سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

یک روزی در یکی از همین ماه‌ها

من از آن آدمهایی هستم که وقتی پا به سن گذاشت، تاریخ تولدش را فراموش می‌کند. از آنهایی که روز تولدش می‌آید و می‌گذرد و آب هم از آب تکان نمی‌خورد. از همانهایی که وقتی از او بپرسند چند سال داری؟ باید کمی فکر کند و سال تولدش را از یک سالی کم کند و در آخر با احتیاط یک عدد را تحویل طرف مقابل بدهد. این اتفاق یا بهتر است بگویم فاجعه از آنجایی شکل گرفت که در یک روند ملایم و آرام همه چیز هر سال کمرنگتر و بی‌حالتر و وارفته‌تر از سال قبل شد. سال به سال از تعداد تبریکها و کادوها کم شد و رسید به جایی که آمار مجموع آنها را می‌شد با مجموع انگشتهای دو دست، بدون کمک انگشتهای دو پا، نگه داشت. تبریکهای حضوری به سادگی جای خود را به تماسها و پیامهای تلفنی و در نهایت به تبریکهای بی‌معنی و بی‌ارزش شبکه‌های اجتماعی داد و از تعداد کادوهای نقد به مرور کم شد و تعداد کادوهای نسیه‌ی هرگز تحویل داده نشده افزایش یافت. اگر کودک درونم خوابیده یا مرده بود این را می‌گذاشتم به حساب بالا رفتن سن و بی‌معنی بودن این مسخره بازیها. اما متاسفانه تنها دلیلش نداشتن اطرافیانی‌ست که کمبودشان مدتهاست تبدیل به حسرت شده و داشتنشان حکم افسانه و رویا را پیدا کرده.

مرور که می‌کنم، بعد از کودکی، هیچ سالی در روز تولدم به معنای واقعی شاد نبوده‌ام و این هیچ ارتباطی به فلسفه‌ی تاریک و نوع نگاه غمزده به زادروز آدم ندارد. جدا از اینکه هر سال نسبت به سال گذشته سطح توقع‌ام را پایین آورده‌ام، اما همیشه شرایط طوری رقم خورده که همه چیز رنگ دیگری به خود گرفته است. برای من از خود تولد مهمتر، برخورد اطرافیان با این روز است و این یعنی من از آن دسته آدمهایی نیستم که بتوانم شادی را از درون به بیرون بکشم و برای من مسیر خوشحالی همیشه از بیرون به درون بوده است. به هر حال من هیچ وقت روز تولدم را دوست نداشته‌ام، اما اینکه دیگران نیز روز تولدم را دوست ندارند همیشه آزارم داده و می‌دهد، حتی حالا که تقریبا سطح توقع‌ام به مرز صفر رسیده است.

بله! من از آن آدمهایی هستم که وقتی پا به سن گذاشت، برای آنکه کمتر از بی‌مهری اطرافیانش دلگیر شود، وانمود می‌کند که تاریخ تولدش را فراموش کرده است.

4 پاسخ به “یک روزی در یکی از همین ماه‌ها

  1. رویا فوریه 9, 2014 در 11:29 ق.ظ.

    پس تولدت همین ماه بهمن هستش…

  2. limpidspring ژانویه 31, 2016 در 9:17 ب.ظ.

    ما هنوز شمارو اینجا داریم
    هنوز میایم اینجا چرخی می زنیم و متنای قدیمی رو می خونیم و چشم به راه خبری تازه هستیم
    اما یه چی سرجاش نیست
    یا شایدم چون خودم مدت طولانیه که دلواپسم و مضطرب و نشخوار فکری امونم رو بریده کلا بدبین شدم و حس می کنم اینجا هم اوضاع چندان تعریفی نداره …

    … ما هنوز شمارو اینجا داریم
    هنوز منتظریم که برگردین

    راستی
    شما هیچ وقت راجع به تاریخ دقیق تولدتون حرفی نگفتین
    ظاهرا تولدتون همین روزاست
    تولدتون مبارک
    قبلا گفته بودم که عالم و آدم ( همه ی اونایی که دوسشون دارم جز پدر و مادر و خواهر و برادرم تو این تقریبا سی ساله تولد منو یادشون رفته ) ولی خوب هر سال یه تبریک تولد غیرمنتظره دارم که خودم رو باهاش سرگرم می کنم
    انقد به فراموشی بقیه عادت کردم که چندین ساله خودم برای خودم هدیه می گیرم و چندساعتی با خودم خوش می گذرونم

    اه چقد حرف زدم من
    بگذریم

    اینو نوشتم تا تولدتون هم یادتون نره …
    شادباش و دیر زی🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: