سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: اوت 2015

ساده‌تر بگویم: بکش بیرون

نه! نمی‌شود! هر کاری هم که بکنم انگار قرار نیست جمع و جور شوم. با هر اشاره و حرفی عواطفم مغشوش می‌شود و اضطراب و دلهره‌ای که به زحمت چند ساعتی فراری‌شان داده بودم، با وقاحت تمام باز می‌گردند. فلسفه‌ی هر چیزی برایم زیر سئوال رفته، نگرانم، ناراحتم، خسته‌ام و برای هیچکدام دلیل واضح و مشخصی ندارم. هر قدمی که می‌خواهم بردارم، «که چی بشه؟» راهم را سد می‌کند، هر امیدی را که می‌خواهم زنده کنم، «خودت رو گول نزن» دوباره او را دفن می‌کند. انگار که به پیش رفته باشم و رسیده باشم به یک پرتگاهی که آنطرفش یک دیوار بلند است، که روی آن نوشته «آخر خط»، که حالا باید بپرم، که می‌دانم هر چقدر هم بلند بپرم باز آنطرف با صورت به دیوار کوبیده می‌شوم و سقوط می‌کنم.

نمی‌شود! نه! در شرایطی قرار دارم که باید و حتماً یک شروع دوباره رخ دهد. یعنی اگر نشود، همه چیز زیر سئوال می‌رود. که اصلاً چرا این همه تلاش کرده‌ام که این شرایط پیش بیاید، اما هنوز نتوانسته‌ام شروع دوباره را شروع کنم. منتظر چه چیزی هستم؟ قرار است چه اتفاقی بی‌افتد که شروعم شروع شود؟ نقشه می‌کشم و برنامه می‌چینم که باید چه‌ها کنم، و در آخر نقشه‌ی کشیده شده و برنامه‌ی چیده شده را کناری می‌گذارم و مشغول خوردن غصه با طعم اندوه می‌شوم. چه بلایی به سرم آمده که اینقدر ماندگار است و رهایم نمی‌کند؟

نه! نمی‌شود! منبع انرژی‌ام، خودش تمام انرژی‌ام را می‌بلعد و تفاله‌ش را به روی صورتم تف می‌کند. منبع انرژی‌ام لحظه‌ای دست از ارسال انرژی منفی بر نمی‌دارد و هر چقدر هم اعتراض و خواهش می‌کنم، بدون آنکه خودش بفهمد و بداند، بدتر و تندتر و بیشترش می‌کند و مدام یادآوری می‌کند که تو هیچوقت آنی نمی‌شوی که می‌خواهی، که بجای آنکه از شرایط جدیدت لذت ببری، باید شرمنده باشی.

نمی‌شود! نه! نباید اینگونه بماند. نباید عادت کنم. نباید باور کنم. نباید بپذیرم. نباید تسلیم شوم… اما انگار، نه!، نمی‌شود!.

عصر یخبندان احساسات

اصولاً برای من موقعیت دراماتیکی که کاراکتر یک فیلم در آن قرار دارد، در زمان تماشایش، آنقدر اهمیت دارد و تاثیرگذار است که بازی او، هر چقدر هم که بد باشد، شاید از تاثیر آن بکاهد، اما مطمئناً آن را معکوس نمی‌کند. یعنی اینکه وقتی بدبختی و درد و رنج و ناراحتی و غصه و غم کاراکتر فیلم به خورد من داده شده، این تلخی با بازی بد او هیچگاه تبدیل به شیرینی نمی‌شود. شاید تلخی‌اش کم شود، اما شیرین نمی‌شود. من اینگونه‌ام، اما بنظر می‌رسد اکثریت چندان با نظر من موافق نیستند. یعنی می‌خواهم بگویم که نمی‌توانم بپذیرم مردم آنقدر مریض و بیمار هستند که هر بار که سینما می‌روم، به محض بالا رفتن بار دراماتیک و تیره شده فضای احساسی، دسته جمعی قهقهه سر می‌دهند و آن موقعیت را تبدیل به یک سکانس کمدی می‌کنند.

چند شب پیش رفته بودیم عصر یخبندان. به سکانس گریه‌ی فرهاد اصلانی، که زندگی‌اش نابود شده، رسید و مردم قهقهه زدند. ژاله صامتی آمد که عزیزش را از دست داده و به سر و روی خود می‌کوبد و اشک می‌ریزد، باز هم قهقهه فضا را پر کرد. نوبت گریه‌ی مهتاب کرامتی شد که تمام امیدش نابود شده و همه چیزش را از دست داده، باز هم همان قهقهه‌ها بلند شد. مردم نمی‌توانند آنقدر مریض باشند که هر بار با دیدن درد و رنج دیگران خنده‌شان بلند شود. شاید واقعاً بازیگران ما نمی‌توانند یک اشک درست و حسابی بریزند که تماشاگر، نه اینکه با گریه‌ی او همراه شود، فقط نیشش را ببندد! مردم که تعدادشان زیاد است و نمی‌شود تغییرشان داد. لااقل شما بازیگرها یک کم بیشتر خودتان را تکه پاره کنید. شاید شما را بشود عوض کرد. اگر نشد، نویسنده‌ها هرچقدر می‌توانند روغن داغ ماجرا را زیاد کنند و تا می‌شود در خلق فضای غمگین داستان اگزجره کنند. اگر باز هم نشد، کارگردان‌ها لطفاً فقط فیلم کمدی بسازند. مردم که هیچ چیز به هیچ جایشان نیست و فقط به همه چیز می‌خندند! خب شما هم به قصد خنداندن مردم فیلم بسازید.

476روز

گذشته‌ام گم شد! آرام و بی‌ سر و صدا از دستش دادم. حواسم نبود، نمی‌دانم، حافظه‌ام یاری نمی‌کند، همینجا بود، همین کنار، توی همین محیط، چند وبلاگ آن طرفتر. وبلاگی داشتم یواشکی، با نوشته‌های یواشکی، پر از احساسات و افکار یواشکی. نیست! گم شده! آدرسش را می‌زنم، پیغام می‌دهد نویسنده وبلاگ را پاک کرده است. نکرده‌ام! من دو سال است که حتی به سراغش هم نرفته‌ام! در آن وبلاگ نزدیک به چهارصد نوشته داشتم که حالا دیگر ندارم. کلی خاطره و فکر بود که دیگر نیست. هر چه آدرس پست الکترونیکی به ذهنم رسیده که این چند سال داشته‌ام را امتحان کرده‌ام، هر چیزی که بتواند من را به آن نزدیک کند را بکار گرفته‌ام. نیست که نیست!

درونم آشوب شده. من دو سال از زندگی‌ام، که چندان هم خوشمزه نبود، را گم کرده‌ام. سراب ساز سودا ستیز را شُل کردم تا آنجا را سفت بگیرم. حالا اینجا ماتمکده و آنجا گم شده و من مانده‌ام که کجا خودم را بریزم و بپاشم و پرت و خالی کنم. و این احمقانه‌ترین حس و حال و دلیل برای نوشتن یک پست در این وبلاگ، بعد از چهارصد و هفتاد و شش روز است.

پ.ن: کسی هست که هنوز من را اینجا داشته باشد؟!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: