سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

آنقدر نیامدم که دیگر تشریف ندارید

مادربزرگم پیرزنی ساده و مهربان بود. نه اینکه شرط اصلی مادربزرگ بودن پیرزن بودن باشد، شرط اصلی ساده و مهربان بودن است. با آن لهجه‌ی شیرینش آواز می‌خواند، قصه می‌گفت، خاطره تعریف می‌کرد. این تنها چیزی‌ست که از او به یاد دارم و این خیلی خیلی خیلی کم است.

در تمام عمرم مادربزرگم را بیشتر از ده بار ندیده‌ام. درست یادم نیست، آخرین بارش شاید 10 یا 15 سال پیش بود. دلم می‌خواست در تمام این سالها به دیدنش می‌رفتم… نشد که بشود. دو ساعت پیش فهمیدم حالا دیگر هیچوقت نخواهد شد.

8 پاسخ به “آنقدر نیامدم که دیگر تشریف ندارید

  1. Mas0ud اکتبر 8, 2013 در 2:06 ب.ظ.

    روحش شاد باد!
    حال دستت چطوره؟

  2. ماندالا اکتبر 14, 2013 در 11:19 ق.ظ.

    کم می نویسی و وقتی می نویسی همیشه یک غمی هست…
    تازه دیدم این پستت رو. روحش شاد.

  3. انارانه نوامبر 12, 2013 در 11:09 ب.ظ.

    تو چرا دیگه نمی نویسی؟!

  4. شهاب دسامبر 5, 2013 در 12:57 ق.ظ.

    من تازه دیدم، تسلیت میگم😦

  5. قلـــم رو دسامبر 7, 2013 در 11:18 ق.ظ.

    آقاي برجسته نژاد؟ حالتان خوب است؟! حداقل فقط همين.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: