سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

برو ببین جریان چیه، برو!

من و «زندگی» با هم خیلی رفیق هستیم. از آن مدل دوستی‌های گرم و صمیمی پسر بچه‌های دبیرستانی که رفاقتشان را معمولاً با شوخی‌های دستی و انگشتی به هم نشان می‌دهند. از آن دست رفاقت‌ها که صندلی را از زیر هم می‌کشند و آجر به سر هم می‌کوبند و موی یکدیگر را آتش می‌زنند و دسته‌ی بیل را در اولین سوراخی که گیرشان آمد فرو می‌کنند. البته در دوستی ما و شوخی‌های رایج بین خودمان من همیشه مفعول بوده‌ام و «زندگی» همان کسی بوده که بیل در دست داشته است.

دیروز «زندگی» یک طور خاصی بود. باعث شد کمی بیشتر از همیشه به رابطه‌ی خودمان فکر کنم. مقابلم ایستاد، چشم انداخت توی چشمم و با یک لبخند گفت: «هورا! تولدت مبارک! بگو ببینم از «زندگی» چی می‌خوای؟» گفتم «یعنی میخوای بهم کادو بدی؟» گفت «نه بابا. کادوت که حاضره، الان میدم بهت. اینو همینطوری پرسیدم ببینم سال جدید رو چطوری با هم بگذرونیم» هنوز حرفش تمام نشده بود که تلفن زنگ زد. «زندگی» رفت یک گوشه ایستاد و گفت «جواب بده دیگه». آرش بود، یکی از دوستان سالهای دور. تولدم را تبریک گفت. برگشتم و خوشحال به «زندگی» نگاه کردم. سرش را برگرداند و انگار که حواسش به من نیست مشغول سوت زدن شد. من هنوز گوشی چسبیده به گوشم بود «شایان مُرده. سکته کرده. فردا صبح خاکسپاری بهشت زهرا. اگه خواستی جزئیات مراسم رو بدونی برو فیسبوک، گروه بچه‌های قدیمی». آرش قطع کرد، من ماندم و «زندگی». من با بهت به «زندگی» خیره شدم و او با شیطنت به من. آمد جلو، هنوز لبخند داشت، لبخندش نیشخند بود، دستم را گرفت، نشاندم روی صندلی، روبروی مانیتور، سرش را خم کرد و آرام در گوشم گفت «برو ببین جریان چیه. برو!» گفتم «آخه امروز تولدمه! من قرار بود سعی کنم امروز خوشحال باشم. قرار بود تو کمکم کنی. این چه شوخی بی‌مزه‌ای بود آخه؟» دستش را گذاشت روی شانه‌ام و گفت «برو ببین جریان چیه. برو!»

وی پی ان چرا وصل نمی‌شود؟ ناامید نشو. برو سراغ سایفون. این هم که وصل نمی‌شود. ناامید نشو. بالاخره وصل شد. خب، اسم گروه؟ فکر کن! ناامید نشو. نه، این نبود. به «زندگی» نگاه می‌کنم. با لبخند چندش آورش می‌گوید «جستجو کن». خب، جستجو کن، با چه کلید واژه‌ای؟ ناامید نشو. فارسی بگرد. نیست. ناامید نشو. برو به صفحه‌ی میثم شاید گروه را پیدا کنی. نه اینجا نیست. ناامید نشو. آهان! صفحه‌ی آرش. اینجاست. پیدایش کردم: شایان از دنیا رفت. آه می‌کشم. خاطرات دور در وجودم جفتک می‌اندازند. می‌خواهم از جایم بلند شوم، «زندگی» نمی‌گذارد، می‌گوید «بقیه‌ش رو بخون». پایین می‌روم. پست قبلی برای یک هفته پیش است. این از کجا آمده؟ بگذار ببینم: مروارید از دنیا رفت. صبر کن ببینم! حتما اشتباه شده، بگذار کامنتها را بخوانم، نه! مُرده! جدی جدی مروارید مُرده، جدی جدی شایان مُرده. بغض می‌کنم. اشکم لیز می‌خورد. «زندگی» آنطرف ایستاده و زیر ناخنهایش را نگاه می‌کند. بدون آنکه سرش را بالا بیاورد می‌گوید «ببینم، مروارید همون نبود که وقتی پسرش به دنیا اومد و خواست اسمشو بذاره بردیا، از تو اجازه گرفت؟» آهسته گفتم «…آره» یک تکه از ناخنش را با دندان می‌کند و تف می‌کند روی زمین «آخرش چی شد؟ گذاشت بردیا؟» غمگین گفتم «…آره» کمی سکوت، خیلی فکر، کمی اشک، خیلی بهت، با ناامیدی گفتم «کادوت همین بود؟» با خنده گفت «…آره»

4 پاسخ به “برو ببین جریان چیه، برو!

  1. علی فوریه 14, 2014 در 3:32 ب.ظ.

    یاد یکی از نوشته هات افتادم که نوشته بودی زندگی مثل یک موجود لوده و مسخره ایست که میاد در گوشت میگه یک روز یه مرده …
    از دست دادن یه دوست یکی از سخت ترین اتفاقاست دیگه چه برسه به این شرایطی که تو داشتی.

  2. قلـــم رو فوریه 15, 2014 در 12:15 ب.ظ.

    اگر بخواهم فكر واقعي ام را برايت بنويسم بايد بگويم چقدر بد كه اينجا نميشود درگوشي حرف زد.اگر هم بخواهم كه حس واقعي ام را بگويم، بايد برايت بنويسم كه براي مرواريد و شايان در حدي متاسفم كه اگر در مقابل گناهانم به همين اندازه متاسف بودم، تا حالا پيامبري چيزي شده بودم. و ديگر اينكه، با اينكه ميدانم كه اگر الان تولدت را تبريك بگويم برايت اهميتي ندارد چون خيلي انتقادات زيادي به اين نوع تبريك گفتن وارد است، باز هم ميگويم تولدت پساپيش مبارك و … حداقل مني كه نه مي شناسي نه دوست داري كه بشناسي و نه دليلي دارد اصلن كه بشناسي، از بودنت، فكر كردنت و نوشتنت خيلي خيلي خيلي خوشحال م… حتا اگر اين «خيلي» را «خيلي» نخواني!🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: