سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: ژوئیه 2016

ساده‌تر از آن چیزی که فکر می‌کنی

زانوی چپم امانم را بریده بود. فرقی نمی‌کرد که کلاچ ماشین را می‌فشرد، یا پله‌ها را بالا می‌رفت، یا سرپا روبروی سینک آشپزخانه می‌ایستاد، یا با من برای پیاده روی شبانه می‌آمد، یا می‌خواست کمک کند که جایم بلند شوم.

هزار درد و بلای عجیب و غریب را در ذهنم مرور می‌کردم که ممکن است سر این یکی دیگر چه بلایی آمده باشد. همیشه هم نتیجه‌ی نهایی تخیلات و تفکراتم منتج به این می‌شد که یا تا چند هفته دیگر پایم را قطع می‌کنند، یا از کنار آن یک پای دیگر بیرون می‌زند، یا سرطان زانو گرفته‌ام، یا یک دسته کرم ناشناخته در زانوی چپم لانه ساخته‌اند و یا هر چیز عجیب و غریب دیگری که یا ناشی از اعصاب و کوفت و زهرمار است، یا چندین عمل طاقت فرسا به همراه دارد، یا باید برای همیشه با عصا راه بروم، یا چندین سال قرص بخورم و تا ابد پماد بمالم. و یا اینکه اصلاً راه حلی ندارد. پس من درد را پذیرفته بودم و اصلاً سئوالی مطرح نمی‌کردم که نیاز به راه حل داشته باشد.

چند روز پیش اما دیگر تحملش ممکن نبود. رانندگی، پله، سینک آشپزخانه، پیاده روی شبانه، بلند شدن از جا، هیچکدام را نمی‌شد بدون درد ممتد انجام داد. رفتم پیش دکتر و خودم را برای هر تشخیص غم انگیزی آماده کردم. دکتر کمی با پر و پاچه‌ام ور رفت، گفت عضلات پایم را منقبض کنم، بعد دفترچه بیمه‌ام را نگاهی کرد و به کناری گذاشت، یک برگه کاغذ برداشت روی آن نوشت 5x50x10 و داد دستم! این یعنی چی؟ چقدر پیچیده! یعنی اسم بیماری من 5 ضربدر 50 ضربدر 10 است؟ یعنی بیماری من 2500 است؟ یعنی باید 5 تا آمپول در هر 50 ساعت به مدت 10 سال بزنم؟ یا 5 ساعت عمل در 50 جای زانوی‌ام را 10 مرتبه تحمل کنم؟ دکتر رشته افکارم را پاره کرد و گفت: «منقبض کردن عضلات پایت را انجام بده. هر دفعه 5 ثانیه منقبض نگه دار، برای 50 بار. این کار را 10 دفعه در روز تکرار کن» گفتم همین؟! گفت همین!

دو سه روز گذشته است، 5x50x10 را انجام داده‌ام، از دردی که چندین ماه تحملش کرده بودم هیچ خبری نیست! به همین سادگی!

 

تصمیم گیری

در کل باید این را در نظر داشته باشید که جمع آوری اطلاعات مهمترین پیش نیاز، یعنی تنها پیش نیاز، برای تصمیم گیری در خصوص یک موضوع مشخص است. اینکه این اطلاعات به چه شکل و از چه طریق و به کدام صورت جمع آوری می‌شوند چندان اهمیتی ندارد. می‌خواهید مطالعه کنید، تحقیق کنید، تفحص کنید، تعقیب کنید، نمونه‌ی آماری بگیرید، علامت بگذارید، آزمایش کنید، نقشه بکشید، نقشه بخوانید، بررسی کنید، نکته برداری کنید، نقطه گذاری کنید، کشیک بدهید، زاغ سیاه چوب بزنید، کنترل کنید، اندازه گیری کنید، خودتان را به آب و آتش بزنید، به خفت و خواری تن بدهید، لجن مال شوید، خرد شوید، کج شوید، بالا بروید، پایین بیایید، هر غلطی که لازم است بکنید، اما حواستان باشد که تا زمان کامل شدن اطلاعات به هیچ وجه سراغ تهیه گزارش نروید، اگر حواستان نبود و گزارش را زودتر از وقتش تهیه کردید، آن را جایی ارائه نکنید و پیش خودتان نگه‌ش دارید. اگر حواستان نبود و آن را در اختیار کسی گذاشتید، خاک بر آن سر احمقتان که یک حواس چسکی را نمی‌توانید جمع کنید.

مطلب آنکه تا زمانی که اطلاعات شما در خصوص یک موضوع کامل نشده، بجای آنکه در خصوص آن موضوع تصمیم گیری کنید، در خصوص آن موضوع اطلاعات‌تان را کامل کنید.

پ.ن: عنوان این پست یک سرکش اضافه دارد!

دالام دالام، گجینگ گجینگ، جرنگ جرنگ

همسایه‌ی سه واحد سمت راست مهمانی دارد و آنقدر صدای دالام دالام موسیقی‌اش زیاد است که شیشه‌های سمت چپ پنجره‌ی خانه‌م می‌لرزد و جِرِنگ جِرِنگ صدا می‌دهد. آنقدر بلند که هر چقدر صدای تلویزیون را زیاد می‌کنم متوجه‌ی صحبتهای کاراکترهای سریال نمی‌شوم. دنبال جایی، دنبال کسی می‌گردم که به بهانه‌اش از خانه بزنم بیرون. لیست تماس‌ها را بالا و پایین می‌کنم، اما حوصله‌ی هیچکدام از این موجوداتی که مدتهای زیادی‌ست در لیست ‌تماس‌ها، بدون تماس، به خواب رفته‌اند را ندارم. اولویت را می‌گذارم برای آنهایی که دلم برایشان تنگ شده، نتیجه صفر نفر است. می‌گذارم برای آنهایی که مدت زیادی‌ست ندیدمشان، نتیجه تمام لیست است. می‌گذارم برای آنهایی که حواسشان به من بوده، نتیجه گنگ است. می‌گذارم برای آنهایی که حواسم به‌شان بهوده، نتیجه مبهم است. لیست تماس‌ها را بی‌خیال می‌شوم. لعنتی تمام آهنگها را هنوز به نصفه نرسیده قطع می‌کند! چند ثانیه سکوت می‌شود و باز صدای دالام دالام بلند می‌شود و شیشه‌ها با یک آهنگ نصفه‌ی دیگر به جِرِنگ جِرِنگ می‌افتند. می‌گردم تا خودم را با چیزی سرگرم کنم. چیزی پیدا نمی‌کنم که با دالام دالام و جِرِنگ جِرِنگ جور در بیاید. پلی لیستم را مرور، هارش‌ترین موسیقی ممکن را انتخاب، ترک اول را پلی و صدا را تا جایی که جا دارد زیاد می‌کنم. دالام دالام جای خود را به گِجینگ گِجینگ می‌دهد، از میان آن همچنان جِرِنگ جِرِنگ به گوش می‌رسد.

ماجرای لباس المپیک

607557_147

این روزها یکی از سوژه‌های داغ مطبوعات و شبکه‌های اجتماعی، لباس تیم ورزشی اعزامی به المپیک است. لباسی بد رنگ و بد طرح و زشت و بی‌قواره که نه تنها جذابیت بصری ندارد، بلکه بیشتر آدم را یاد لباسهای فرم پرسنل خدماتی یک شرکت در پیت دولتی می‌اندازد. مساله این نیست که ما یک طراح درست و حسابی در کشور نداریم. خیر! مساله این است که یک نهاد دولتی عریض و طویل ضرورتی نمی‌بیند که طراحی یک لباس مهم، که در یک مراسم مهم جهانی می‌تواند سهم بزرگی در معرفی ایران به مردم جهان داشته باشد، را به یک طراح واقعی و درست و حسابی واگذار کند و ترجیح می‌دهد سر و ته ماجرا را با مراجعه به احتمالاً یکی از آشناها یا نور چشمی‌ها یا عزیز دردانه‌ها هم بیاورد و مطمئن باشید بابت آن پول هنگفتی هم پرداخت کند.

اما باز هم چیزی که من را ناراحت می‌کند این نیست! اصل غم انگیز بودن ماجرا حتی به خود لباس هم مربوط نمی‌شود. خواهش می‌کنم یک بار دیگر به عکسی که منتشر کرده‌اند نگاه کنید. وحشتناک نیست؟ یعنی در آن خراب شده یک نفر نبوده که بگوید این لباس، همین لباس بد رنگ و بد طرح و زشت و بی‌قواره، را تن چهار تا ورزشکار اعزامی، نه اصلا، تن چهار تا آدم بکنیم و ببریمشان توی یک آتلیه درست و درمان و بگذاریمشان جلوی یک عکاس حرفه‌ای و دو تا عکس آبرومندانه از آنها بگیریم؟ یعنی این همه کج سلیقگی و شلختگی از کجا می‌آید؟ واقعاً عکسی که منتشر می‌شود، تنها عکسی که منتشر می‌شود، باید با بدترین نور و مسخره‌ترین زاویه و احمقانه ترین بکگراند و تن یک مانکن عروسکی باشد؟ خجالت آور است. حتی از خود لباس هم شرم آورتر است. یک نگاهی به عکس‌های منتشر شده از لباس المپیک ورزشکاران سایر کشورها بیاندازید. کاری به خود لباس ندارم. نگاه به عکس بیاندازید که آدم از این همه شور و هیجان و لبخند و استایل و سیستم‌شان ذوق زده می‌شود و بعد بیایید عکس خودمان، با آن رنگ بی‌ربط کت و شلوار و پیراهن، را ببینید که یک مانکن عروسکی بی روح، که تازه خانمش هم کله ندارد و مقنعه‌اش را روی شانه‌اش انداخته‌اند!، چطور حالتان را می‌گیرد.

خاک روی سر و شکل و شمایل‌تان با این همه بد سلیقگی.

چهار ساعت

از امروز فقط چهار ساعت باقی مانده است. چهار ساعت بعد می‌شود فردا. یعنی چهار ساعت بعد دیگر امروز نیست. امروز چهار ساعت دیگر تمام می‌شود و من را می‌سپارد به فردا و خودش برای همیشه گم می‌شود و محو می‌شود در دل تاریخ. فرق امروز با روزهای دیگر این است که امروز چیزهای دیگری را هم با خودش خواهد برد. چیزهایی که گم می‌شوند و محو می‌شوند در دل تاریخ. نه اینکه قرار باشد اتفاق خاصی بی‌افتد. نمی‌افتد. معلوم است که نمی‌افتد. فقط من در دل خودم، یک توافقی بین خودم و خودم، برای یک چیزی یک زمانی را مشخص کرده‌ام که چهار ساعت دیگر به پایان می‌رسد. برای یک چیزی که تا به امروز همراه من بوده، اما فردا دیگر اثری از آن نخواهد بود. در این چهار ساعت هم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. تمام می‌شود، فردا شروع می‌شود و زندگی همچنان جریان خواهد داشت.

پنجاه و هفت ساعت

دو شب است که نخوابیده‌ام. نه اینکه خوابم نبرده باشد. برای آنکه خوابت ببرد، یعنی قصد کنی که خوابت ببرد، باید بروی و پهن بشوی روی تخت و یک چیزی بگذاری زیر سرت و یک چیزی بکشی روی خودت و چشمهایت را ببندی و کمی گوسفند بشماری و چندتایی گرگ به جانشان بیاندازی و یک سری توهمات و خیالات و آرزوها و حسرتها را مرور کنی، تا در نهایت خوابت ببرد. من، اما، دو شب است بدنم به تخت آلوده نشده است. روی مبل، توی سالن، نشسته‌ام و با همان توهمات و خیالات و آرزوها و حسرتها سر و کله زده‌ام. چندین بار همان طور نشسته روی مبل کله‌ام کج و چشمانم گرم شده است، اما در نهایت دو شب است که روی تخت نرفته‌ام و نخوابیده‌ام.

نزدیک 57 ساعت است که نخوابیده‌ام. چُرتهای ده دقیقه‌ای زده‌ام، اما نخوابیده‌ام. حالا چند ساعتی‌ست که انگار یک چنگک درون مغزم دارد دیواره‌ی جمجمه‌ام را خراش می‌دهد. انگار کله‌ام شده باشد یکی از آن کره‌های فلزی شهر بازی که موتورسواری دارد درون آن دور خودش می‌چرخد. یک چیزی آن تو می‌خواهد بیاید بیرون. هر چند دقیقه چشمهایم را می‌مالم، کله‌ام را می‌گیرد زیر شیر آب، قهوه و چای می‌نوشم، اما همچنان آن چیز می‌خواهد پیشانی‌ام را باز کند و بیاید بیرون. لعنتی سر درد عجیبی دارم. سر درد را که همیشه دارم، اما این یکی حس و حال غریب و تازه‌ای دارد. با این وضعیت صبح تا بعد از ظهر را در یک جلسه‌ی 6 ساعته گذرانده‌ام و حالا هم نشسته‌ام روی کامپیوتر شرکت گزارشی برای جلسه فردا تهیه می‌کنم و لا به لایش، روی لپتاپ یک پست برای وبلاگ می‌نویسم و وضعیت خودم را تشریح می‌کنم. 57 ساعت است که نخوابیده‌ام و فعلاً هم قرار نیست بخوابم… و زندگی همچنان جریان دارد.

حالا وقت بگیر بگیر است – 3

آش که شوخی نیست! باید مواد اولیه را کاملاً به اندازه و دقیق انتخاب کنی، هیچ چیزی نباید کم باشد یا زیاد، درون دیگ بریزی و زیرش را روشن کنی و بگذاری روی شعله‌ی کم، هم بزنی و به آن سر بزنی و حواست باشد ته نگیرد و آبش تمام نشود و همه چیز درست بپزد و آش جا بی‌افتد. برای من آش پختن شوخی نبود! بار اولم بود. باید حواسم را جمع می‌کردم. خواستم که نباشد، تا تمام آشپزخانه برای من باشد، تا خودم بفهمم چه کار می‌کنم، تا اشتباهی رخ ندهد و هر دو گشنه نمانیم.

بی‌صبری کرد. آشپزخانه را ول نکرد. همانجا ماند و شلوغ کرد تا هر بار مواد اولیه کم و زیاد شد و مجبور شدم دیگ را خالی کنم و از ابتدا همه چیز را فراهم کنم. سرش داد کشیدم که برو بیرون لعنتی! اینقدر سر به سر آش من نذار! تا آخرش قهر کرد و رفت. من هم تمام حواسم را دادم، حالا که آشپزخانه برای خودم بود، تا آشی بپزم جا افتاده، همه چیز به اندازه، همه چیز سر جای خود.

آش که حاضر شد، یک کاسه برای خودم کشیدم، یکی هم برای او، هر دو را گذاشتم روی میز، قاشق به دست نشستم روی صندلی، صبر کردم تا خنک شود، صبر کردم تا او بیاید. وقتی آمد، عصبانی بود. لگدی زد به میز، کاسه‌ها نقش زمین شدند، آش به فنا رفت، او رفت، من ماندم… به گمانم ناهار جای دیگری دعوت بود.

عصبی خودتی دیوانه

زانوی چپم امانم را بریده است. فرقی نمی‌کند که کلاچ ماشین را می‌فشارد، یا پله‌ها را بالا می‌رود، یا سرپا روبروی سینک آشپزخانه می‌ایستد، یا با من برای پیاده روی شبانه می‌آید، یا می‌خواهد کمک کند که جایم بلند شوم. اینکه چرا هر از گاهی یک جای بدنم بازی در می‌آورد و خودش را لوس می‌کند و تصمیم می‌گیرد با بقیه اعضا سر ناسازگاری بگذارد برایم جای سئوال دارد. فردا وقت دکتر دارم. اگر دیگر این یکی را بگوید که ریشه در مسائل و مشکلات عصبی دارد، همانجا می‌کشم پایین می‌شاشم به دفتر و دستک و مدرک و ریخت و قیافه‌اش! از هر چیزی که سر در نمی‌آورند و می‌خواهند از سر خودشان باز کنند، ربطش می‌دهند به اعصاب و توصیه به آرامش می‌کنند و حواله‌ات می‌دهند به یک ماه بعد. یعنی مستقیم و با ادبیات غیر مستقیم به تو حالی می‌کنند که آقا جان شما مغزت معیوب است و بی‌خودی جای دیگر دنبال ریشه درد و مرضت نگرد. این یکی دیگر فرق می‌کند! نمی‌شود که زانوی چپ خودش مشکل نداشته باشد. اصلاً فاصله‌اش با مغز بیشتر از 140 سانتی‌متر است. آقای دکتر! فردا بجای آن لباس و کراوات مسخره‌ات، بارانی‌ات را بپوش!

یک چیزهایی را نمی‌توان بخشید

یک چیزهایی را نمی‎‌توان بخشید. اینکه آنقدر خودش را ببیند که تو به چشمش نیایی، اینکه آنقدر خودش باشد که تو نباشی، اینکه آنقدر خودش در مرکز باشد که تو در کنارش جا نشوی. نه! شاید اگر رویش را برگرداند و به چشمش بیایی، اگر کمی نباشد تا تو هم باشی، اگر کمی کنار بایستد تا تو هم جا شوی، چرا، به گمانم می‌توان بخشید.

یک چیزهایی را نمی‌توان بخشید. اینکه ده بشوی و صد بخواهد، اینکه صد بشوی و هزار بخواهد، اینکه هزار شوی و میلیون بخواهد. نه! شاید اگر ده باشد وقتی ده شوی، صد شود وقتی صد هستی، هزار شود و تو را هزار کند، دستت را بگیرد با هم میلیون شوید، چرا، به گمانم می‌توان بخشید.

یک چیزهایی را نمی‌توان بخشید. اینکه نباشد وقتی می‌خواهی‌اش، سکوت باشد وقتی می‌شنوی‌اش، غمگین باشد وقتی می‌بینی‌اش، نه! شاید اگر باشد وقتی می‌خواهی‌اش، بگوید وقتی ‌می‌شنوی‌اش و خوشحال باشد وقتی می‌بینی‌اش، چرا، به گمانم می‌توان بخشید.

یک چیزهایی را نمی‌توان بخشید. اینکه فرصت را از تو بگیرد، اینکه تصمیم را از تو بگیرد، اینکه زمان را از تو بگیرد. بله! این را نمی‌توان بخشید.

حالا وقت بگیر بگیر است – 2

نتیجه را گرفتم. تصمیم را هم همینطور. داشته‌های آماری و فکری و روحی و حسی و روانی‌ام را جمع کردم و ریختم توی دیگ و هم زدم و چوشاندم و آشی پختم که روی آن یک وجب روغن داشت. یک کاسه برای خودم کشیدم، یکی هم برای او، هر دو را گذاشتم روی میز، قاشق به دست نشستم روی صندلی، صبر کردم تا خنک شود، صبر کردم تا او بیاید.

وقتی آمد، عصبانی بود. لگدی زد به میز، کاسه‌ها نقش زمین شدند، آش به فنا رفت، او رفت، من ماندم. حالا که اشتهایم کور شده. کمی می‌گذرد قاعدتاً و احتمالاً گشنه می‌شوم. آش که دیگر نه، می‌روم سر کوچه یک ساندویچ فلافل می‌گیرم. فقط، غصه‌ام از این است که هیچوقت نمی‌فهمم آشی که پخته بودم خوشمزه بود یا نه.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: