سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: فوریه 2014

همینطور است که اینطور می‌شود

می‌گوید: خوشی و شادی و خوشحالی را چرا نمی‌نویسی؟
می‌گویم: خوشی و شادی و خوشحالی را نباید نوشت، باید زندگی کرد.
می‌گوید: پس از چه چیزی می‌نویسی؟
می‌گویم: از غم، برای خالی شدن، فراموش کردن، شاید کمی آرام شدن.
می‌گوید: حالا که مدتهاست ننوشته‌ای یعنی خوش و شاد و خوشحال بوده‌ای؟
می‌گویم: به بهانه‌ی خالی شدن، فراموش کردن و شاید کمی آرام شدن، هرچیزی را نباید نوشت، هرچیزی را نباید ثبت کرد.
می‌گوید: آهان، که اینطور.
می‌گویم: بله، همینطور.

Advertisements

برو ببین جریان چیه، برو!

من و «زندگی» با هم خیلی رفیق هستیم. از آن مدل دوستی‌های گرم و صمیمی پسر بچه‌های دبیرستانی که رفاقتشان را معمولاً با شوخی‌های دستی و انگشتی به هم نشان می‌دهند. از آن دست رفاقت‌ها که صندلی را از زیر هم می‌کشند و آجر به سر هم می‌کوبند و موی یکدیگر را آتش می‌زنند و دسته‌ی بیل را در اولین سوراخی که گیرشان آمد فرو می‌کنند. البته در دوستی ما و شوخی‌های رایج بین خودمان من همیشه مفعول بوده‌ام و «زندگی» همان کسی بوده که بیل در دست داشته است.

دیروز «زندگی» یک طور خاصی بود. باعث شد کمی بیشتر از همیشه به رابطه‌ی خودمان فکر کنم. مقابلم ایستاد، چشم انداخت توی چشمم و با یک لبخند گفت: «هورا! تولدت مبارک! بگو ببینم از «زندگی» چی می‌خوای؟» گفتم «یعنی میخوای بهم کادو بدی؟» گفت «نه بابا. کادوت که حاضره، الان میدم بهت. اینو همینطوری پرسیدم ببینم سال جدید رو چطوری با هم بگذرونیم» هنوز حرفش تمام نشده بود که تلفن زنگ زد. «زندگی» رفت یک گوشه ایستاد و گفت «جواب بده دیگه». آرش بود، یکی از دوستان سالهای دور. تولدم را تبریک گفت. برگشتم و خوشحال به «زندگی» نگاه کردم. سرش را برگرداند و انگار که حواسش به من نیست مشغول سوت زدن شد. من هنوز گوشی چسبیده به گوشم بود «شایان مُرده. سکته کرده. فردا صبح خاکسپاری بهشت زهرا. اگه خواستی جزئیات مراسم رو بدونی برو فیسبوک، گروه بچه‌های قدیمی». آرش قطع کرد، من ماندم و «زندگی». من با بهت به «زندگی» خیره شدم و او با شیطنت به من. آمد جلو، هنوز لبخند داشت، لبخندش نیشخند بود، دستم را گرفت، نشاندم روی صندلی، روبروی مانیتور، سرش را خم کرد و آرام در گوشم گفت «برو ببین جریان چیه. برو!» گفتم «آخه امروز تولدمه! من قرار بود سعی کنم امروز خوشحال باشم. قرار بود تو کمکم کنی. این چه شوخی بی‌مزه‌ای بود آخه؟» دستش را گذاشت روی شانه‌ام و گفت «برو ببین جریان چیه. برو!»

وی پی ان چرا وصل نمی‌شود؟ ناامید نشو. برو سراغ سایفون. این هم که وصل نمی‌شود. ناامید نشو. بالاخره وصل شد. خب، اسم گروه؟ فکر کن! ناامید نشو. نه، این نبود. به «زندگی» نگاه می‌کنم. با لبخند چندش آورش می‌گوید «جستجو کن». خب، جستجو کن، با چه کلید واژه‌ای؟ ناامید نشو. فارسی بگرد. نیست. ناامید نشو. برو به صفحه‌ی میثم شاید گروه را پیدا کنی. نه اینجا نیست. ناامید نشو. آهان! صفحه‌ی آرش. اینجاست. پیدایش کردم: شایان از دنیا رفت. آه می‌کشم. خاطرات دور در وجودم جفتک می‌اندازند. می‌خواهم از جایم بلند شوم، «زندگی» نمی‌گذارد، می‌گوید «بقیه‌ش رو بخون». پایین می‌روم. پست قبلی برای یک هفته پیش است. این از کجا آمده؟ بگذار ببینم: مروارید از دنیا رفت. صبر کن ببینم! حتما اشتباه شده، بگذار کامنتها را بخوانم، نه! مُرده! جدی جدی مروارید مُرده، جدی جدی شایان مُرده. بغض می‌کنم. اشکم لیز می‌خورد. «زندگی» آنطرف ایستاده و زیر ناخنهایش را نگاه می‌کند. بدون آنکه سرش را بالا بیاورد می‌گوید «ببینم، مروارید همون نبود که وقتی پسرش به دنیا اومد و خواست اسمشو بذاره بردیا، از تو اجازه گرفت؟» آهسته گفتم «…آره» یک تکه از ناخنش را با دندان می‌کند و تف می‌کند روی زمین «آخرش چی شد؟ گذاشت بردیا؟» غمگین گفتم «…آره» کمی سکوت، خیلی فکر، کمی اشک، خیلی بهت، با ناامیدی گفتم «کادوت همین بود؟» با خنده گفت «…آره»

یک روزی در یکی از همین ماه‌ها

من از آن آدمهایی هستم که وقتی پا به سن گذاشت، تاریخ تولدش را فراموش می‌کند. از آنهایی که روز تولدش می‌آید و می‌گذرد و آب هم از آب تکان نمی‌خورد. از همانهایی که وقتی از او بپرسند چند سال داری؟ باید کمی فکر کند و سال تولدش را از یک سالی کم کند و در آخر با احتیاط یک عدد را تحویل طرف مقابل بدهد. این اتفاق یا بهتر است بگویم فاجعه از آنجایی شکل گرفت که در یک روند ملایم و آرام همه چیز هر سال کمرنگتر و بی‌حالتر و وارفته‌تر از سال قبل شد. سال به سال از تعداد تبریکها و کادوها کم شد و رسید به جایی که آمار مجموع آنها را می‌شد با مجموع انگشتهای دو دست، بدون کمک انگشتهای دو پا، نگه داشت. تبریکهای حضوری به سادگی جای خود را به تماسها و پیامهای تلفنی و در نهایت به تبریکهای بی‌معنی و بی‌ارزش شبکه‌های اجتماعی داد و از تعداد کادوهای نقد به مرور کم شد و تعداد کادوهای نسیه‌ی هرگز تحویل داده نشده افزایش یافت. اگر کودک درونم خوابیده یا مرده بود این را می‌گذاشتم به حساب بالا رفتن سن و بی‌معنی بودن این مسخره بازیها. اما متاسفانه تنها دلیلش نداشتن اطرافیانی‌ست که کمبودشان مدتهاست تبدیل به حسرت شده و داشتنشان حکم افسانه و رویا را پیدا کرده.

مرور که می‌کنم، بعد از کودکی، هیچ سالی در روز تولدم به معنای واقعی شاد نبوده‌ام و این هیچ ارتباطی به فلسفه‌ی تاریک و نوع نگاه غمزده به زادروز آدم ندارد. جدا از اینکه هر سال نسبت به سال گذشته سطح توقع‌ام را پایین آورده‌ام، اما همیشه شرایط طوری رقم خورده که همه چیز رنگ دیگری به خود گرفته است. برای من از خود تولد مهمتر، برخورد اطرافیان با این روز است و این یعنی من از آن دسته آدمهایی نیستم که بتوانم شادی را از درون به بیرون بکشم و برای من مسیر خوشحالی همیشه از بیرون به درون بوده است. به هر حال من هیچ وقت روز تولدم را دوست نداشته‌ام، اما اینکه دیگران نیز روز تولدم را دوست ندارند همیشه آزارم داده و می‌دهد، حتی حالا که تقریبا سطح توقع‌ام به مرز صفر رسیده است.

بله! من از آن آدمهایی هستم که وقتی پا به سن گذاشت، برای آنکه کمتر از بی‌مهری اطرافیانش دلگیر شود، وانمود می‌کند که تاریخ تولدش را فراموش کرده است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: