سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: دسامبر 2016

رویایی که کابوس شد

همیشه می‌دانستم، که هیچ اعتباری به شب نیست. می‌دانستم که پشت این سکوت، کنار این آرامش، درون این خاموشی، زیر این تاریکی، یک مصیبتی پنهان شده است. می‌دانستم که شب قابل اعتماد نیست. فریبنده است. خطرناک است. به خواب که می‌روی، تو را می‌دزدد و جایی می‌برد که نباید، کاری می‌کند که نباید. شب یک طعمه است، یک سراب است. دام پهن می‌کند. تو را به درون خود می‌مکد و صبح که می‌شود تفاله‌ت را تحویل می‌دهد. می‌دانستم شب که می‌شود، شهر پر می‌شود از روح‌های سرگردانی که اجسادشان به خواب رفته‌اند. می‌دانستم که یک باد، یک نسیم، یک نفس حتی، کافی‌ست که روح‌ سرگردان‌ت را بلند کند و ببرد و بیاندازد یک جایی که نباید، یک کاری با آن بکند که نباید.

همیشه می‌دانستم، که هیچ اعتباری به شب نیست. اما در نهایت یک شب،  فریبش را خوردم. نمی‌دانم یک باد بود، یا یک نسیم، یا یک نفس حتی، که روح سرگردانم را بلند کرد و با خودش برد و انداخت یک جایی که نباید، وسط خواب یک نفر که نباید، و من آنجا کاری کردم که نباید. شب، من را به درون خود مکیده بود و تفاله‌ام را تحویل داده بود. این را آن موقع نفهمیدم! من که آنجا نبودم! تقصیر روح سرگردانم بود. لعنت به روح سرگردانی که سبک باشد! حواسش که نیست، جایی می‌رود که نباید، کاری می‌کند که نباید، نزدیک کسی می‌شود که نباید، در خواب کسی می‌افتد که نباید.

فکر می‌کردم شب که می‌شود، هر چه سبک‌تر باشی اعتبارت بیشتر می‌شود. نمی‌دانستم هر چه سبک‌تر باشی، صبح، تفاله‌ت چروکیده‌تر است. حالا دیگر روح سرگردانم را گره می‌زنم به تخت، چند قلوه سنگ در جیب‌هایش می‌گذارم، قلابش می‌کنم به جسد به خواب رفته‌ام، آنقدر سنگین‌ش می‌کنم که دیگر نه در خواب و نه در بیداری، جایی نرود که نباید، کاری نکند که نباید. حالا دیگر یک نفس، یک نسیم، یک باد، یک طوفان حتی، او را دیگر به جای اشتباهی نمی برد.

گناه آدم، آدم بودن است.

انگار نمی‌شود که بشود! انگار نمی‌تواند که بشود! انگار که یک چیزی باید یک جایی باشد که جای دیگری‌ست. انگار که هر چه فرمول را عوض می‌کنی، راه حل را می‌چرخانی، با هر معیاری مخرج مشترک می‌گیری، نتیجه همانی می‌شود که نباید بشود. انگار که تو آدمی باشی که به جز آدم بودن هیچ چیز دیگری نیستی! آدمی با هزار خطا و اشتباه و خودخواهی و تردید و نگرانی و ترس و آرزو و یاس و حسرت و هوس و فکر و احساس. آدمی که با هر خطا دلی را شکسته، با هر اشتباه اشکی را غلطانده، با هر خودخواهی روحی را رنجانده، با هر تردید چیزی را زیر سئوال برده، با هر نگرانی روحی را پریشان کرده، با هر ترس کسی را ترسانده، با هر آرزو آرزویی را بر باد داده، با هر یاس فردایی را ناامید کرده، با هر حسرت اندوه بر چهره‌ای نشانده، با هر هوس غروری را له کرده، با هر فکر احساسی را و با هر احساس فکری را نابود کرده. آدمی که خواسته برای خودش تصمیم بگیرد، اما تصمیمش دیگری را نیز گرفتار کرده است. آدمی که به هر سمتی که می‌رود یک پشیمانی، یک احساس گناه، یک درد، یک عذاب به جای می‌گذارد. آدمی که هر تصمیمی که بگیرد، فرقی نمی‌کند، اشکی و دل شکسته‌ای بر جای می‌گذارد. چه اشک و دل خودش باشد، چه دیگری… چه هر دو.

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: