سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

دکتر هو(لاکویی)

امشب، پیاده‌روی روتین همیشگی به شکل دیگری برگزار می‌شود. نه از خشم متال خبری‌ست و نه از آرامش فولک. نه غم سایکدلیک حضور دارد و نه غصه‌ی بلوز. نه ادراک پراگرسیو، نه بخشش گاسپل، نه اعتراض راک، نه هیجان ایندی، نه گیجی الکترونیک، نه نگرانی سول و نه خلسه‌ی امبینت. نه گیتار به روحم چنگ می‌زند و نه درامز به مغزم مشت. امشب هدفون را روی گوشهام می‌نشانم و قدم می‌زنم و راه می‌روم و عرق می‌ریزم و به صحبتهای دکتر هولاکویی گوش می‌کنم.

حرفهایش در پس زمینه می‌آید و چشمانم به روی مردم و چمن و درختها و ماشین‌ها می‌چرخد. در جایی می‌گوید: «عشق سالم حرفش این است که من تو را دوست دارم، پس به تو مشتاقم. اما در عشقی که مبتنی بر نیاز است حرف این است که من به تو احتیاج دارم، پس تو را دوست دارم، پس در آن زمان که به تو احتیاج نداشته باشم، عشق من منتفی‌ست» گوشهایم تیز می‌شود. کمی بیشتر به صحبتهایش دقت می‌کنم. در جای دیگری می‌گوید: «عشق، داشتن چیزی نیست، بلکه شدن است، بودن است و ماندن است. پس انسان را دگرگون می‌کند، نه آنکه به او چیزی اضافه کند» حالا دیگر تمام حواسم را داده‌ام به حرفهایش. او می‌گوید: «عشق یک شناخت، یک احساس و یک چالشی‌ست که یک فرد نسبت به دیگری پیدا می‌کند، تا آنجا که همه چیز آن فرد به اندازه‌ی خودش اهمیت می‌یابد. یعنی آزادی او به اندازه‌ی آزادی من، زندگی او به اندازه‌ی زندگی من، شادی او به اندازه‌ی شادی من، غم او به اندازه‌ی غم من، خوشبختی او به اندازه‌ی خوشبختی من مهم می‌شود» حالا دیگر نه مردم را می‌بینم، نه چمن و درختها و نه ماشین‌ها. دیگر حتی حرفهای او را هم نمی‌شنوم. تمام ذهنم درگیر می‌شود، تمام راه‌های ورودی‌ام بسته می‌شود و در درون غوغایی به پا می‌شود.

به خانه که بر می‌گردم تمام آن صحبتها را از ابتدا تا انتها و با دقت بیشتری گوش می‌کنم. با کمی اغماض و اندکی تخفیف شاید بتوانم ادعا کنم که یکی دوباری عاشق شده‌ام و سعی کرده‌ام که عاشق بمانم. شاید هم زیادی به خودم تخفیف می‌دهم. اما بطور قطع تا به امروز کسی عاشق من نبوده است. این چند سال اخیر را مرور می‌کنم. حتی به قبلتر می‌روم. آنقدر عقب رفتن را ادامه می‌دهم تا به مبدا می‌رسم. روابطم را می‌گذارم پیش رویم، اما چیزی پیدا نمی‌کنم. نه اینکه بخواهم مظلوم بازی و سیاه نمایی کنم و ترحم بخرم. نه! کاملاً مساله واضح و ماجرا مشخص و نشانه‌ها پررنگ است. شاید من بطور ناخودآگاه، در بعضی از خاطراتم کمی به توصیفهای اشاره شده نزدیک بوده باشم، اما برعکسش یا نبوده یا آنقدر ناچیز بوده که قابل چشم پوشی بوده است. و این برایم سنگین، ناگوار و به شدت غمگین است.

به موسیقی پناه می‌برم. کمی خشم متال، ذره‌ای آرامش فولک، غم سایکدلیک، غصه‌ی بلوز، ادراک پراگرسیو، بخشش گاسپل، اعتراض راک، هیجان ایندی، گیجی الکترونیک، نگرانی سول و خلسه‌ی امبینت. می‌گذارم گیتار به روحم چنگ بزند و درامز به مغزم مشت.

Advertisements

2 پاسخ به “دکتر هو(لاکویی)

  1. یک مرد خبیث ژوئیه 18, 2016 در 2:53 ق.ظ.

    تو مدت زیادی نبودی ولی الان خیلی هستی!
    نه اینکه ما شکایتی داشته باشیم ها!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: