سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

من در من پیدا

چشمانم بسته است. صدا می‌شنوم. از پشت پلکهای بسته موج و حرکت نورهای جسته و گریخته را می‌بینم. نفس عمیق می‌کشم و چشمانم را باز می‌کنم. خانه‌ی من هستیم. شلوغ است، اما نه از آن شلوغی‌های پر سر و صدا. هر گوشه، دو سه نفر جمع شده‌اند کنار هم و معاشرت می‌کنند. موسیقی پس‌زمینه است، مزه پس زمینه است، نور پس زمینه است، همه چیز آن پشت قرار گرفته و چیزی که رو و توی چشم می‌رود، همین معاشرت‌های ریز و مجزاست. من میزبانم. من به هیچ کدام از این معاشرت‌ها تعلق ندارم. چند دقیقه با اینها در مورد آخرین آلبوم فلانی حرف می‌زنم و چند دقیقه با آنها در مورد نامزدهای اسکار امسال. با یک جمعی از بهترین چلوکبابی‌های تهران و با یک جمع دیگر غیبت یهک آشنای مشترک. با یک عده در مورد اینکه مهمانی امشب چقدر خوش می‌گذرد و با یک عده دیگر در مورد اینکه مهمانی امشب چقدر بی‌مزه از آب در آمده است.

دختری نشسته یک گوشه، حواسش را داده به موسیقی و مزه و نور، و صاف و مستقیم من را نگاه می‌کند. می‌روم بالای سرش می‌ایستم و می‌پرسم «کجایی؟» می‌گوید «همینجا». می‌گویم «اما بنظر نمیاد». می‌گوید «چرا، همینجام». می‌پرسم «چی تو ذهنته؟ به چی فکر می‌کنی؟ چرا اینطوری بهم نگاه می‌کردی؟» پاسخ می‌دهد «دوست داشتم خونه‌ی تو مال من بود، دوست داشتم بشينم اينجوري موزیک گوش کنم و لذت ببرم، دوست داشتم اینقدر جنبه‌های مختلف زندگیم زیاد بود، چیزای زیادی داشتم برای دنبال کردن، برای حال کردن باهاش و ذوق های مختلف داشتم. هیجان زندگی تو خیلی جذابه. مطمنم اينو همه آدمهای دوروبرت هم بهت گفتن. انقدر جذابه که بعضی وقتها آدم دلش ميخواد از چشمای تو دنیا رو ببينه، بره توی تو و اونجا چند روزی زندگی کنه»

هاج و واج نگاهش می‌کنم. با مکثی طولانی، با تردید و شک، می‌پرسم «ببینم! من تو رو می‌شناسم؟»… ناگهان یک نفر از پشت می‌زند روی شانها‌م، برمی‌گردم، می‌پرسد «تراس کجاس؟» می‌گویم «خونه‌ی من تراس نداره». با تعجب می‌گوید «چه ربطی داره؟ اینجا که خونه‌ی تو نیست!» گیج و منگ به صورتش خیره می‌شوم. از یک نفر دیگر می‌پرسد و طرف می‌گوید «تراس توی اون اتاقه». دوباره برمی‌گردم سمت دختر، اما کسی آنجا نیست. صندلی خالی مقابل من است. از کسی که آن کنار ایستاده می‌پرسم «این دختره که اینجا نشسته بود رو ندیدی؟» می‌گوید «کی؟» مي‌گویم «نمیشناختمش». با خنده می‌گوید «اینجا کسی نیست که تو نشناسی». سرم را به اطراف می‌چرخانم و زیر لب و آرام می‌گویم «قرمز پوشیده بود». او هم به اطراف نظری می‌اندازد و می‌گوید «کسیو ندیدم که قرمز پوشیده باشه» نفس عمیقی می‌کشم، توی سینه حبسش می‌کنم، بعد از چند ثانیه با فشار پس می‌دهم بیرون، می‌زنم روی شانه‌ی کسی که پشتش به من است. می‌پرسم «تراس کجاس؟» می‌گوید «خونه‌ی من تراس نداره». با تعجب می‌گویم «چه ربطی داره؟ اینجا که خونه‌ی تو نیست!» گیج و منگ به صورتم خیره می‌شود. از یک نفر دیگر می‌پرسم و طرف می‌گوید «تراس توی اون اتاقه»… می‌روم به سمت آن اتاق و تراس که کم هوای آزاد بخورم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: