سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

مدتی است که چیزهایی را لولو برده

انگار که زندگی کردن یادم رفته باشد. انگار که فراموش کرده باشم که چه چیزهایی را دوست داشته‌ام و چه چیزهایی را پیش از این برای خودم می‌خواسته‌ام. غرق شده‌ام در تواضع و احترام و ادب و مراعاتی که ریشه در باد دارد، که انگار مهم نیست یک زمانی چه چیزی را چه وقتی و در چه جایی و به چه صورتی دوست داشته‌ام.

هر بار باید آنقدر اشاره کنم، به زبان بیاورم، اخم بکنم، فریاد بزنم، که یک چیزی، یا جایی، یا کوفتی را دوست ندارم که تمام انرژی‌ام صرف جنگیدن مداوم برای رسیدن به حق تصمیم گیری برای خودم می‌شود. در نهایت و در اکثر مواقع همان تواضع و احترام و ادب و مراعات باعث می‌شود که در جنگ شکست بخورم و یک نفر دیگر به خودش اجازه بدهد برای من و ساعت و روز و هفته و تعطیلات و زندگی‌ام تصمیم بگیرد. با این حال، در همان معدود دفعاتی که در این نبرد نفس‌گیر و اعصاب برانداز پیروز شده‌ام، آنقدر خسته از جنگ بوده‌ام که بجای تصمیم گیری برای آن ساعتم، آن روزم، آن هفته‌ام، آن تعطیلاتم، بجای تصمیم گیری برای زندگی‌ام، لم داده‌ام و ولو شده‌ام و چرت زده‌ام و ذوق کرده‌ام که هی پسر! امروز جنگ را برده‎ای! استراحت کن تا جنگ بعدی!

خودخواه هستند، آدمهای هزار رنگ و هزار شکل، دزدهایی که تو را از خودت دزدیده‌اند. اجازه نمی‎دهند حرف بزنی، حرف هم بزنی نمی‌شنوند، بشنوند هم گوش نمی‌کنند، گوش هم بکنند اهمیت نمی‎دهند. نظر و خواسته‎‌ی خودشان که مخالف نظر و خواسته‎س تو است را ده‌ها بار، با ده‌ها جمله‎‌ی مختلف تکرار می‎کنند. عذاب وجدان را به جانت و مسئولیت را به گردنت می‌اندازند و تقصیر را کف دستت می‎گذارند و آنقدر ماهرانه رفتار می‎کنند که در اکثر مواقع تو نیز با آنها همراه می‌شوی! تو هم به کمکشان می‌آیی و حق تصمیم گیری را از خودت می‌گیری و دو دستی تقدیم‌شان می‎کنی. و در نهایت، صد بار که به خاطرشان یک کاری که دلت نمی‌خواسته را انجام می‎دهی، اما یک بار که مخالفت کنی، به هزار چیز متهم می‎شوی و هزار برچسب می‌خوری.

حالا دیگر مدتی‌ست که فهمیده‌ام، که وقتی از روی تواضع و احترام و ادب و مراعات کمی خم به کمر و افتادگی به شانه‌هایم می‌دهم، با الاغ اشتباه گرفته می‌شوم و انگار که می‌گویم بیایید سوارم بشوید. که آنوقت اگر بخواهم کمر صاف کنم، سوارکار اعتراض می‌کند و همه چیز بهم می‌ریزد. حالا دیگر به قصد جنگ آمده‌ام! با کمری صاف و شانه‌هایی استوار، آمده‌ام که فقط بجنگم! که نشان بدهم، از این پس هیچکس، نه تو، نه او، نه ایشان، نمی‌تواند برای حتی یک لحظه از زندگی من، بدون خواست خودم، تصمیم بگیرد و برنامه ریزی کند. من دیگر کارخانه‌ی برآورده کردن انتظارات ریز و درشت و احمقانه و مسخره نیستم. دوران رقصیدن من تمام شده، حالا نوبت شماست که به ساز من برقصید، نه برای یک ساعت، یک روز، یک هفته، یک تعطیلات، بلکه برای تمام زندگی.

Advertisements

3 پاسخ به “مدتی است که چیزهایی را لولو برده

  1. Saman فوریه 3, 2017 در 7:06 ب.ظ.

    زندگیت رو بکن پسر. حرف و نظر هیچکس اونقدر مهم نیست که بخوای این حق رو از خودت سلب کنی. مردم رو با قضاوتشون تنها بگذار چون باهم بودنی که فقط از روی محافظه کاری و سکوت شکل بگیره بدتر از هر نوع تنهاییه.

  2. ماچو بده بیاد فوریه 6, 2017 در 6:48 ب.ظ.

    یک عزیزتر از جانی در ایام شباب همین کرامات را از خودش بروزه داده (گاهی از سر نیکی ذاتی و گاهی از سر اجبار زمانه) و امروز که عمری از خودش و روابطش گذشته و آن روابط آموزگار تازه واردان بوده‌اند، کسی بر نمی تابد که او هم می تواند پیش از آنها برای وقت و خواست خودش تصمیم بگیرد. بدتر از آن، جدلی که امروز با خودتان دارید را او اکنون تجربه می‌کند. قوی دل باشید و استوار تا این عادت پسندیده ولی مردم بد عادت کن را افسار بزنید که خیر پیریتان در این است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: