سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

می‌پیچیم و می‌بندیم

از اینکه کمی مغزم سرخوش است و دلش می‌خواد در درون هر چیز مسخره و بی‌ربطی یک مفهوم بیابد و آن را بیرون بکشد و از ربط دادنش به چیزهای بی‌ربطتر ذوق کند و فکر کند که خیلی باحال است، نه تنها شرمنده نیستم، بلکه از آن لذت هم می‌برم. این را گفتم که بگویم دیشب چیز مسخره‌ای توجهم را جلب کرد. قدم می‌زدم که یک خانمی را دیدم که درب سمت خیابان ماشینش را باز کرده و مشغول کاری‌ست که دانستنش ربطی به چیزی که می‌خواهم بگویم ندارد. خیابان پهن است و یک طرفه، و به راحتی، ماشین که سهل است، کامیون هم از آن عبور می‌کند. یک ماشین از پشت سر پیدایش می‌شود، خانم از ماشینش جدا می‌شود و درب را به حالت نیمه باز در می‌آورد و کناری می‌ایستد، آن یکی ماشین هم نیش ترمزی می‌زند و با احتیاط و مقداری کج کردن فرمان از کنارش عبور می‌کند. و این در حالی‌ست که راستای عبور ماشین از درب ماشین پارک شده، آن هم در حالتی که درب خودرو تا انتها باز باشد، بیش از یک متر است. این صحنه‌ی آشنایی‌ برای همه ماست و دیدن یا تجربه کردنش جای شگفتی ندارد.

این ماجرا برایم بامزه است! یعنی هر دو نفر می‌دانند که احتمال اینکه به برخوردی صورت بگیرد بسیار کم است. هر دو می‌فهمند که عرض خیابان آنقدر زیاد است که احتمال آنکه اتفاقی رخ بدهد خیلی ضعیف است. اما با این وجود هر دو واکنشی غیر ارادی از خود نشان می‌دهند و جمع و جور می‌شوند. چرا؟

با خودم می‌گویم که احتمالاً می‌خواهند ملاحظه داشته باشند تا یک وقت آسیبی به طرف مقابل نزنند. اما این جواب سئوال نیست. ماجرا از این قرار است که هر دو نفر دیگری را آنقدر بی‌شعور فرض می‌کنند که صاحب ماشین ایستاده با خود می‌گوید که «ممکن است یارو سرش با ماتحتش بازی کند و یک دفعه فرمان را کامل بگرداند و درب ماشین من را داغان کند» و راننده‌ی ماشین در حال حرکت هم احتمالاً فرض را بر این می‌گذارد که «ممکن است درب این ماشین آنقدر کش بیاید و یا اینکه این یارو درب را از جا بکند و پرتش کند به سمت من». از خودم می‌پرسم که هر کدام از ما چند بار در روز همچین ماجرایی را تجربه می‌کنیم؟ چند بار در روز در برخورد با آدمها حسی در دل و یا فکری در ذهنمان جان می‌گیرد که من باید خودم را جمع و جور کنم تا بی‌شعوری این آدم گریبانگیرم نشود؟ چند بار ممکن است این برخورد را با آشناهایمان داشته باشیم؟ با دوستانمان؟ با عشقمان؟ چند بار ممکن است از ترس رخ دادن یک اتفاقی که احتمال وقوعش بسیار کم است، حالت دفاعی به خود بگیریم، دروغ بگوییم، حقیقتی را پنهان و موضوعی را مخفی کنیم، فرمانمان را بچرخانیم و یا درب‌مان را ببندیم؟ و مهمتر آنکه، چقدر ما در زندگی‌مان از این احتیاط غیرضروری لطمه خورده‌ایم؟

کمی خودم و روابطم را، رابطه‌ام را، مرور می‌کنم و به سئوال آخر با قاطعیت جواب می‌دهم: «خیلی!»

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: