سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: اکتبر 2016

صدهزارمین

اگر من را بشناسید، که مسلماً این طور نیست، می‌دانید که یکی از بزرگترین علاقه‌مندی‌های من که البته بیشتر به یک بیماری شبیه است، ثبت کردن و آمار گرفتن از چیزهایی‌ست که برایم اهمیت ویژه‌ای دارند. می‌توانم به شما بگویم که ده سال پیش، در ماه یازدهم سال، چند فیلم ترسناک دیده‌ام. یا بگویم که پنج سال پیش چند بار به سینما رفته‌ام. یا دو سال پیش، تابستان، چند تومان برای رفتن به رستوران هزینه کرده‌ام. یا کتاب «چگونه با آمار دروغ بگوییم» را در چه روز و چه ساعتی خریده‌ام. علاقه به همچین موضوعی باعث شده که از ابزارهای گوناگونی برای ردگیری و پیگیری همه چیز استفاده کنم، که یکی از مهمترین و دوست داشتنی‌ترین آنها سایت فوق‌العاده‌ی «لست اف ام» است.

این سایت به شما کمک می‌کند که آمار تک تک آهنگهایی که گوش می‌کنید، از همه نظر، را داشته باشید. موضوع الان معرفی این سایت نیست. ماجرا از این قرار است که دیشب، بعد از گذشت دوهزار و نهصد و یازده روز (دوازده روز کمتر از هشت سال) از عضویت من در این سایت، تعداد دفعات گوش دادنم به ترکهای موسیقی به صدهزار رسید، یعنی بطور متوسط سی و چهار آهنگ در روز. هرچند تعداد متوسط آهنگهای روزانه‌ام کمی بیشتر از این است، اما این آن چیزی‌ست که ثبت شده و من هم برای ثبت شده‌ها احترام ویژه‌ای قائل هستم.

صدهزارمین آهنگی که گوش کرده‌ام، «پایین – قسمت اول» نام دارد، از آلبومی با عنوان «روزهایی که متوجه‌شان نشدی»، از یک گروه پست راک دو نفره‌ی ناشناس فنلاندی به اسم «راندوو پارک». آیتیونز می‌گوید که این آهنگ را تا به امروز چهل و هفت بار گوش کرده‌ام، اما لست اف ام فقط سی و نه بار آن را ثبت کرده است. آهنگی کمتر از سه دقیقه، بسیار ساده، اما عجیب و خارق العاده. انگار که پیانوی به کار رفته در آن دارد صحبت می‌کند، انگار که می‌خواهد ماجرایی را برایتان زمزمه کند، انگار که حرف دارد، حرف می‌زند، چیزی را به شما می‌گوید که درباره‌ی شما نیست، اما شما را محرم اسرارش می‌داند. قضیه آنجا روشن می‌شود که صدهزار و یکمین آهنگم «پایین – قسمت دوم» است. اینجا پیانو دوباره حرفهایش را تکرار می‌کند. همان حرفها را می‌زند، اما آشکار است که مخاطبش شما نیستید. چیزهای جدیدی می‌گوید، اما اساس حرفش همان است که پیش از این شنیده‌اید. به ناگهان گیتار وارد می‌شود پاسخش را می‌دهد! این یک درگیری عاشقانه، ساده، بدون پیچیدگی، بین پیانو و گیتار است که شما ناخوداگاه در میان آن قرار گرفته‌اید. انگار که پیانو در آهنگ اول از شما خواسته باشد که هنگام صحبت کردنش با گیتار تنهایش نگذارید.

تمام اینها بهانه شد که به شما یک آهنگ، نه، دو آهنگ معرفی کنم. صدهزارمین و صدهزار و یکمین آهنگی که شنیده‌ام. برای شما هم گذاشتمشان توی ساندکلاد (اینجا). بشنوید و لذت ببرید.

Advertisements

خاله اَشی

خاله‌ام، خاله اَشی (بر وزن «علی»)، از دنیا رفت. پیرزنی عزیز، دوست داشتنی، مهربان و با محبتی که یک جایی گوشه‌ی دلم جا خوش کرده و هر چند سال‌ها بود که دور بود، اما اسمش که می‌آمد همان گوشه‌ی دلم قلقلکی می‌خورد و برایش لبخندی از سر دوست داشتن می‌زد و بوسه‌ای از سر عشق می‌فرستاد. خاله اَشی از دنیا رفت، هر چند که این اواخر چندان در این دنیا نبود. در هفت هشت ماه اخیر، سه سکته‌ی مغزی، با فواصل چند هفته‌ای، حسابی زخمی‌اش کرده بود تا در نهایت چند شب پیش یک سکته‌ی قلبی او را برای همیشه خاموش کرد.

وقتی که بچه بودم، دقیقاً نمی‌دانستم که چرا به خاله اَشی می‌گویم خاله اَشی. نه خاله بودنش برایم مشخص بود و نه می‌توانستم درک کنم که اسمش «اَشی» باشد. خاله بودنش از آن رو برایم مبهم بود که خاله اَشی چهار دختر داشت، همسن و سال مادرم، و من به آنها هم خاله می‌گفتم. نمی‌توانستم بفهمم که چطور هم یک نفر و هم بچه‌هایش می‌توانند خاله‎‌ی آدم باشند. هیچوقت هم بچه‌ای نبودم که سئوال بپرسم و دوست داشتم برای هر چیزی خودم جوابی پیدا کنم که در اکثر مواقع خنده‌دار و مسخره از آب در می‌آمد (اینجا را بخوانید). چندین بار در همان سالهای کودکی به درک صحیح خود از واژه‌ی «خاله» شک کرده بودم. نمی‌شود که خاله‌ی آدم همسن مادربزرگش باشد! اصلاً اگر این چهار خانم خاله‌های من هستند چرا مادرشان مادربزرگ من نیست و چرا مادربزرگ من یک نفر دیگر است؟. نوجوان بودم که فهمیدم خاله اَشی واقعاً خاله‌ی من است، اما از همسر قبلی پدربزرگم، و دخترهایش دخترخاله‌هایم هستند و بخاطر نزدیکی سن‌شان به مادرم آنها را خاله صدا می‌کنم. این یعنی نصف آنهایی که تا آن روز فکر می‌کردم دخترخاله‌ها و پسرخاله‌هایم هستند، در حقیقت نوه‌های خاله‌ام، نوه‌های خاله اَشی، بودند و من پسرخاله‌ی مادرهایشان به حساب می‌آمدم. کشف دیگرم هم این بود که اسم خاله‌ام «اشرف» است. داستانش را بعد از این همه سال درست یادم نیست، اما فکر کنم که خیلی سال پیش یکی از بچه‌های فامیل زبانش نمی‌چرخیده و او را «اَشی» صدا می‌کرده. این مساله به بچه‌های دیگر و بعد بزرگترها منتقل شده و از یک زمان به بعد، قبل از آنکه من به دنیا بیایم، همه او را «اَشی» صدا می‌کرده‌اند.

آخرین باری که خاله اَشی را دیدم خیلی سال پیش بود. هر چند سال یک بار برای مدت کوتاهی به ایران می‌آمد و بعد دوباره پیش یکی از خاله‌هایم، در حقیقت دخترخاله‌هایم، به خارج از کشور می‌رفت. وقتی که اولین سکته مغزی به او حمله کرد، رنجور و نیمه جان روی تخت بیمارستان افتاد، بدون تکلم، با چشمانی که انگار به دنبال چیزی می‌گردند، با بدنی آب شده، با اشکهایی که معلوم نبود بخاطر درد است یا ناتوانی. اینها را من ندیدم. اینها را مادرم برایم تعریف کرد. من حتی یک بار هم به دیدنش نرفتم، در تمام مدت این چند ماه، حتی یک بار. نمی‌خواستم، نمی‌توانستم او را در این حالت ببینم. نمی‌خواستم تصویری که از او در ذهنم، از سالهای دور، ثبت شده بود خراب شود. نمی‌خواستم آن لبخند و آن شوخی‌های همیشگی‌اش، آن صدای خش‌دار جذاب و آن نگاه نافذ از پشت عینکش، آن مهربانی و قربان صدقه‌های خاله‌وار و خاله‌گونه‌اش را با آن چهره‌ی بیمار، با تصویر روی تخت افتاده، با آرام آرام جان دادنش، عوض کنم. مادرم در تمام این ماه‌ها، بدون استثنا، هفته‌ای سه چهار بار به دیدنش می‌رفت، و من هر بار از او می‌پرسیدم: خاله اَشی چطور بود؟ و او جواب می‌داد: فرقی نکرده است.

خاله اَشی وصیت کرده بود برایش هیچ مراسمی نگیرند. گفته بود به هیچ کسی رفتنش را نگویند. گفته بود این سالها آنقدر نبوده‌ام که در مراسم هیچکسی نتوانسته‌ام حاضر شوم، پس مردم را از سر تعارف و اجبار به مراسمم نکشانید. پشیمان نیستم که در این چند ماه به دیدنش نرفته‌ام. او برای من همچنان با آن لبخند و شوخی‌های همیشگی، با آن صدای خش‌دار جذاب و نگاه ناقد از پشت عینک، با آن مهربانی و قربانه صدقه‌های خاله‌وار و خاله‌گونه باقی مانده است. خاله اشی را دیروز به خاک سپردیم. ده پانزده نفر بیشتر نبودیم، اما همه عاشقش بودیم، بدون تعارف، بدون اجبار. روحش شاد، روحش شاد، روحت شاد خاله اَشی.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: