سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: ژوئیه 2017

شاید بنظر نیاد، ولی تو آژانس بگیر

«شاید بنظر نیاد، اما من کلاً خیلی غمگینم…» این را گفت و مشغول ورق زدن مجله‌ی روی میز شد. انگار که خودش را با چیزی مشغول کرده باشد که مجبور نباشد برای حرفی که زده توضیحی بدهد. گفتم: «تو غمگینی؟ تو؟! والله آدم غمگین یه طور دیگه‌س، اینطوری نیست هرچی که هست، همه چی واسه تو که ردیف و خوب و عالی و جذاب و خوشگل و تمیز و هماهنگ و سر جاشه. خنده به لبت، تفریح به روز و شبت، مشکل پول که نداری، رابطه که برات اهمیت نداره، از چپ و راست هم بهت توجه میشه، غمگینی کجات بود؟»

رسیده بود به آخر مجله که آن را بست و دوباره شروع کرد از اول آن را بی‌جهت ورق زدن. گفت: «نه! من در درونم غمگینم!… آخه شاید بنظر نیاد، آخه من کلاً خیلی تنهام». طوری که کاملا جا خوردن از صدایم مشخص بود گفتم: «تو تنهایی؟ تو؟! نه تلفنت بی‌زنگ و بی‌پیام میمونه، نه خونه‌ت بی‌مهمون، نه بدون کسی جایی میری، نه بدون کسی کاری میکنی، اونقدر ازت سراغ میگیرن که لازم نیست ازشون سراغ بگیری، اونقدر بهت اهمیت میدن با وجود اینکه بهشون اهمیت نمیدی، تنهایی کجات بود؟».

اینبار سریعتر از دفعه قبل جواب داد: «نه! من در درونم تنهام!… آخه شاید بنظر نیاد، اما خیلی همه چی تو زندگیم راکد و یکنواخته». کمی صندلی را دادم عقب، پایم را انداختم روی پایم، دست به سینه نشستم و گفتم: «برای تو همه چی یکنواخته؟ برای تو؟! تا اونجایی که این اواخر یادمه روزی نبوده که بدون برنامه یا بدون تفریح گذرونده باشی. از این رستوران به اون کافه، از این مرکز خرید به اون فروشگاه، با این دوست با اون رفیق، از این سفر به اون سفر، یکنواختی کجات بود؟».

اینبار هنوز حرفم کامل تمام نشده بود که جواب داد: «نه! همه چی در درونم راکد و یکنواخته» این را گفت و از جایش بلند شد. پرسیدم: «کجا؟» گفت: «شاید بنظر نیاد، اما خیلی خسته‌م، برم خونه دیگه». گفتم: «تو خسته‌ای؟ تو؟! تا نزدیک ظهر که خوابیدی، بیدار هم که شدی هیچ کاری نکردی، دراز کشیدی و موسیقی گوش دادی و کتاب خوندی، ناهار هم که از بیرون گرفتی، عصر هم که دو ساعت خوابیدی، الان هم که گفتی حال رانندگی نداری، من اومدم دنبالت! خستگی کجات بود؟»

با حالتی که بیشتر شبیه ناله کردن بود گفت: «نه! من در درونم خسته‌م. میدونی چرا؟ شاید بنظر نیاد، اما هیشکی منو دوست نداره.» من هم از جایم بلند شدم. بغلش کردم و آرام کنار گوشش گفتم: «شاید بنظر نیاد، اما لابد همه در درونشون تو رو دوست دارن!». این را گفتم و رفتم به سمت در. صدایم کرد: «کجا میری؟ منو نمیرسونی مگه؟». بدون آنکه رویم را برگردانم گفتم: «من در درونم تو رو میرسونم. تو ولی آژانس بگیر»

 

Advertisements

دوست داشتنی های نفرت انگیز

زدم روی شانه‌اش و پرسیدم: «آره یا نه؟». انگار که دستی او را از زیر آب بیرون کشیده باشد، انگار که در همین لحظه بیدار شده باشد، نفس عمیقی کشید و گفت: «چیو آره یا نه؟». همانطور که به سمت آشپزخانه می‌رفتم گفتم: «حواست کجاس؟ پرسیدم ازت قهوه میخوری یا نه؟» خیلی جدی، بدون آنکه نیاز به فکر کردن و تصمیم گرفتن داشته باشد، گفت: «نه! از قهوه متنفرم!». خنده‌ا‌م گرفت. یعنی طوری پق زدم زیر خنده که به گمانم به‌ش برخورد. خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «تو هم بعضی وقتا یه حرفایی میزنیا! آخه مگه قهوه چیزیه که کسی ازش متنفر باشه؟». از جایش بلند شد و رفت کنار کتابخانه، بی‌هدف دست کشید روی آنها و وانمود کرد عناوین‌شان را می‌خواند. کمی آرام، طوری که به زحمت بشنوم، انگار که مخاطبش کتابها هستند و نه من، جواب داد: «یه وقتایی آدم بخاطر اتفاقایی که انتظارشون رو نداره، از چیزایی که فکرش رو هم نمیکنه متنفر میشه». همانطوری که داشتم قهوه را برای خودم توی ماگ سفید لب پریده می‌ریختم، با صدای بلند، طوری که هم او بشنود و هم کتابها، گفتم: «اوه اوه! چه فلسفی! فکر نمیکردم ماجرا اینقدر پیچیده باشه. بذار اینو بریزم و بیام بشینم و ببینم میفهمم تو چی داری میگی یا نه».

قهوه را گذاشتم روی میز و نشستم روی صندلی و با دست به او که هنوز کنار کتابخانه ایستاده بود اشاره کردم که بیاید و بنشیند روی صندلی مقابلم. اول وانمود کرد که متوجه منظورم نشده، اما بعد وقتی دید با حرکت سر دارم دوباره حرکت دستم را تکرار می‌کنم، آمد و نشست. کمی برای تنظیم خودش رو صندلی کج و راست شد و گفت: «آره. همیشه اینطوریه. مسخره‌س، اما برای هر کسی ممکنه پیش بیاد». دستم را پیچیدم دور ماگ و از گرمای بیش از حدش متوجه شدم که هنوز برای نوشیدن مناسب نیست. گفتم: «این رو که فهمیدم. یعنی جمله رو فهمیدم. اما قضیه‌ش رو نفهمیدم. چی مثلا؟». جواب داد: «یکیو میشناسم، اما تا حالا ندیدمش، که از پژوی 405 یشمی متنفره، آره!، پژوی 405 یشمی. میدونی چرا؟ چون وقتی طرف تنهاش گذاشت و رفت سر کوچه و دربست گرفت، اینم داشت از پنجره نگاش میکرد، ماشینه یه پژوی 405 یشمی بود. از اون موقع تا حالا هیچ پژوی 405 یشمی نتونسته ازش سبقت بگیره، هرچی پژوی 405 یشمی که توی کوچه‌ی اینا پارک کرده، یا پنچر شده، یا با کلید روش خط افتاده، یا هر دو»

کمی صندلی را جلو کشیدم، طوری که بتوانم آرنج‌هایم را بگذارم روی میز و طوری به جلو خم بشوم که متوجه شود منتظر حرفش را ادامه بدهد. گفت: «یکی دیگه رو نمیشناسم، اما چند بار دیدمش، که از آسانسور متنفره…». حرفش را قطع کردم، طوری که انگار سوراخی برای نفوذ به فلسفه‌اش پیدا کرده باشم، گفتم: «نه دیگه. لابد میترسه. اگه ترس از فضای بسته داره بهش میگن کلاستروفوبیا. اگه ترس از گیر افتادن تو جایی که نمیشه ازش فرار کرد داره بهش میگن آگورافوبیا. اگه هم کلاً از آسانسور میترسه فکر کنم بهش میگن اِلِواتوفوبیا». لبخندی زد و گفت: «نه، نمیترسه، سوار آسانسور هم میشه، فقط از آسانسور متنفره. وقتی مادربزرگش سکته کرد، آسانسورشون خراب بود، خونه اینا طبقه هفتم بود، نشد که بشه، آسانسور مادربزرگش رو کشت. حالا از اون موقع هر وقت سوار آسانسور میشه، زیر لب شروع میکنه به فحش دادن! چند بار هم بهش میگه قاتل! اگه توی آسانسور تنها یا با یه آشنا باشه، لا به لای فحش دادن چندتا مشت هم میکوبه به آسانسور»

کمی پاهایش را کشید جلو و سرش را داد عقب و ولو شد روی صندلی. حرفش را ادامه داد: «یکی رو میشناسم، چند بار هم دیدمش، از مهربون‌ترین آهنگ دنیا، «به من تکیه کن» متنفره». پرسیدم: «آهنگ ترویس منظورته؟». گفت: «آره، همون. کسی که این آهنگو باهاش گوش میداد، یهو پشتش رو خالی کرد. حالا از اون موقع از این آهنگ متنفره. خودش که دیگه گوش نمیده، اما اگه یه جایی تصادفی بشنونه بغض میکنه و اشک تو چشماش جمع میشه. یکی دیگه هست که نه میشناسمش، نه دیدمش، فقط شنیدم که از زرافه متنفره! توی باغ وحش بود، جلوی قفس زرافه، که بهش زنگ زدن. گوشی دم گوشش بود و زل زده بود به چشمای زرافهه که خیلی بیخیال داشت نشخوار می‌کرد. پلیس بود. دخترش توی یه شهر دیگه تصادف کرده بود و مرده بود. حالا زرافه چیزی نیس که تو راه بیوفتی و توی خیابون ببینیش یا هر روز ازش بشنوی. اما به هر حال از همون موقع از زرافه متنفره!»

این چند جمله آخر را طوری گفت، با یک آه نهفته در گلو، با نگاهی خیره به میز، که انگار دختر را می‌شناخته. سرش را آورد بالا و خیره شد به من، من هم به او. نگاه کرد، نگاه کردم، گفتم: «خب! فهمیدم… حالا بقیه رو ول کن، تو بگو ببینم چرا از قهوه متنفری؟». از جایش بلند شد و دوباره رفت سمت کتابخانه و گفت: «این حرفا رو ول کن! قهوه‌ت رو که خوردی، پاشو یه چایی برام بریز و بیا بشین بگو چه خبر»

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: