سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

عادت نمی‌کنم به ایستادن در غبار

سینما رفتن و اصولاً فیلم دیدن برای من حکم ویژه‌ای دارد. برای من سینما رفتن و فیلم دیدن یک حرکت کاملاً فرهنگی‌ست و نه تفریحی. یعنی اینطور نیست که بگویم در اوقات فراغتم فیلم می‌بینم، بلکه همانطور که ده‌ها کار روتین در برنامه‌ی هفتگی خود دارم، فیلم دیدن هم برایم یکی از همان کارهاست. بخواهم منظورم را بازتر کنم، این را حتماً شما هم باور دارید که چیزی به اسم «سرم شلوغ است» و «خیلی کار دارم» اصلاً معنا و مفهوم ندارد و فقط اولویت‌ها هستند که مشخص می‌کنند ما برای چه چیزی وقت داریم و برای چه چیزی نداریم. یعنی اگر دوستی است که مدتهاست شما را ندیده و هر بار گرفتاری را بهانه کرده، معنی‌اش این است که شما در اولویت‌های زندگی او هیچ جایگاهی ندارید، وگرنه او مطمئناً وقت برای معاشرت با آدمها دارد و این شما هستید که جزو آن آدمها نیستید. می‌خواهم بگویم که ماجرای فیلم دیدن برای من هم یک اولویت است که باید انجام ‌شود و انجام هم می‌شود و این هیچ ارتباطی با گرفتاری و مشغله و کوفت و زهرمار ندارد. این حالا مقدمه‌ی اول صحبتم بود.

در حال خریدن آنلاین بلیت سینما هستم. یک عدد بلیت تک نفره برای فیلم «آدت نمی‌کنیم» و به فاصله‌ی یک ربع پس از آن یک عدد بلیت تک نفره برای فیلم «ایستاده در غبار». همکارم از دور صفحه‌ی مونیتور را می‌بیند و می‌پرسد قصد دیدن چه فیلمی را دارم. جواب می‌دهم اول این، بعد آن. چشمانش گرد می‌شود که دو تا فیلم پشت سر هم؟ با سر تائید می‌کنم. می‌گوید شماها چه حوصله‌ای دارید! می‌گویم ماهایی وجود ندارد! خودم یک نفر هستم. چشمانش که گرد شده بود، مربع می‌شود! علت را می‌پرسد، می‌گویم می‌روم فیلم ببینم! نمی‌روم تفریح کنم! مساله را با خنده به بقیه‌ی همکارها می‌گوید، نصف آنها من را به شکل یک موجود فضایی ناشناخته نگاه می‌کنند و نصف دیگر به عنوان یک آدم تنهای بی‌نوای بدبخت غمگین فلک زده. این حالا مقدمه‌ی دوم صحبتم بود.

«آدت نمی‌کنیم» ساعت 18:30 شروع می‌شود. سمت راست من چهار نفر نشسته‌اند که یکی الاغ است، یکی گوساله، یکی یابو و دیگری گوسفند. البته متاسفم و عذر خواهی می‌کنم که برای معرفی سطح فهم و شعور این عزیزان مجبور شدم این حیوانات محترم را زیر سئوال ببرم. دارم تمام تلاشم را می‌کنم که عصبانیتم را به شکلی در این پست منتقل کنم! این چهار عزیز نماینده‌ی قشر پر جمعیت بیمار کشور عزیزمان هستند. آدم سالم نمی‌تواند با علم به مشکلات و مسائلی که بر کاراکتر فیلم حاکم است، در صحنه‌ای که او فریاد می‌زند و گریه می‌کند، قهقهه بزن و بخندد و رو به پرده‌ی سینما متلک بار کاراکتر کند. آدم سالم شاید اگر یک نفر را ببیند که خودش را می‌زند خنده‌اش بگیرد، اشکال هم ندارد! اما اگر بداند که چرا دارد خودش را می‌زند و چه بر او گذشته است و باز هم بخندد، این یعنی او بیمار است. در تمام طول فیلم، یعنی تا قبل از اینکه جایم را عوض کنم و روی صندلی دیگری بنشینم، این چهار نفر، این دو آقا و دو خانم، همه چیز نمایش داده شده روی پرده را با صدای بلند مسخره می‌کنند و به گه می‌کشند که بطور کاملاً آشکاری معلوم است که اصل هدفشان بامزه و کوول و جالب جلوه کردن پیش سه نفر دیگر جمع مزخرفشان است! نکته‌ی دردناک ماجرا بی‌شعور بودن این عزیزان نیست، بلکه علم داشتن آنها به شعوری خودشان است! یعنی وقتی موبایل یکی از آنها که روی حالت ویبره است زنگ می‌خورد، با صدایی بسیار آرام، با حالت نجوا گونه، با زمزمه‎‌ای خفیف، به آن طرف می‌گوید که در سینما است و نمی‌تواند صحبت کند. یعنی این آدم می‌داند که نباید در سینما حرف بزند! یعنی این آدم به آن آدمی که آنطرف خط است اینطور می‌فهماند که فرهنگ سینما رفتن را دارد و دارد یک چیزی اصل بدیهی را رعایت می‌کند، یعنی این آدم می‌داند که فرهنگ سینما رفتن چگونه است، اگر نمی‌دانست که همانطور پای تلفن بلند بلند حرف می‌زد، اما صدایش را پایین می‌آورد تا به آن آدم آنطرف خط شعور نداشته‌اش را نشان بدهد. اینکه این آدم خودش می‌داند بی‌شعور است و همچنان بی‌شعور باقی می‌ماند خیلی دردناک است.

فیلم که تمام می‌شود بلیت فیلم بعدی را نگاه می‌کنم و متوجه می‌شوم به شکل بامزه‌ای «ایستاده در غبار» هم در همین سالن است و جایم هم همان صندلی قبلی‌ست! فیلم ساعت 20:20 شروع می‌شود. پشت سرم الاغ و قاطری در شکل و شمایل دختر و پسری نشسته‌اند که کاملاً معلوم است برای تفریح آمده‌اند، و صد البته فیلم بسیار اشتباهی را برای تفریح انتخاب کرده‌اند. دختر از 10 دقیقه بعد از شروع فیلم آنقدر غر می‌زند و نق می‌‍زند و حرف می‌زند و با موبایلش ور می‌رود که روانی‌ام می‌کند. دختر می‌گوید این چه فیلم مزخرفی‌ست که انتخاب کرده‌ای، پسر جواب می‌دهد برای این ساعت فقط همین فیلم بود. بعد دو تایی از دوستشان که تازه ازدواج کرده و آن یکی دوستشان که با دوست دخترش بهم زده و آن دیگری که شغل جدید نان و آبداری پیدا کرده و آن یکی که گربه‌اش چهار قلو زائیده صحبت می‌کنند، آن هم به شیوایی تمام، با صدای کنترل نشده، انگار که درون یک کافه نشسته باشند، همه اینها را اضافه کنید به لگدهای وقت و بی‌وقتی که یکی از این دو نفر به صندلی‌ای که من روی آن نشسته‌ام می‌زند. دوباره جایم را عوض می‌کنم و به این فکر می‌کنم که کاش می‌توانستم آدمهای سینمارو رو عوض کنم!

همه چیز به همه چیز ربط دارد! از فرهنگ رانندگی‌مان گرفته تا سینما رفتنمان، از کامنت گذاشتنمان برای خارجی‌های مادر مرده تا ساختن سلبریتی‌های احمق و مضحک اینستاگرامی، از کار کردنمان تا درس خواندنمان. همه‌ی اینها به شکل زننده و نازیبایی با یکدیگر جفت هستند و کاری هم به جز پذیرفتنش نمی‌توان کرد. باید سینما را همینطوری پذیرفت. با همین آدمها، با همین نگاه، با همین سطح فهم و شعور و درک. اما باز هم تمام اینها به کنار، همچنان نمی‌توانم بفهمم که چطور کسی می‌تواند با این جدیت به بدبختی دیگران بخندد!

 

5 پاسخ به “عادت نمی‌کنم به ایستادن در غبار

  1. ُسامان اوت 2, 2016 در 1:23 ق.ظ.

    خب از پست هایی که میگذاری خیلی فهمیدنش سخت نیست که نگاهت از رویه سطحی مسائل میگذره و عمیق و موشکافانه میشه. جایی همین عمیق شدن به ضد خود آدم بدل میشه. درست وقتی در اقلیت رفتاری و شخصیتی یک جامعه آشفته قرار میگیری موشکافی رفتار بدنه اجتماع بیشتر و بیشتر سبب بست کلونی خودساخته و انزوای تحمیلی میشه. رفتاری که در سینما دیدی هشدار بدی میده رفیق. عادت کردن ما به درد دیگران وحتی جلوتر رفتن و گروتسک شدنش علامت جالبی نیست که البته فهمیدن دلایلش هم چندان دشوار نیست. دلایلی که اونقدر وضوح پیدا کرده که به زبون نیاوردنش در رسانه های رسمی مملکت حکایت از عمق نه بی خبری بلکه تزویرشون داره. متاسفم واقعن…

    • سراب ساز سودا ستیز اوت 3, 2016 در 4:31 ب.ظ.

      حقیقتش رو بخوای من این ماجرا رو دورتر از اون چیزی میبینم که بخواد من رو به انزوای تحمیلی بکشونه. با تمام ابن توصیفات من همچنان سینما میرم، همچنان این مساله آزارم میده و همچنان در موردش غر میزنم. اما این باعث نمیشه که خودم رو از چیزی که حق منه (!) – منظورم سینما رفتنه – محروم کنم. این مسائل رو توی صف، توی رستوران، توی پارک، توی رانندگی، توی هزار تا کوفت و زهرمار دیگه هر روز و هر روز تجربه میکنم (میکنیم)، نه برامون عادی میشه، نه میپذیریم، و نه باهاش کنار میایم. همچنان حرص میخوریم و همچنان به زندگی در میون آدمها ادامه میدیم. شاید این حرفهام خیلی مغرورانه و خود عن خاص پندارانه باشه، اما این حرفها واقعیتی هست که توش داریم زندگی میکنیم.

      • ُسامان اوت 3, 2016 در 7:18 ب.ظ.

        بسیار هم عالی! توضیح این مسئله دقیقن بخاطر خطر سوتعبیر از صحبتهامون و برجسته شدن مسئله خود عن پنداری که گفتی قدری سخته. کلن سخت میشه از بدنه جامعه صحبت کرد نقدش کرد بی اینکه انگ یک خود عن پندار بخوری و در مجموع برداشت کنند که داری پز روشنفکری میدی ( این روزا تخریب روشنفکری هم به عنوان یک مدل تازه بین قشر مثلن تحصیل کرده باب شده که این رو موافق نیستم. اما میتونیم بگیم روشن فکری به معنای درست کلمه در ایران چندان وجود نداشته.) بگذریم حرف خیلی زیاده پسر اما در اینجا منظور من هم محروم شدن از سینما و دیگر عوالم نبود. انزوای خودخواسته به نوعی همون شکافیه که بین آدمهای بدنه جامعه (منظورم توده جمعیتی با سلیقه ی میانه و میانه رو به پایین) و کسانیه که در اغلب اوقات هنر رو وسیله ای فراتر از سرگرمی میدونند و به دنبال جوهره ی حقیقی کار می گردند. مطمئنن برای آدمی که از سلیقه غالب عبور کرده این تضاد مداوم با سلیقه توده عادی نمیشه چون داخل این جریان پر از تضاد و کشمکشه. من فکر می کنم انزوا از همین جا شروع میشه. منزوی شدن از بیگانه شدن از محیط پیرامون و بدنه جامعه شروع میشه وقتی تحمل این تضاد دست آخر دشوار میشه. اینکه با چه کیفیتی به زندگی بین آدمها ادامه میدی خودش بحث مهمیه. ممکنه در یک جامعه بین آدمها زندگی کنی اما باهاشون ابدن جوش نخوری چون مسائل مشترک بین تو و اونها اونقدر کلی و اونقدر بدیهیه که نمیشه اسمش رو زندگی بین آدمها گذاشت بلکه زنده بودن بین آدمها شاید تعبیر درست تری باشه. معذرت میخوام خیلی حرف زدم نمیدونم اینا چیزایی که به ذهنم رسید چون فکر میکنم این پستت پست بسیار مهمیه و جای بحث زیادی داره.
        اگر حوصله داشتی اینو گوش کن، زنگ استراحته :

      • سراب ساز سودا ستیز اوت 3, 2016 در 11:10 ب.ظ.

        مساله اینه که در نهایت (1) برام اهمیتی نداره (2) کاری هم نمیتونم در موردش بکنم. اشاره‌م به پذیرفتن چنین جریانیه. من در بین این آدمهایی که هیچ تعلقی باهاشون حس نمیکنم و نمیتونم دوستشون داشته باشم زندگی میکنم، معاشرتی باهاشون ندارم، نمیتونم هم داشته باشم، و روز به روز این شکاف و فاصله حسی / روحی / فکری / روانی بین من و اونا بیشتر میشه. مشکلی با این موضوع ندارم. اگه منظورت از انزوا اینه، لازمه‌ش همینه. همه ما میدونیم دقیقا که من چی دارم میگم. همه‌ی ما از صبح ده‌ها عکس توی اینستاگرم میبینم و ده‌ها پیغام توی تلگرام می‌خونیم و میفرستیم. تفاوت من اینه که یه وقتی برای وبلاگ نویسی میذارم و تو یه وقتی برای وبلاگ خوندن. همین امر ساده نشون میده که یه تفاوتی وجود داره و همین باعث میشه که ما بشینیم اینجا و در مورد یه همچین موضوعی صحبت کنیم. اگه احیانا پست‌های قدیمی رو دیده باشی یه سری پست دارم به اسم «جایی همین نزدیکی» که عموماً اشاره به برداشتهای شخصی از برخورد با آدمها داره. ممنون میشم یه نگاه بهشون بندازی.

        پ.ن: در حال نوشتن این ریپلای دارم در پس زمینه لینکی که فرستادی رو گوش میکنم و لذت میبرم. ممنون.

  2. ُسامان اوت 4, 2016 در 1:50 ق.ظ.

    مرسی از معرفی این سری پست ها. هنوز همشون رو نخوندم اما تا همینجا هم که خوندم مفید و خوب بود. شباهت این پست ها برام شبیه تیکه های کلاژ از زندگی یا عکسهای بی دخل و تصرف بود که دیدی کمتر احساسی و بیشتر مشاهده گر داشت. جالبه چند جایی هم کامنت های خودم رو دیدم و یاد سالهای پیش و دوران وبلاگامون افتادم .خب چه میشه گفت…همینه که نوشتی…نفس کشیدن بین یک هرج و مرج ، یک توده ی هزار وجهی که هر روز بی شکل تر و بی معنا تر میشه. موسیقی رو فراموشی و غوطه وری و همرنجی با خود میدونم اما شاید «کلمه» آخرین سنگر باشه برای تعریف و فهم آنچه بر همه ی ما می گذره و ترس من درست در همین قسمته پسر. ما به کلمه پناه میبریم . میخونیم و مینویسیم تا درک کنیم و درکمون رو منتقل کنیم و در این میون ترس بر میگرده به تهی شدن کلمه از معنا از فرط بازگویی و تکرار مکرراتی که قاعدتن نباید تا این حد تکرار بشند و هممون میدونیم نرمال نیست. واقعیت اینه که ما در حال رشدیم در اینجا مخصوصن منظورم رشد فرهنگه اما سرعت این رشد در مقایسه با اون چیزی که در دنیا میگذره خیلی امیدوار کننده نیست. در واقع این رشد باید خیلی سال پیش اتفاق میافتاد که نیافتاد و به دلایلی مشخص هنوز جامعه ما در حال لنگ زدنه. مثالش تک تک مواردیه که توی همین سری پست هات ازشون نوشتی. مثالش هجوم هموطنان در یک صفحه اجتماعی و به فحش کشیدن یک شخصیه که روحشم خبر نداره از اونچیزی که بر ما میگذره. مثال زیاده…
    خوشحالم اجرا رو دوست داشتی : )

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: