سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

باریکه‌های از خاطرات

پنجشنبه است و مانده‌ام خانه. نه کسی با من کاری دارد و نه من دنبال برنامه‌ای می‌گردم. لیست کارهای عقب افتاده‌ام را بالا و پایین می‌کنم و به سراغ آنهایی که می‌توان در خانه یا از خانه انجام داد می‌روم. تمیز کردن خانه، انجام ‌می‌شود. مرتب کردن کابینت آشپزخانه، انجام می‌شود. چک کردن فلان سایت، انجام می‌شود. نوشتن فلان مطلب برای فلان جا، طول می‌کشد، باشد برای یک روز سرحال‌تر. تمیز کردن کشوی خاطرات، می‌روم سراغش.

یک آلبوم را بصورت تصادفی انتخاب و پلی می‌کنم. آلبوم «تاریکخانه» از یک گروه کم نظیر روسی، با نام «ایستسیس» محصول 2011. توی اتاق می‌روم، کشو را می‌کشم بیرون و می‌گذارم روی تخت، چهارزانو می‌نشینم مقابلش و دانه دانه چیزها را بر می‌دارم و وارسی می‌کنم. چون چپ دست هستم، آنهایی که می‌خواهم نگه دارم را می‌گذارم سمت چپ، آنهایی که باید دور انداخته شوند را می‌گذارم دست راست. موسیقی نیز در حال پخت شدن است.

نامه‌های کاغذی قدیمی، کارت پستال‌های رنگ و رو رفته، دفترچه‌های کوچک روزنوشت، متن‌های رمانتیک، نوشته‌های عاشقانه، یکی یکی بررسی می‌شوند و با توجه به آن آدم و خاطراتی که با او داشته‌ام یا به چپ می‌روند و یا به راست. اینکه توی کشو چه چیزهایی از چه کسانی است و هر کدام در چه جهتی گذاشته می‌شوند مهم نیست. در این مورد نمی‌خواهم حرف بزنم. اما فضایی که حاکم است حال و هوای عجیبی دارد. انگار که موسیقی را برای من و برای بررسی کشوی خاطرات من ساخته باشند!  یک غم سنگینی تمام وجودم را در بر می‌گیرد که مطمئنم درصد بالایی از آن بخاطر ترکیب موقعیت و موسیقی‌ست. انگار که من تک تک آنها را با زیر و رو کردن کشوی خاطراتم زندگی کرده باشم. انگار که بجای آنکه از بیرون صدایشان بیاید، از درون شنیده‌شان باشم. فضا غم‌انگیز است اما انگار یک سرخوشی در من در حال جوانه زدن باشد. کارم که تمام می‌شود، کشو را سر جایش می‌گذارم، آنهایی که سمت راست جمع شده‌اند را پاره و درون سطل می‌ریزم، و بعد به سراغ «تاریکخانه» می‌روم. باید دلیل این حال عجیب را پیدا کنم. طبق آمار آی‌تیونز آخرین باری که این آلبوم را گوش داده‌ام در حدود سه سال پیش است. تا قبل از شنیدن دوباره‌ش چیز خاصی از آن در ذهنم باقی نمانده بود. اولین چیزی که توجهم را جلب می‌کند اسامی 12 آهنگی‌ست که در این آلبوم جا خوش کرده‌اند و حساب کار دستم می‌آید:

1. «زمانیکه که متولد بشوی، دیگر نمی‌توانی پنهان شوی»
2. «در نیمه راه خروج از تاریکی»
3. «چرخیدن میان گذشته، در ذهن، پیش از خواب»
4. «رویاها تا زمانیکه خواب هستیم واقعی هستند»
5. «باریکه‌های از خاطرات»
6. «ما فریب ظاهر حقیقت را می‌خوریم»
7. «من آزادم. برای همین گم شده‌ام»
8. «زندگی غم‌انگیز و غیر قابل تحمل است، چون نمی‌توانم پرواز کنم، چون من پرنده نیستم»
9. «زمان یک توهم است»
10. «مرثیه»
11. «برزخ»
12. «تمامی آن سقوط»

پس ماجرای عجیب تولد سرخوشی در بستر فضای غم‌انگیز همین است! مواقعی که یک آلبوم این چنین با شرایط و حال و روزم هماهنگ می‌شود، عشق می‌کنم و آنقدر می‌چسبد و که کل غم‌انگیز بودن ماجرا فراموش می‌شود. از زمان جمع و جور کردن کشوی خاطرات چند ساعتی گذشته که این را می‌نویسم، «تاریکخانه» برای چهارمین بار در حال پخش شدن است.

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: