سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: فوریه 2017

پیرمرد فرضی

پیرمرد را تصور کنید که غمگین افتاده است روی تخت بیمارستان. چندین لوله و سیم و کوفت و زهرمار به بدنش چسبیده و همه، حتی خودش، می‌دانند که دیگر امیدی به بلند شدنش نیست.

پیرزن را تصور کنید که نشسته روی صندلی کنار تخت پیرمرد و بافتنی می‌بافد: یک شال‌گردن آبی برای پیرمرد، برای زمستان سال آینده‌ی. که به خودش، که به پیرمرد، بفهماند که تو هیچ جا نمی‌روی و حالت خوب می‌‍شود و زمستان سال آینده شال‌گردن آبی را به دور گردنت می‌پیچی و با هم در حیاط می‌نشینیم و چای می‌نوشیم.

پیرمرد را تصور کنید که غمگین است. پیرمرد برای غمگین بودن دلایل زیادی دارد که یکی از پررنگ‌ترین آنها جدایی و فاصله‌ش با دو تا از بهترین دوستان قدیمی‌اش است. پیرزن را تصور کنید که این موضوع را می‌داند، که پیرمرد بارها با او در مورد دو دوست جدا افتاده صحبت کرده است، که  پیرمرد هر بار آه می‌کشد و زیر لب غر می‌زند و به دوستانی که مدتهاست از او سراغ نگرفته‌اند بد و بیراه می‌گوید.

پیرزن را تصور کنید که در یک لحظه، در حال بافتن شال‌گردن آبی، تصمیم می‌گیرد که به هر قیمتی این دو دوست جدا افتاده را به بالای تخت پیرمرد بیاورد. چندین تماس می‌گیرد، دو سه جا پیغام می‎گذارد، پیگیری می‌کند، هزینه می‌کند، چانه می‌زند، خواهش می‌کند، توضیح می‌دهد، معذرت می‎خواهد، تا در نهایت آن دو دوست را راضی می‌کند که به دیدن پیرمرد بیایند.

پیرمرد را تصور کنید که افتاده است روی تخت بیمارستان و به خواب رفته است. چشمانش را که باز می‎کند، دو دوست جدا افتاده را می‌بیند که در کنار تختش ایستاده‌اند. ذوق زده می‌شود! اول سعی می‌کند غرورش را حفظ کند و به روی خودش نیاورد، اما بعد به یاد لوله و سیم و کوفت و زهرماری که به بدنش چسبیده است می‌افتد و غرورش را به دنیای بعدی حواله می‌کند و مشغول گپ زدن با آنها می‌شود.

پیرمرد را تصور کنید که بعد از گذشت دو روز احساس می‌کند حالش بهتر است. پیرمرد دیگر غمگین نیست. دکترها می‌گویند چندان چیزی تغییر نکرده، اما پیرمرد برای زمستان سال آینده نقشه می‌کشد. که شال گردن آبی را به دور گردنش بپیچاند و در حیاط با پیرزن چای بنوشد و با دو دوستش برف بازی کند! پیرمرد را تصور کنید در دلش قدردان پیرزن و خوشحال از دیدن دو دوستش است.

پیرزن را تصور کنید که غمگین شده است. نه! پیرزن را تصور کنید که عصبانی شده است. پیرزن دیگر شال‌گردن آبی را نمی‌بافد و نصفه روی صندلی رهایش کرده است. تا پیرزن در نهایت به پیرمرد حرف دلش را می‌زند: احساس می‌کنم از کاری که برایت کرده‌ام خوشحال نشدی. پیرمرد در جواب می‌‎گوید: من از دیدن دوستانم تا حدی ذوق کرده‌ام که انگار هیچوقت مشکلی با آنها نداشته‌ام! پیرزن از کوره در می‌رود: دوستانت؟ این دو نفر؟ به اینها می‌گویی دوست؟ این من بودم که چندین تماس گرفتم، دو سه پیغام گذاشتم، پیگیری کردم، هزینه کردم، چانه زدم، خواهش کردم، توضیح دادم، معذرت خواستم، تا در نهایت این دو به اصطلاح دوست راضی شدند که به دیدنت بیایند. تو باید از کاری که برایت کرده‌ام خوشحال باشی، نه دیدن دوستانت! پیرمرد را تصور کنید که شرمنده شده است، پیرزن را در آغوش می‌کشد و او را می‌بوسد و عذرخواهی می‌کند که آنطور که لازم بوده قدردانی نکرده و از دستش در رفته و حواسش پرت شده و به ذهنش نرسیده است که احساسش را آنطور که واقعیت دارد، منتقل کند.

پیرزن را تصور کنید که اشکهایش را پاک می‌کند و روی صندلی می‌نشیند و دوباره مشغول بافتن شال‌گردن آبی می‌شود. پیرمرد را تصور کنید که در دلش قدردان پیرزن است و اما دیگر خوشحال نیست. پیرمرد دوباره غمگین است و پررنگ‌ترین دلیل غمگین بودنش دو دوست جدا افتاده‌ای‌ست که تصور کرده بود بخاطر او به ملاقاتش آمده‌اند و حالا می‌داند که علتش اصرارهای پیرزن بوده است.

پیرمرد را تصور کنید که همچنان غمگین افتاده است روی تخت بیمارستان. چندین لوله و سیم و کوفت و زهرمار به بدنش چسبیده و همه، حتی خودش، می‌دانند که دیگر امیدی به بلند شدنش نیست.

مدتی است که چیزهایی را لولو برده

انگار که زندگی کردن یادم رفته باشد. انگار که فراموش کرده باشم که چه چیزهایی را دوست داشته‌ام و چه چیزهایی را پیش از این برای خودم می‌خواسته‌ام. غرق شده‌ام در تواضع و احترام و ادب و مراعاتی که ریشه در باد دارد، که انگار مهم نیست یک زمانی چه چیزی را چه وقتی و در چه جایی و به چه صورتی دوست داشته‌ام.

هر بار باید آنقدر اشاره کنم، به زبان بیاورم، اخم بکنم، فریاد بزنم، که یک چیزی، یا جایی، یا کوفتی را دوست ندارم که تمام انرژی‌ام صرف جنگیدن مداوم برای رسیدن به حق تصمیم گیری برای خودم می‌شود. در نهایت و در اکثر مواقع همان تواضع و احترام و ادب و مراعات باعث می‌شود که در جنگ شکست بخورم و یک نفر دیگر به خودش اجازه بدهد برای من و ساعت و روز و هفته و تعطیلات و زندگی‌ام تصمیم بگیرد. با این حال، در همان معدود دفعاتی که در این نبرد نفس‌گیر و اعصاب برانداز پیروز شده‌ام، آنقدر خسته از جنگ بوده‌ام که بجای تصمیم گیری برای آن ساعتم، آن روزم، آن هفته‌ام، آن تعطیلاتم، بجای تصمیم گیری برای زندگی‌ام، لم داده‌ام و ولو شده‌ام و چرت زده‌ام و ذوق کرده‌ام که هی پسر! امروز جنگ را برده‎ای! استراحت کن تا جنگ بعدی!

خودخواه هستند، آدمهای هزار رنگ و هزار شکل، دزدهایی که تو را از خودت دزدیده‌اند. اجازه نمی‎دهند حرف بزنی، حرف هم بزنی نمی‌شنوند، بشنوند هم گوش نمی‌کنند، گوش هم بکنند اهمیت نمی‎دهند. نظر و خواسته‎‌ی خودشان که مخالف نظر و خواسته‎س تو است را ده‌ها بار، با ده‌ها جمله‎‌ی مختلف تکرار می‎کنند. عذاب وجدان را به جانت و مسئولیت را به گردنت می‌اندازند و تقصیر را کف دستت می‎گذارند و آنقدر ماهرانه رفتار می‎کنند که در اکثر مواقع تو نیز با آنها همراه می‌شوی! تو هم به کمکشان می‌آیی و حق تصمیم گیری را از خودت می‌گیری و دو دستی تقدیم‌شان می‎کنی. و در نهایت، صد بار که به خاطرشان یک کاری که دلت نمی‌خواسته را انجام می‎دهی، اما یک بار که مخالفت کنی، به هزار چیز متهم می‎شوی و هزار برچسب می‌خوری.

حالا دیگر مدتی‌ست که فهمیده‌ام، که وقتی از روی تواضع و احترام و ادب و مراعات کمی خم به کمر و افتادگی به شانه‌هایم می‌دهم، با الاغ اشتباه گرفته می‌شوم و انگار که می‌گویم بیایید سوارم بشوید. که آنوقت اگر بخواهم کمر صاف کنم، سوارکار اعتراض می‌کند و همه چیز بهم می‌ریزد. حالا دیگر به قصد جنگ آمده‌ام! با کمری صاف و شانه‌هایی استوار، آمده‌ام که فقط بجنگم! که نشان بدهم، از این پس هیچکس، نه تو، نه او، نه ایشان، نمی‌تواند برای حتی یک لحظه از زندگی من، بدون خواست خودم، تصمیم بگیرد و برنامه ریزی کند. من دیگر کارخانه‌ی برآورده کردن انتظارات ریز و درشت و احمقانه و مسخره نیستم. دوران رقصیدن من تمام شده، حالا نوبت شماست که به ساز من برقصید، نه برای یک ساعت، یک روز، یک هفته، یک تعطیلات، بلکه برای تمام زندگی.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: