سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

راز را باید به رازدار سپرد

یک زمانی دختر و پسری را می‌شناختم که از دوستان نسبتاً نزدیکمان بودند. سالها بود که آنها را همیشه با هم، همیشه در کنار هم و همیشه عاشق هم می‌دیدیم. آنقدر نزدیک و گرم و رمانتیک و چسبیده به هم بودند که از رابطه‌شان بعنوان ضرب المثل برای «بهترین پارتنرشیپ» استفاده می‌کردیم. آخرش ورق برگشت. سر یک موضوعی رابطه‌شان بهم خورد و تازه این اول ماجرا بود. هر کدام می‌نشست و با عصبانیت و حرارت چنان پته‌ی دیگری را روی آب می‌ریخت که باور کردنی نبود. که آن یکی در خلوت خود فلان کار را می‌کند، پدرش فلان چیز فروش است، برادرش فلان کاره است، پشت سر فلانی فلان چیز را گفته است، آن روز که آن طور شده بود، ماجرا فلان چیز که به شما گفته بود نبود، در رختخواب فلان کاره است، وضعیت مالی و فرهنگی خانواده‌ش فلان است، فلان مشکل را دارد، فلان قرص را می‌خورد، فلان رفتار را می‌کند و آنقدر فلان و فلون یکدیگر را به دیگران گفتند که تقریباً رابطه‌ی همه با هر جفتشان برای همیشه بریده شد.

اینکه بعد از این همه سال یاد آن دو نفر افتادم بدین خاطر است که این چند وقته اتفاق مشابهی، اینبار برای دو همکار، افتاده است. دو نفری که رابطه‌شان بسیار فراتر از کار بود. رفت و آمد خانوادگی داشتند، یا هم خرید و سینما و رستوران می‌رفتند، ناخن‌هایشان را یکسان لاک می‌زدند، چیک تو چیک هم بودند، این یکی در ماتحت آن فرو رفته بود و آن دیگری در حلقوم این جا خوش کرده بود، دل می‌دادند و قلوه می‌گرفتند و از همه چیز هم خبر داشتند، تا وقتی که مشکلی پیش آمد و دعوایی در گرفت و ماجرای این‌ها هم آغاز شد. چنان پرده از همه چیز یکدیگر برداشته‌اند و یکدیگر را لخت و عور هول دادند پیش روی دیگران که برای هیچکدامشان هیچ آبروی باقی نماند. که آن یکی با فلان همکار رابطه‌ی پنهانی دارد، شوهرش فلان کاره است، پشت سر فلان همکار فلان چیز را گفته است، برای رئیسش فلان دروغ را بافته است، فلان کارش را که باید فلان طور انجام می‌داده پیچانده و انجام نداده است، آن روز که به بهانه‌ی رفتن به فلان جا مرخصی گرفته به جایش فلانی جای دیگر رفته است، فلان بار که در مورد فلان چیز به فلانی فلان چیز را گفته بعدش رفته فلان کار را کرده است، مادرش فلان است، برادرش فلان است، زندگی‌اش فلان است و آنقدر فلان و فلون یکدیگر را به دیگران گفتند که فعلاً یکی‌شان اخراج شده و دیگری هم در وضعیت نامعلوم کاری به سر می‌برد.

تمام اینها را گفتم که یک بار دیگر یک چیز خیلی مهم را با خودم مرور کنم. همه رازهایی داریم که به هیچکسی در موردش چیزی نمی‌گوییم. اما همه‌ی ما مسائلی داریم که آدمهایی که به ما نزدیک هستند آنها را به وضوح می‎‌بینند و یا به راحتی از زبانمان می‌شنوند. چیزهایی که دلمان نمی‌خواهد آدمهایی که از ما دور هستند آنها را بدانند. باید خیلی حواسمان باشد که اسرارمان، مسائلمان، ناگفته‌هایمان، احساساتمان، افکارمان و در کل زندگی‌مان را در مقابل چه کسانی لخت می‌کنیم و برهنه پیش روی‌شان می‌نشانیم. که مشکل و دعوا و قهر را نمی‌شود پیش‌بینی کرد، اما می‌شود فهمید که این آدم اگر زمانی بخاطر مشکل و دعوا و قهر فاصله‌ش با ما زیاد شد چه بلایی سر اطلاعاتی که در موردمان دارد می‌آورد. که برای برنده شدن در یک جدال حاضر است چه چیزهایی را قربانی کند. باید خیلی حواسمان باشد به اینکه مهم نیست کسی که رازمان را می‌داند خیلی به ما نزدیک باشد، مهم این است که رازداری را خوب بلد باشد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: