سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: آوریل 2017

خودتکثیری

آن اول فقط یکی بود، بعد شد دو تا. یعنی آن موقعی که من داشتم با او حرف می‌زدم خودش بود، خود تنهاش. اما بعد متوجه رفتنش شدم. ایستاده بود مقابل من، اما در عین حال داشت می‌رفت. یعنی هم ایستاده بود، هم می‌رفت. گفتم «تو که اینجایی، پس اون که داره میره کیه؟» گفت «اون هم منم». گیج شدم. گفتم «نمیشه که! آدم یا باید بمونه یا باید بره. نمیشه که دوتاش با هم باشه» گفت «همیشه همینطوره. وقتی حوصله‌م رو سر می‌بری، وقتی تکراری میشی، وقتی خسته کننده میشی، وقتی غیر منطقی میشی، دو تا میشیم. یکی‌مون میره جایی که دلش می‌خواد، یکیمون میمونه پیش تو». سعی کردم جملاتش را در ذهنم مرور کنم و قانع کننده‌ترین نتیجه‌ای که ممکن است را از دل آنها بکشم بیرون. خیره شدم به زمین و شمرده و آهسته گفتم «پس یعنی تو یه نسخه‌ی دیگه از خودت میزنی، یه کپی برابر اصل، بعد اون رو میفرستی میره یه جای دیگه و خودت میمونی پیش من؟». لبخندی زد و سرش را تکان داد و گفت «نه!». پرسیدم «همین رو گفتی دیگه. پس چی؟». صورتش را برگرداند و با انگشت به اویی که همچنان داشت می‌رفت اشاره کرد و گفت «اونی که داره میره، اون، اصلیه اونه! منو از رو خودش میزنه، میذاره اینجا برای تو، خودش میره جایی که دلش میخواد». پرسیدم «آخه من الان کاری نکردم که، چیزی نگفتم، یعنی الان حوصله‌ش سر رفت که گذاشت رفت؟». گفت «نه!» گفتم «پس چی؟» گفت «خیلی وقته که رفته. خیلی وقته که حوصله‌ش سر رفته. الان فقط اومده بود یه سر به من بزنه و دوباره بره همونجایی که دلش می‌خواد». همان جا نشستم روی زمین. سرم را با دو دست گرفتم و انگشتانم را فرو کردم لای موهایم. بدون آنکه نگاهش کنم گفتم «کاش اینا رو بهم نگفته بودی» گفت «کاش اینا رو ازم نپرسیده بودی». سرم را که آوردم بالا دیدم پشتش را به من کرده و این پا و آن پا می‌کند تا راهش را بکشد و برود. با عصبانیت گفتم «تو دیگه کجا؟!» گفت «حالا که موضوع لو رفته، من هم میرم اونجایی که دلم میخواد». گفتم «پس من چیکار کنم؟» چند قدمی دور شد و همانطور که می‌رفت و بدون آنکه رویش را برگرداند گفت «خب تو هم دو تا شو، بعد بشین با خودت حرف بزن که حوصله‌ت سر نره»

Advertisements

ما در ما پیدا

ایستاده است رو به پنجره و بیرون را تماشا می‌کند. می‌گویم «یه دقیقه بیا اینجا کارت دارم». توجهی نمی‌کند و اهمیتی نمی‌دهد و چیزی نمی‌گوید و همچنان با ذوق حواسش به بیرون است. می‌گویم «بیا اینجا قرمه سبزی بهت بدم». آرام زیر لب می‌گوید «من بستنی میخوام!». می‌گویم «لوس نکن خودتو، بیا اینجا، شب مهمونی دعوتیم، لباست رو باید عوض کنی». می‌گوید «مهمونی نه! بریم پارک!» دولا می‌شوم و شانه‌هایش را با دو دست می‌گیرم و رویش را به برمی‌گردانم و خیلی جدی می‌گویم «نمیشه. بیا این کت و شلوار رو بپوش تا کراواتت رو گره بزنم». دهنش را کج می‌کند و می‌گوید «نمیخوام! من با همین میام» سر تا پایش را نگاه می‌کنم و می‌گویم «با این؟» – با تمسخر به لباس زرد و شورت آبی‌ش نگاهی می‌اندازم – «با این که نمیتونی بیای توی یه مهمونی رسمی!» پشتش را به من می‌کند و می‌گوید «پس من نمیام». با صدایی که سعی می‌‎کند خودش را ذوق زده نشان بدهد می‌گویم «بیا اونجا یه میز مزه چیدن به چه باحالی». رویش را باز برمی‌گرداند و با اخم می‌پرسد «رقص هم داره؟» پاسخ می‌دهم «فکر نکنم» دوباره پشتش را به من می‌کند و با صدای بلند و کلماتی شمرده می‌گوید «پس، من، نمیام!». صدایم را بالا می‌برم «چه مرگته آخه؟ یه دقیقه برگرد منو نگاه کن! چی میخوای از جون من؟!» باز برمی‌گردد، اینبار دست به سینه، «من همه رو میشناسم؟» «نه» «می‌تونم همه رو بغل کنم؟» «نه» «می‌تونم هرچی دلم خواست بگم؟» «نه» «می‌تونم با هر کی دلم خواست شوخی کنم؟» «نه» «بستنی دارن؟» «فکر نکنم» «حیاط دارن؟» «بعید میدونم» «بادکنک چی؟» از کوره در می‌روم و داد می‌زنم «چته آخه؟!» و دوباره پشتش را به من می‌کند و به بیرون خیره می‌شود و می‌گوید «پس من نمیام!»… با عصبانیت و غرغر کنان از او دور می‌شوم و طوری که بشنود می‌گویم «به جهنم! بمون همینجا. اصلاً خودم تنهایی میرم»

و اینطوری می‌شود که خیلی وقتها مجبور می‌شوم برای حفظ مراودات اجتماعی، رعایت ادب، ملاحظه‌ی وجهه‌ی شخصیتی، در نظر گرفتن اعداد توی شناسنامه و هزاران کوفت و زهرمار دیگره، کودک درونم را توی خانه تنها بگذارم و بدون او بیرون بروم.

من در من پیدا

چشمانم بسته است. صدا می‌شنوم. از پشت پلکهای بسته موج و حرکت نورهای جسته و گریخته را می‌بینم. نفس عمیق می‌کشم و چشمانم را باز می‌کنم. خانه‌ی من هستیم. شلوغ است، اما نه از آن شلوغی‌های پر سر و صدا. هر گوشه، دو سه نفر جمع شده‌اند کنار هم و معاشرت می‌کنند. موسیقی پس‌زمینه است، مزه پس زمینه است، نور پس زمینه است، همه چیز آن پشت قرار گرفته و چیزی که رو و توی چشم می‌رود، همین معاشرت‌های ریز و مجزاست. من میزبانم. من به هیچ کدام از این معاشرت‌ها تعلق ندارم. چند دقیقه با اینها در مورد آخرین آلبوم فلانی حرف می‌زنم و چند دقیقه با آنها در مورد نامزدهای اسکار امسال. با یک جمعی از بهترین چلوکبابی‌های تهران و با یک جمع دیگر غیبت یهک آشنای مشترک. با یک عده در مورد اینکه مهمانی امشب چقدر خوش می‌گذرد و با یک عده دیگر در مورد اینکه مهمانی امشب چقدر بی‌مزه از آب در آمده است.

دختری نشسته یک گوشه، حواسش را داده به موسیقی و مزه و نور، و صاف و مستقیم من را نگاه می‌کند. می‌روم بالای سرش می‌ایستم و می‌پرسم «کجایی؟» می‌گوید «همینجا». می‌گویم «اما بنظر نمیاد». می‌گوید «چرا، همینجام». می‌پرسم «چی تو ذهنته؟ به چی فکر می‌کنی؟ چرا اینطوری بهم نگاه می‌کردی؟» پاسخ می‌دهد «دوست داشتم خونه‌ی تو مال من بود، دوست داشتم بشينم اينجوري موزیک گوش کنم و لذت ببرم، دوست داشتم اینقدر جنبه‌های مختلف زندگیم زیاد بود، چیزای زیادی داشتم برای دنبال کردن، برای حال کردن باهاش و ذوق های مختلف داشتم. هیجان زندگی تو خیلی جذابه. مطمنم اينو همه آدمهای دوروبرت هم بهت گفتن. انقدر جذابه که بعضی وقتها آدم دلش ميخواد از چشمای تو دنیا رو ببينه، بره توی تو و اونجا چند روزی زندگی کنه»

هاج و واج نگاهش می‌کنم. با مکثی طولانی، با تردید و شک، می‌پرسم «ببینم! من تو رو می‌شناسم؟»… ناگهان یک نفر از پشت می‌زند روی شانها‌م، برمی‌گردم، می‌پرسد «تراس کجاس؟» می‌گویم «خونه‌ی من تراس نداره». با تعجب می‌گوید «چه ربطی داره؟ اینجا که خونه‌ی تو نیست!» گیج و منگ به صورتش خیره می‌شوم. از یک نفر دیگر می‌پرسد و طرف می‌گوید «تراس توی اون اتاقه». دوباره برمی‌گردم سمت دختر، اما کسی آنجا نیست. صندلی خالی مقابل من است. از کسی که آن کنار ایستاده می‌پرسم «این دختره که اینجا نشسته بود رو ندیدی؟» می‌گوید «کی؟» مي‌گویم «نمیشناختمش». با خنده می‌گوید «اینجا کسی نیست که تو نشناسی». سرم را به اطراف می‌چرخانم و زیر لب و آرام می‌گویم «قرمز پوشیده بود». او هم به اطراف نظری می‌اندازد و می‌گوید «کسیو ندیدم که قرمز پوشیده باشه» نفس عمیقی می‌کشم، توی سینه حبسش می‌کنم، بعد از چند ثانیه با فشار پس می‌دهم بیرون، می‌زنم روی شانه‌ی کسی که پشتش به من است. می‌پرسم «تراس کجاس؟» می‌گوید «خونه‌ی من تراس نداره». با تعجب می‌گویم «چه ربطی داره؟ اینجا که خونه‌ی تو نیست!» گیج و منگ به صورتم خیره می‌شود. از یک نفر دیگر می‌پرسم و طرف می‌گوید «تراس توی اون اتاقه»… می‌روم به سمت آن اتاق و تراس که کم هوای آزاد بخورم.

کسی از سرنوشتش خبر ندارد

صبح است و من در حال قدم زدن حواسم می‌رود به یک بستنی قیفی ِ شکلاتی که احتمالاً از دست کودک سر به هوایی روی سنگ فرش خیابان افتاده است. زیر سایه‌ی درختی می‌ایستم و به بستني قيفي شكلاتي كه زير آفتاب عرق ميريزد خیره می‌شوم تا ببینم راننده‌ی ماشینی که احتمالاً تا لحظاتی دیگر، ناخواسته و بی‌حواس، از روی آن رد می‌شود، کیست و چه شکلی دارد! سعی می‌کنم قبل از وقوع حادثه قیافه‌ی راننده را حدس بزنم و ناخواستگی و بی‌حواسی‌اش را توجیه کنم.

او احتمالاً مردی مسن با سری تاس باشد، که در چشمانش خشم موج می‌زند، که کت و شلوار گران قیمت به تن دارد و پشت فرمان ماشین لوکس خود نشسته و تلفن همراه شکلاتی رنگش را به گوشش چسبانده و سَر یک بنده خدایی که آنطرف خط به خود می‌لرزد فریاد می‌کشد. او حواسش نه به خیابان است و نه بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریزد را می‌بیند.

و یا شاید خانم میانسالی باشد، که در چشمانش بی‌حوصلگی موج می‌زند، که پشت فرمان ماشین کُره‌ای خود، در مسیر رفتن به سر کار، رادیوی صبحگاهی گوش می‌کند و صورتش را به سمت آینه چرخانده و مشغول رنگ آمیزی لب‌هایش با ماتیک شکلاتی رنگ است. او حواسش نه به خیابان است و نه بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریزد را می‌بیند.

و یا ممکن است پسر جوانی باشد، که در چشمانش علافی موج می‌زند، که صدای ضبط ماشین به زمین چسبیده‌اش فضای خیابان را به حریم شخصی‌اش تبدیل کرده و از زیر کلاه لبه‌دار شکلاتی رنگش بجای روبرو چشم دوخته به دخترانی که آن وقت صبح منتظر ماشین برای رفتن به دانشگاه هستند. او حواسش نه به خیابان است و نه بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریزد را می‌بیند.

و یا مثلاً خانم مسنی باشد، که در چشمانش کلافگی موج می‌زند، که مشغول آرام کردن نوه‌ی کوچکش است که از سر و کله‌ی او و ماشین دراز آمریکایی‌اش بالا می‌رود و برای ساکت کردنش وعده‌ی خرید یک بستنی قیفی شکلاتی را به او می‌دهد. او حواسش نه به خیابان است و نه بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریزد را می‌بیند.

از دور، یک ماشین کوچک و جمع و جور چینی نزدیک می‌شود. دختر جوان و زیبایی پشت فرمان نشسته، در چشمانش شور و لطافت و مهربانی موج می‌زند، چشم دوخته است به خیابان، نگاهش می‌خورد به بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریزد. فرمان را تنظیم می‌کند و با دقت از روی بستنی قیفی شکلاتی رد می‌شود. بستنی قیفی شکلاتی روی سنگ فرش خیابان پخش می‌شود و آرام آرام به میان درز سنگها فرو می‌رود. او هم حواسش به خیابان بود و هم بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریخت را دید.

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: