سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بدهای بزرگ / خوبهای کوچک

عجب حکایت مسخره‌ای پیدا کرده‌اند این روزها خاطرات برای من. تکیه می‌دهم به دیوار، دست به سینه، با پاهای باز به اندازه‌ی عرض شانه، سرم را می‌گیرم بالا و مستقیم به روبرو خیره می‌شوم، که خاطرات، یکی پس از دیگری، به سمتم شلیک می‌شوند. خاطرات بد آنقدر بزرگ و حجیم هستند که از دور جیغ می‌کشند و قبل از برخوردشان به من حسابی زهره ترکم می‌کنند. خاطرات خوب اما آنقدر ریز هستند که تا زمانی که به یک وجبی‌ام نرسیده‌اند، اصلاً دیده نمی‌شوند. خاطراتم من را دست انداخته‌اند.

یک خاطره‌ی بد بزرگ به سمتم می‌آید! این همان روزی‌ست که در آن فروشگاه به حدی از جنون من را رساند که از شدت گریه، من خرس گنده، هق هق می‌کردم و شانه‌هایم می‌لرزید. پشت بندش یک خاطره‌‌ی خوب کوچک می‌آید به سمتم. این همان لبخندی‌ست که وقتی یک غذای خوشمزه، یک کباب آبدار، می‌خورد، لبانش را غنچه و چشمانش را تنگ می‌کرد و تحویلم می‌داد. یک خاطره‌ی بد بزرگ. این همان وقتی‌ست که من از بی‌حوصلگی و تنهایی ناله می‌کردم و او معاشرت با کس دیگری را به جای من انتخاب کرد. یک خاطره‌ی خوب کوچک. این همان لحظه‌ است که سرش را تکیه می‌داد به شانه‌ام و با دو دستش دست راست را می‌گرفت و چشمانش را می‌بست و من با یک دست هم فرمان را می‌چرخاندم و هم دنده را عوض می‌کردم. یک خاطره‌ی بد بزرگ. این همان زمانی‌ست که من از درد نمی‌توانستم از جایم تکان بخورم و او حواسش به صبحانه‌ خوردن در یک کافه‌ی جذاب بود. یک خاطره‌ی خوب کوچک. این همان حالتی‌ست که صدایش را تغییر می‌داد، کودک که نه، یک موجود ناز و جمع و جور می‌شد و دلبری و مظلوم نمایی می‌کرد.

خاطرات بدِ بزرگ و خوبِ کوچک یکی پس از دیگری به سمتم پرتاب می‌شوند و محکم به سر و صورتم می‌خورند. این که تعجب ندارد البته. چیزی که مربوط به «عجب حکایت مسخره‌ای پیدا کرده‌اند این روزها خاطرات برای من» می‌شود این است که خاطرات خوب کوچک، با آنکه ریز و کوچک هستند، اما سنگین‌تر و قوی‌تر و محکم‌ترند و جایشان بعد از اصابت، نسبت به خاطرات بد بزرگ، بیشتر کبود می‌شود!  انگار که خاطرات خوب کوچک گلوله باشند که به سمتم شلیک می‌شوند و خاطرات بد بزرگ، بالشتی باشند بزرگ و ابری، که محکم به من می‌‍‌خورند، اما حالا دیگر درد خاصی ندارند.

این درست نیست! قاعدتاً نباید اینگونه باشد! مسلماً نباید چگالی خاطرات خوب کوچک و شدت پرتاب و برخوردشان آنقدر بیشتر باشد که همچین اتفاقی بی‌افتد. خاطرات، آنهایی که به خاطرم می‌آیند، بدهایش هم بیشترند و هم بزرگتر. خوبهایش هم کمترند و هم کوچکتر. چطور می‌شود که حالا ماجرا برعکس شده و با مرور آنها جای خاطرات خوبِ کوچک بیشتر از خاطرات بدِ بزرگ روی من می‌ماند؟ یک بلایی سر من آمده که این روزهایم را زیر و رو کرده است. نمیدانم مرور عجیب خاطرات سبب شده حال و روزم اینگونه شود یا حال و روزم این چنین خاطرات را عجیب و غریب کرده است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: