله فروشگاه علی دایی را زیر و رو کرده و آخر سر در فلان جا توانسته اوریجینالش را 150 هزار تومان بخرد. بعد هر دو شروع می‌کنند چند دقیقه از راههای تشخیص جنس اصل از تقلبی، محلهای تهیه و قیمتهای موجود در بازار، آنهم کاملا تخصصی و حرفه‌ای و ظاهراً مهم و حیاتی صحبت می‌کنند. در نهایت معلوم می‌شود که موضوع بحث تی‌شرتهای ورزشی باشگاه رئال مادرید است. آرایشگر سمت چپی هر چند دقیقه از پسر تاج خروسی می‌پرسد «خوبه؟» او هم سرش را به دو طرف می‌چرخاند و می‌گوید «یه کم بیشتر». 20 دقیقه گذشته و هنوز آرایشگر وسطی با سشوار و برس با موهای پسر عشق بازی می‌کند. جوانی که سمت راست من نشسته از جایش بلند می‌شود و می‌رود جلوتر و به سر جوانی که نشسته است روی صندلی و زیر دست آرایشگر سمت راست و یک کلام هم حرف نمی‌زند نگاه می‌کند و خیلی جدی می‌گوید: «خوبه»

آرایشگر سمت چپی فقط دسته‌ای از موهای پخش و پلا را در مرکز سر پسر جوان باقی گذاشته است. پسر تاج خروسی در نهایت رضایت می‌دهد و می‌رود. مشتری بعدی می‌آید و می‌رود زیر دست آرایشگر سمت چپی. به زور سن و سالش به 18 می‌رسد. اولین حرفی که می‌زند «این طرفا سولار سراغ داری برای فردا؟ جمعه شب عروسی دعوتم» آرایشگر سمت چپی می‌گوید یک استخر سرباز می‌شناسد سمت میدان هفت تیر. آدرس رد و بدل می‌کنند تا پسرک بتواند برای عروسی فردا خودش را خوشگل کند. آرایشگر سمت راستی جوان سمت راستی را صدا می‌کند، او هم می‌آید چند دور می‌چرخد و کله‌ی جوان سیه چرده را برانداز می‌کند، دست می‌کند توی جیبش و چند اسکناس به آرایشگر سمت راستی می‌دهد و خطاب به جوان می‌گوید «من میرم ماشین رو بیارم. دیر نکنی» اگر آن جوان در جواب نمی‌گفت «ماشین رو کجا پارک کردی؟» و کمی بعد از جایش بلند نمی‌شد، شک می‌کردم که یا عقب مانده است، یا فلج و یا به هردلیلی از کار افتاده. آرایشگر وسطی 10 دقیقه پیش سشوار را بیخیال شده و مشغول ژل مالی کردن موهای پسر است. آرایشگر سمت چپی و پسر همچنان در حال بحث بر سر آفتاب گرفتن و سولاریوم هستند. من هم آن وسط درد فراموشم شده و یادم رفته برای چه آنجا هستم و کاملا رفته‌ام در بحر آقایانی که هیچکدامشان را نمی‌فهمم.

احتیاط! این یک پست نصیحتی/اخلاقی‌ست

آدمیزاد می‌تواند مرتکب بی‌شمار اشتباه ریز و درشت شود. می‌تواند بداخلاقی کند، بددهنی کند، بدرفتاری کند. می‌تواند دروغ بگوید، غیبت کند، تهمت بزند. می‌تواند تقلب کند، خیانت کند، دزدی کند، آدم بکشد، قتل عام کند. آدمیزاد می‌تواند هزار گناه و کثافت کاری، در ابعاد و اندازه و طعمهای مختلف، داشته باشد که اگر خودت را چپ و راست و کوچک و بزرگ کنی و در شرایط مشابه قرار دهی و به قبل و بعد ماجرا کمی موشکافانه نگاه کنی، احتمال دارد بتوانی طرف را تا اندازه‌ای بفهمی. اما در این میان فقط یک چیز است که بنظرم به هیچ وجه بخشودنی و گذشتنی و فراموش کردنی نیست: عدم مسئولیت پذیری!

اینکه آدم یک کاری بکند، یک حرفی بزند، یک تصمیمی بگیرد، و آنوقت نخواهد مسئولیت آن کار و حرف و تصمیم را بپذیرد، این بدترینِ بدیها و زشت‌ترینِ زشتی‌هاست. کسی که گند کار و حرف و تصمیم اشتباهش بالا می‌آید و در جواب می‌گوید: «حالا مگه چی شده؟» «بیخودی شلوغش نکن» «آسمون که به زمین نیومده» «بابا بیخیال حالا» «حالا سخت نگیر» «سرنوشته دیگه» «خودت فکر میکنی خیلی بهتری؟» «همه همین کارو میکنن» را باید از پهنا به دو نیم کرد و هر قسمتش را از یک طرف دروازه‌ی جهنم آویزان نمود. هر آدمی باید یاد بگیرد مسئولیت کارها، حرفها و تصمیماتش را «خودش» بپذیرد، برای جبرانشان از انرژی و وقت و پول «خودش» هزینه کند و در نهایت بفهمد که تمام اینها حداقل کاری‌ست که می‌تواند برای جبران کار و حرف و تصمیم اشتباهی که «خودش» مرتکب آن شده انجام دهد.

آدمیزاد می‌تواند مرتکب بی‌شمار اشتباه ریز و درشت شود. اما کسی که مسئولیت اشتباهش نمی‌پذیرد آدمیزاد نیست، عن است!

مثل دزدی که آدم را لخت می‌کند اما پول تاکسی را باقی می‌گذارد

اینکه می‌گویند با ارزش‌ترین چیزی که هر کس ممکن است داشته باشد سلامتی‌ست، نه تعارف با پروردگار است و نه تواضع و فروتنی برای کم اهمیت نشان دادن ثروت و قدرت و موقعیت. در خلق و خوی ما هم این چنین رقم خورده که تازه وقتی دهانمان سرویس می‌شود یادمان می‌افتد که خدا را شکر کنیم که چقدر خوب که دهانمان بیشتر از این سرویس نشده، و این تلاش مذبوحانه‌ای‌ست برای گول زدن خودمان که دلمان می‌خواهد حتی در شرایط بدبختی هم بتوانیم کمی احساس خوشبختی داشته باشیم. نتیجه آنکه خداوندا سپاسگذارم که شکمم فقط 20 سانت پاره شده و به جایش از وسط به دو نیم نشده‌ام. ممنونم که کمرم تا شده و 5 متر راه رفتن برایم5 دقیقه طول می‌کشد و به جایش قطع نخاع نشده‌ام. متشکرم که فقط دست راستم نیمه جان شده اما دست چپم هنوز کار می‌کند. شاکرم که فعلا خندیدن برایم غیر ممکن شده اما هنوز می‌توانم حرف بزنم. دستت درد نکند که 10 روز است افتاده‌ام کنج اتاقم و نه گوشه‌ی مرده‌شورخانه.

خداوندا، سپاسگذار و ممنون و متشکر و شاکرم، برای هر آنچه داده‌ای و هنوز وقت نکرده‌ای با بی‌رحمی و سنگدلی پس بگیری، که همیشه شرایط می‌تواند بدتر باشد اما فقط بد است، که این خودش خوب است، که اگر بدتر هم شود باز هم از بدترین بهتر است و اگر در نهایت بدترین باشد… آن هم حتما به یک دلیلی که فقط خودت می‌فهمی مناسب و از یک چیزی خوشگل‌تر است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: