سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: نوامبر 2016

یک پست نامفهوم

من امروز یک چیزی را از دست دادم. یک چیزی را از دست دادم که البته برای من نبود. یک چیزی که قبلاً، پیش از این، خیلی وقت پیش، آن را از دست داده بودم. چیزی که حتی قبلاً، پیش از این، خیلی وقت پیش، هم برای من نبود. من امروز چیزی را برای دومین بار از دست داده‌ام که هیچوقت آن را نداشته‌ام. چیزی که نزدیک اما بی‌موقع بود، عمیق اما کوچک بود، قهرمان اما شکستنی بود. چیزی که طعم شاتوت داشت اما بوی انبه می‌داد. چیزی که هیچوقت برای من نبود، اما یک گوشه‌ای از دلم، یک کنجی از فکر و خیالم را برای همیشه با خود برد. چیزی که هیچوقت نداشتمش تبدیل به یک حسرت جاودانه شد.

پ.ن: این پست نامفهوم، پانصدمین پست این وبلاگ است.

جایی همین نزدیکی: آژانس

آژانس گرفته‌ام که برای یک جلسه‌ی نه چندان ضروری بروم پیش کارفرما. هنوز تا زمان شروع جلسه فرصت زیادی باقی مانده است. البته آن هم اهمیت ندارد، چون یک جلسه‌ی دو نفره اگر کمی هم با تاخیر شروع شود اتفاقی نمی‌افتد. همه این توضیحات یعنی اینکه به هیچ وجه عجله‌ ندارم و هیچ چیزی دیر نشده و همه چی طبق برنامه، حتی جلوتر از برنامه، در حال انجام است. آژانس هم در اختیار است. یعنی قرار است صبر کند تا کارم تمام شود و دوباره من را به شرکت خودمان بازگرداند. یعنی اینکه او هم نباید عجله‌ای داشته باشد و قرار است با توجه به ساعتی که در اختیار است پول دریافت کند. از همان ابتدا که می‌نشینم توی ماشین، سفر را با یکی دو تا ورود ممنوع و چند تا حرکت در لاین مخالف آغاز می‌کند. نه اینکه خطرناک رانندگی کند، نه!، اما با هر فرمان پیچاندن و گاز دادنش دو سه تایی قانون را زیر پا می‌گذارد. کمربندش را نبسته، روی خطها رانندگی می‌کند، سبقت غیر مجاز می‌گیرد، مدام لاین عوض می‌کند، جلوی بقیه می‌پیچد، پشت سر همه بوق می‌زند، به منتهی الیه سمت راست اتوبان می‌رود و به خروجی که می‌رسد فرمان را می‌چرخاند سمت چپ و راه همه را می‌بندد و به زور برای خودش جا باز می‌کند، و خلاصه هر کار خلاقانه‌ی دیگری که ممکن است چند ثانیه او را جلو بیاندازد انجام می‌دهد تا من را، بدون اینکه خودم دلیلش را بدانم، زودتر به مقصد برساند! نکته‌ی جالب ماجرا اینجاست که از همان ابتدا تا زمانی که از ماشین پیاده شوم، دارد از فرهنگ بد مردم ایران، مخصوصاً از رانندگی‌شان گله می‌کند! بیست دقیقه زود می‌رسم. اگر حرکات فضایی از خودش نشان نمی‌داد، باز هم فکر کنم یک ربع زود می‌رسیدم. اصلاً زود راه افتاده بودم که نگران ترافیک نباشم. یعنی فکر کنم تمام ژانگولر بازی‌اش در نهایت پنج دقیقه ما را جلو انداخته باشد. حتماً می‌دانید، همانطور که دیرتر از موعد مقرر رسیدن به یک جلسه روی خوشی ندارد، زودتر رسیدن هم همین حکایت را دارد. در فضای بیرون ساختمان کارفرما مشغول قدم زدن می‌شوم تا وقت اضافی را بکشم.

جلسه برگزار نمی‌شود. یعنی می‌شود، اما نمی‌شود! یعنی قرار بوده در مورد صورتحسابهایی که دو ماه پیش ارائه کرده‌ایم تا پول کارهایی که یک سال پیش انجام داده‌ایم را بگیریم، صحبت شود. اما صورتحسابها گم شده است! یعنی یک سری کارهای مسخره باید دوباره از اول انجام شوند. دست از پا درازتر برمی‌گردم و دوباره سوار آژانس می‌شوم. در راه بازگشت حرفی نمی‌زنم، راننده هم چیزی نمی‌گوید. در جایی از مسیر می‌اندازد روی لاین اضطراری سمت راست اتوبان، با حالتی که به هیچ وجه دوستانه نیست به او می‌گویم که هیچ عجله‌ای برای زودتر رسیدن ندارم و حتی ترجیح می‌دهم دیرتر به مقصد برسم. حالا دیگر تمام تلاشش را می‌کند که تا رسیدن به شرکت مثل آدم رانندگی کند. می‌فهمم دارد تلاش می‌کند، چون چند جایی معلوم است که دلش می‌خواهد خلاف کند و جلوی خودش را می‌گیرد. هنگام پیاده شدن اسمش را می‌پرسم. وقتی به شرکت برمی‌گردم اسم راننده را به خانم منشی می‌دهم و می‌گویم که از دفعه‌ی بعد برای من که ماشین گرفت، تاکید کند که این راننده نباشد.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: