سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: سپتامبر 2016

لعنت به تو جیسون بورن

تمامش تقصیر «جیسون بورن» بود! این مرد جذاب افسارگسیخته‌ی یاغی و شورشی معترض دوست داشتنی، جواب تمام عشق من به خودش را با ویران کردن دار و ندارم داد. نمی‌دانم، شاید هم تمامش تقصیر «مت دیمون» باشد! اگر خودش را لوس نمی‌کرد و در شماره‌ی چهارم مجموعه فیلم‌های بورن حاضر می‌شد، شاید این اتفاق نمی‌افتاد. ماجرا از این قرار بود که دل تنگش بودم و وقتی دیدم پنجمین شماره از مجموعه فیلم‌های بورن، آن هم با حضور مت دیمون، با کیفیت قابل قبول برای دانلود گذاشته شده، معطل نکردم و در آغوشش گرفتم. وقتی دانلود فیلم تمام شد، حاضر و آماده، با تجهیزات ضروری برای دیدن یک فیلم هیجان انگیز و یک کاراکتر دوست داشتنی، نشستم جلوی تلویزیون. فایل را پلی کردم، پیغامی آمد که نیاز به آپدیت دارد. هر چه لازم داری برای تو! فقط پلی شو! پیغامش را تائید کردم، یک کاری کرد یا نکرد، معلوم نشد، نه چیزی آپدیت شد و نه فیلم اجرا. با سرخوردگی و ناامیدی کمی چرخیدم و شب تمام شد.

فردا صبحش توی شرکت لپتاپ را باز کردم تا یک چیزی را در فایل اکسل مالی وارد کنم. روی شورت کات کلیک کردم، پیغام آمد که چنین فایلی وجود ندارد! مسخره‌ی بیمزه! یک بار دیگر کلیک کردم، همان پیغام آمد. این دیگر چه شوخی لوس و احمقانه‌ای‌ست؟ یک بار دیگر کلیک کردم، باز هم همان پیغام. رفتم در فولدر مربوطه، فایلم آنجا نبود! یعنی هیچ کدام از فایل‌هایم آنجا نبود! یعنی یک مشت فایل چرت و پرت آنجا بود که فایل‌های من نبود! نفسم بند آمد، چشمانم گرد شد، ضربانم به میلیون رسید، تمام فولدرها را گشتم، هیچی هیچ‌جا نبود! تمام مدارک، اسناد، جزوات، مقالات، ترجمه‌ها، نوشته‌ها، محاسبات، جداول، عکس‌ها، کوفت، زهرمار، همه و همه، هیچکدام سر جایشان نبودند. انگار که اصلاً در این چند سال اخیر خاطره‌ای نداشته باشم، انگار که اصلاً پیش نویس کتابی را تهیه نکرده باشم، انگار که هیچوقت دو تا کتاب را، یکی تا نیمه و دیگری تا نزدیک‌های آخر را ترجمه نکرده باشم، انگار که یک کتاب را تا اواسطش ویرایش نکرده باشم، انگار که هیچ جزوه‌‍‌ای در هیچ موردی نداشته باشم، انگار که هیچ گهی در این چند سال اخیر نخورده باشم، انگار که اصلاً چند سال باشد که وجود نداشته باشم.

اتفاقی که افتاده بود این بود که آلوده به باج افزار بی‌شرفی به اسم «سربر3» شده بودم. جانور حرام‌زاده‌ای که در روسیه متولد شده و از طریق فایل‌های ویدئویی منتقل می‌شود. فایل‌ها را کدگذاری می‌کند و تغییر می‌دهد، 500 دلار می‌خواهد که فایل‌ها را درست کند، اگر ندهی 1000 دلار می‌خواهد، اگر ندهی باید با همه چیز خداحافظی کنی. تمام گوگل را زیر و رو کردم، به چند شرکت بزرگ و معتبر زنگ زدم، با چند نفر در خارج از کشور صحبت کردم، تحقیق کردم، بررسی کردم، نتیجه این بود که هیچگونه راهی برای بازگرداندن فایل‌هایم هنوز اختراع نشده است. خواستم پول را پرداخت کنم، اما در تمام سایت‌ها نوشته بودند که اکثر آدمهایی که باج را پرداخت کرده‌اند، فایل‌هایشان را پس نگرفته‌اند. یک شرکتی پیشنهاد کرد یک ایمیل به صاحب باج افزار بزنم و خواهش کنم از من بیرون بکشد! گفت یک نفر را می‌شناسد که این کار را کرده و تخفیف گرفته است. من هم ایمیل زدم، نه یکی، سه تا! اول نوشتم که ما اینجا ویزا کارد یا مستر کارد نداریم و راهی برای پرداخت وجود ندارد. در دومی خالی بستم که 500 دلار معادل یک سال درآمد مردم ایران است و حتی اگر کارت پولی بین المللی هم داشتیم، توان مالی‌اش را نداریم (امیدوار بودم که سایت 2قرون را چک نکند!). در سومی نوشتم که آفرین به تو! تو قهرمان منی! باید امپریالیسم و آمریکای جهانخوار و اروپای کوفت و زهرمار را نابود کرد! ما جهان سومی‌ها طرفدار تو هستیم. از ما بکش بیرون تا با کمک هم استبداد را به زیر بکشیم! … هر سه ایمیل بی‌پاسخ ماند.

حالا هر چقدر که می‌گذرد، بیشتر به خودم لعنت می‌فرستم که چرا از داکیومنت‌ها هیچ نسخه‌ای بعنوان بکاپ نگه نداشته‌ام. هر چقدر که می‌گذرد، بیشتر به خاطر می‌آورم که دیگر چه چیزهایی داشته‌ام که دیگر ندارم. یک فایل ورد، حاوی حدوداً 700 پست مربوط به سیزده چهارده سال پیش، نوشته شده در اولین وبلاگم. چند داستان کوتاه که نه در وبلاگی قرار گرفتند و نه برای کسی فرستاده شدند و جا خوش کرده بودند گوشه‌ی لپتاپ تا شاید یک روزی یک جایی خوانده شوند. کلی عکس با شخص عزیزی که دیگر زنده نیست و فقط همین چند تصویر از خاطرات مشترک با او باقی مانده بود. تمام مدارک تهیه شده و ترجمه شده و هزینه شده برای گرفتن ویزای استرالیا و سر زدن به خواهرکم. و کلی چیزهای ریز و درشت دیگر که بعضی‌هایشان گفتنی نیستند و چندتایی را هم قاعدتاٌ هنوز به خاطر نیاورده‌ام.

چندین نوبت، در شرایط مختلف، شکستم و زار زار گریه کردم، برای تمام آن چیزهای لعنتی‌ای که از دست داده‌ام. چندین روز گشتم و گشتم و هیچ راهی برای زنده کردن فایل‌هایم پیدا نکردم. در نهایت غمگین و افسرده و ناامید، فایلهای نابود شده را انتقال دادم به یک هارد اکسترنال، مثل مریض‌های لاعلاجی که می‌گذارندشان توی یخ، تا شاید یک روزی راه درمانی برای‌شان پیدا شود، لپتاپ را فرمت کردم و دوباره ویندوز ریختم. حالا باید خیلی چیزها را از اول شروع کنم. باید خیلی چیزها را بیخیال شوم. باید خیلی چیزها را به شکل دیگری انجام بدهم. انگار که این اتفاق برای من یک سونامی باشد، یا جنگ جهانی، یا عصر یخبندان، یا انقلاب اسلامی، یا هر کوفت و زهر مار دیگری. حالا دیگر من تقسیم شده‌ام به قبل و بعد از فاجعه‌ی سربر3.

Advertisements

بدمزه‌ترین

یکی از ابتدایی‌ترین و ساده‌ترین راه حل‌ها برای وقتی که سنگین می‌گذرد و سنگین می‌شوی، سخت می‌گذرد و سخت می‌شوی، قاطی می‌شود و قاطی می‌کنی و پیچیده می‌شود و در خود می‌پیچی این است که ضیافتی تلخ و بدمزه برپا و سفره‌ی دل خود را باز و دیگران را دعوت کنی. اما قضیه از این قرار است که سفره‌ی دل یک نفر شبیه سفره‌ی دل یک نفر دیگر نیست.

یکی سفره‌ی دلش را روی زمین می‌اندازد و با پیژامه و چهارزانو می‌نشیند کنارش و بدون تعارف تو را کنار خودش و سر سفره‌ی دلش می‌پذیرد، دیگری سفره‌ی دلش را روی میز پهن می‌کند و با لباس شب و رسمی صندلی روبروی‌ش را عقب می‌کشد و تو را به نشستن در مقابلش، و نه در کنارش، دعوت می‌کند.

یکی وعده‌ی اصلی را صاف و خشک و خالی در سفره می‌گذارد،  دیگری کنارش یک ماست برای نرم شد ن و یا یک سالاد برای تغییر مزه می‌گذارد تا تلخی وعده‌ی اصلی راحت‌تر هضم شود.

یکی از این سر تا آن سر سفره می‌چیند و هر کسی دم دستش آمد، غریبه و آشنا، نزدیک و دور، صمیمی و غیر از آن، را سر سفره دعوت می‌کند، دیگری یک سفره‌ی کوچک می‌اندازد، برای یک ضیافت دو نفره، و همیشه فقط تو را سر سفره‌اش می‌پذیرد.

یکی انتظار دارد تو هم او را سر سفره‌ی دلت دعوت کنی، دیگری دلش می‌خواهد فقط میزبان باشد و حوصله نشستن سر سفره‌ی دل تو را ندارد.

یکی هر بار سفره‌ش رو به شکل جدیدی می‌چیند، با رنگ جدید، طعم جدید، عطر جدید، و هر دفعه یک چیز جدیدی برای‌ت سرو می‌کند، دیگری همیشه و همیشه فقط یک چیز برای گذاشتن سر سفره‌اش دارد، هیچوقت هم آن چیز تمامی ندارد، تا حال تو را بهم بزند.

یکی سفره‌اش را با دقت، منظم و مرتب می‌چیند، یکی کثافتی به پا می‌کند که سر و ته هیچ چیز معلوم نمی‌شود.

سفره‌ی دل هرکسی، هر طور که باشد و هر چقدر متفاوت، هر چقدر قابل درک یا برعکس غیر قابل فهم، یک چیزی میان تمامی آنها مشترک است: در سفره‌ی دل همه فقط غم و غصه و درد و بلا و مشکل و ناراحتی سرو می‌شود و هیچ چیز خوشمزه‌ای هیچوقت وجود ندارد.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: